آراد ...فرشته ی زیبا
کودک من
تاريخ : پنجشنبه 15 مهر 1395 | نویسنده : شهرزاد
بازدید : مرتبه

 

به وبلاگ پسمله ما خوش امدید

       فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز 

 

پست ثابت این وبلاگ

 

من زن مستقلی نیستم !شاید خیلی بد باشه این خصیصه ولی من از اونایی هستم که وابستگی رو دوست دارند و عاشق پناهند!از اونایی که زود خسته می شن و زیاد  دلشون تکیه گاه می خواد من از اونایی هستم که  هی دلشون می خوان لوس باشن و ناز کنند و یکی باشه که به دلشون راه بیاد !به نظر من پسر داشتن یعنی آخر لطف خدا

 

من عاشق پسر دار شدن بودم و هستم

دنیای من خیلی حرف داره ! پر از  رمز و رازهای عاشقانه ی مادر و پسریه

دنیای مادرا و پسرها قشنگترین دنیای جهان!پر از عشق, حمایت و غرور خجالت

تازه دارم میفهمم  مادرشوهر ها الکی بد نشدن .....پسرها دوست داشتنی ترین موجودات عالمند

برداشت از یکی از دوست داشتنی ترین وبلاگهایی که تا به حال خوندم

http://amirparsaa.niniweblog.com/

 

 

 




موضوع :
تاريخ : جمعه 14 آبان 1395 | نویسنده : شهرزاد
بازدید : 8 مرتبه

 عزیزم

لب تابمون دچار مشگل شده و من همیشه برات با لب تاب مطلب میذاشتم و برام اصلا راحت نیست با تبلت مطلب بذارم

ولی ببین به خاطر اینکه برگی از خاطرات زندگیت کم نشه چطور دارم با تبلت می نویسم   

سعی می کنم خیلی خلاصه برات همه چیز رو بگم 

خاله شهناز با دایی مصطفی و آیلین آذر میان پیشمون و میریم مسافرت شما انزلی و آستارا کلی خوشحالم من عاشق آستارا هستم و دارم لحظه شماری می کنم برای خرید کردن

یه خبر خوب هم دارم خاله شهناز حاملس  من دارم از خوشحالی می میرم خوش به حال آیلین واقعا شما هم از وقتی فهمیدی همش به من می گی برای منم نی نی بیار منم گفتم با نی نیه خاله بازی می کنی خوب با عصبانیت داد می زنی می گی آیلین نمیذاره من با نی نیشون بازی کنم😂😂😂

من عاشق بچم عزیزم ولی بابات دیگه بچه نمی خواد😭 

راستی یاشار میره کلاس نقاشی منم تصمیم گرفتم سال دیگه بذارمت کلاس گیتار چون تازه دوزاریم افتاده که شما نیمه ی دومی هستی و به خاطر هفت روز یک سال دیرتر باید بری مدرسه یعنی با اینکه الان چهار  سالته و سال دیگه پنج سالت تموم می شه  و قاعدتا باید بری پیش دبستانی ولی به خاطر همون هفت روز دو سال دیگه که شیش سالت تموم بشه میری پیش دبستانی و من از هین بابت خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی خوشحالم 

دیگه اینکه اولین برف امسال در تاریخ ۱۲آبان اومدو تبریز رو سفید پوش کرد 

تو این مدت خونه ی مامان جونت اینا رفتیم شهربازی میرداماد چند بار رفتیم  آبرسان رفتیم  برج سفید و تشریفات  و اینکه به خونمون سر می زنیم مدام و کاملا کاراش تموم شده منتظر انشعاباتشن که بعد از اون تحویل بدن اگه خدا بخواد 

بی صبرانه منتظرم

راستی بابا وحید یکشنبه همین هفته به مدت دو هفته میره چین سفر کاریه البته  بار اولشم نیست خدا رو شکر اهل خوردن غذاهای عجیب اونجا هم هست گرسنه نمی مونه  

از شما بگم 

جدیدا آروم شدی و این یه دلیل داره ا ونم تشویقه  بله با تعیین جایزه برات تمام روز آرومی به عشق جایزه خدارو شکر جایزه ها هم چندان خاص نیست ا لیشو خودت تعیین کردی باقالی می خواستی بعدش نانا برات تفنگ خرید و به خاطر علاقت به تفنگ سومی هم نانا برات خرید خلاصه یه دو هفته ای هست که وقتی میریم خونه ی مامان جون تبریزیت اینا شما  آروم می شینی و تبلت بازی می کنی یا موتورت رو می بریم با اون بازی می کنی  

عکسهاتو پست بعد میذارم چون نمی دونم با تبلت چرا نمی تونم سیو کنم و می ترسم همش بپره 




موضوع : 4 سالگی
تاريخ : شنبه 24 مهر 1395 | نویسنده : شهرزاد
بازدید : 32 مرتبه

عزیز دل مادربغل

پسر دوست داشتنی من خوشت میاد مامانت دوباره فعال شده! چقدر از خودم خوشم میادخندونک

از این  روزا بخوام برات بگم  بابا وحید برای تاسوعا عاشورا اومد تبریز و با هم به گشت و گزار پرداختیم ولیعصر رفتیم گشتیم لذت سنتر باقلوا خوردیم  عاشورا برای نهار رفتیم پیک نیک حسابی اسکوتر بازی کردی و تو پارک بازیش با سرسره کیف کردی  همونجا هم خوابوندمت و غروب برگشتیم خونه ...روزایی که بابا وحید(بابا ی من بابا بزرگ آراد )میاد  خیلی خوبه ولی حیف زود میره چند روز بیشتر نموند راستی اومدنش هم جریان داره ناناجون(مامان من مامان جون آراد) که رفته بود کاشان قرار بود برگرده و قرار بود بابا وحید بره دنبالش و تا تهران ببردش و نانا از اونجا با اتوبوس بیاد  منم خونه رو برق انداخته بودم و شما با بابا سعید رفته بودی خونه ی باباجون تبریزیت اینا چون برات شمع گرفته بودن هم قد خودت! و شما و یاشار رو می خواستن ببرن شمع روشن کنید منم تو خونه بودم که یهو در باز شد و دیدم ناناجون و بابا وحید با هم وارد شدن! این در حالی بود که غیر از  اینکه ناناجون قرار بود فردا بیاد بابا وحید هم اصلا قرار نبود بیاد!خندونک هیچی دیگه سورپرایز دو جانبه ای شدیم ضمن اینکه از ساوه برامون انار خریده بودن و شما هم که عااااااااااااااااااشق اناری از خوشی نمی دونستی چه کنی! دیروزم که بابا وحید رفت و من و شما و بابا سعید هم شب رفتیم خونه ی مامان جون تبریزیت اینا که شما یکم خوب بودی اولش! اونم به این دلیل که ناناجون بهت گفته بود اگه بچه ی خوبی باشی برات جایزه می خرم و شما خودت جایزه رو تعیین کرده بودی!  گفتی اگه پسر خوبی بودم برام باقالی بخر!!!! تعجباونم الان تو این فصل! بچه های مردم جایزه تفنگی ...ماشینی ...اسباب بازی چیزی می خوان پسر ما باقالی می خواد! تازه با خوشحالی می گفتی که برام باقالی بخر اول پوستشو بکنم بعد ناخوناشو بکنم! بعد بخورمش!قه قهه  کلا هر چی از حرف زدنات بگم کمه همش داری حرف می زنی یک لحظه زبونت آرامش نداره همینطور گوش ما! همشم خنده داره یعنی اگه بخوام برات بنویسم همه ی حرفاتو وبلاگت هنگ می کنه خندونک

الانم از خواب عصرت بیدار شدی سلام نداده در حال تعریف کردن  خوابتی گفتی مامان خواب دیدم رفتم با آسانسور طبقه ی اول اونجا یه هیولایی بود بعد چراغو روشن کردم دیدم ا خونه ی مامان جون باباجونه بعد باباجون گفت نترس اینجا هیولا نداریمقه قههقربون خوابات عزیزممحبت

راستی چند روز پیش هستیااومد خونمون در رو باز کردیم دیدیم یه کادو دستشه که برای تولد شما آورده بود عزیزم ببین چه دوست مهربونی داری عکسشو برات میذارم ببینی چی آورده بود برات شما هم خیلی دوسش داری و کلی باهاش بازی کردی محبت از همینجا ازش تشکر می کنم و از مامان مهربونش مرسی همسایه ی خووووبمحبت

بریم سراغ عکسات جیگرم

اینجا همون روزیه که داشتی با بابا می رفتی پیش باباجون برای روشن کردن شمع و همون روزیه که بعد از رفتن شما ناناجون و بابا وحید سورپرایزمون کردن

عاشقتم باقلوای من بغل

نمی دونم گفته بودم کفشاتو تازه برات خریدیم

اینم عکسهای پیک نیکمون  که رفته بودیم پارک یادگار امام هوا عالی و هیچ کس جز ما نبود  البته این گربه اومده بود مهمونی پیش ما

شما هم در حال تماشای گربه

اینم آلاچیقمونه که همه توش خوابیده بودن جز من

اینم شما و بابا سعید

اینم یادگار امام از نمایی دیگر

این عکس رو هم شما از ناناگرفتی

اینم باقلوا خورون در لذت سنتر

 

 

 

 

اینم وسایل خریداری شده برای شما در این مدت

 

این اسباب بازی خوشگل رو هستیا جووون برات آورده دستش درد نکنه البته برای خودش جعبه هم داشت ولی چون زود بازش کردی ند از اونم عکس بگیرم

این تفنگ رو ناناجون و بابا وحید برات خریدن که عاشقشی و صبح ها به عشق بازی باهاش زود بیدار می شی

این ماشین رو عمه الهام برات خریده

این قلاب ماهی گیری و تشکیلاتشو ناناجون از بازار مشروطه برای شما و آیلین خریده بود

این جورابها رو هم نانا جون برات خریده

اینم مامان جون باباجون تبریزی از شمال برات خریدن

این شلوار لی رو هم من و بابا برات خریدیم این اولین شلوار لی که از تبریز برات خریدیم همیشه از اراک می خریدیم

اینم پشتش

اینم نانا برات بافته خیلی بهت میاد

اینم باز یه سری از آشپزیهام و تزییناش

 

 

 

 

عکس پایین نذری  بود که از کاشان به دستمون رسیده بود اسمش هست گوشت و لوبیاب و خییییییییییییییییلی خوشمزس فوقالعادس شما هم خیلی دوست داری

اینم شهر کوچکت با ماشینات این همونه که برای تولدت خریدیم

پستمون رو با عکس پدر و پسریه دو تا عشقولم به پایان می برم

محبتمحبت

 




موضوع : 4 سالگی
تاريخ : يکشنبه 18 مهر 1395 | نویسنده : شهرزاد
بازدید : 27 مرتبه

عزیزم محبت

دوباره پاییز شروع شد و هوا زود تاریک می شه منم اصلا از این قضیه خوشم نمیاد  آدم دپرس می شه غمگین جمعه هوا خیلی خوب بود برای همین ظهر رفتیم پیک نیک که خوب و خلوت بود و ما کلی بازی کردی تو پارکش از اونجا هم رفتیم یه جای دیگه نشستیم نهار خوردیم خیلی چسبید شب هم که مثل همیشه رفتیم خونه ی بابا جون تبریزیت اینا و شما پدرمونو در آوردی بس که اذیت کردی  همش صرای هیولا در میاوردی به به همه حمله می کردی همه رو می زدی  یعنی هیچ راهی برای جلوگیری از کارات وجود نداره  حتی کتک خوردنت هم بی فابدست البته از من ساب می بری ولی اونجا که میریم من نمی تونم دعوات کنم جلوی مامان جونت اینا برای همین تو هم انگار اینو خوب می دونی خیلی اذیت کردی  وقتهایی هم که آروم بودی تو دستشویی در رو قفل می کردی و غیر از اینکه  کارت رو می کردی دستت  در حال خرابکاری بسر می بردی و ما همش در به درت بودیم! موقع رفتن از خونه ی مامان جونت اینا هم گفتی می خوام زنگتونو بزنم!  رفتی زنگ همسایشونو که خواب بود زدی و ....هیچی دیگه پدرمونو در آوردی هر کس  شیطونیاتو می بینه می گه برید پیش مشاوره اون بگه چیکار کنید 

دیشبم رفتیم پیک نیک چون هوا یکم بهتر از قبل بود و به دلیل عزاداریها هیشکی نمی ره پارک ما هم از خدا خواسته شاممونو برداشتیم رفتیم یادگار امام نشستیم بد نبود خوش گذشت

بریم سراغ عکسات

یه شب رفتیم ایل گلی راه رفتیم و شما پشمک خوردی که به دلیل عزاداری خیلی خلوت و خوب بود ما هم حسابی استفاده کردیم  از خلوت بودنشخندونک

 

 

 

این عکسای جمعه که رفته بودیم پیک نیک

 

 

 

اینم دیشب که رفته بودیم پیک نیک

 

 

 

 

یه روز صبح که تازه بیدار شده بودی

 

 

 

 

یه سری غذای خودم پز

 

عاشقتم عزیزم

راستی قدت رو گرفتم با وزنت بعد از مدتها می خوام قد و وزنت رو بنویسم گلم

قد 106.5  و وزنت 20.5  

 




موضوع : 4 سالگی
تاريخ : چهارشنبه 14 مهر 1395 | نویسنده : شهرزاد
بازدید : 38 مرتبه

عزیزممحبت

الهی فدای مرد شدنت خوشگل مامان ...خیلی دوست دارم آقا پسر 4 ساله ی من ...ایشالا روزها و لحظه های زندگیت پر از شادی و موفقیت باشه و همیشه مثل امسال برای رسیدن به تولدت اشتیاق داشته باشی  برم                               

  پسر پاییزی من تولدت مبارک

همون طور که گفته بودم مهمون دار شدیم اول از همه خاله شهنازت با آیلین از اهواز اومدن که من و بابا سعید و شما  رفتیم فرودگاه دنبالشون  ماشالا آیلین خاله خیلی خانوم و بزرگ شده و یه جورایی اولش اصلا بهمون محل نذاشت و قشنگ معلوم بود که ازمون خجالت می کشه خجالت هم چاق شده هم قد  کشیده شما هم خیلی از دیدنش خوشحال شدی ولی دو تاتون مثل غریبه ها اولش نشسته بودید پیش هم    تو همون فرودگاه خالت گفت که آیلین دستشویی لازم داره و خودش رفت برای گرفتن چمدوناش من موندم و یه دختر بچه که جیش داره! حسابی هول کرده  بودم ! نمی دونستم باید چیکار کنم ! بردمش دستشویی بهش گفتم آیلین خاله خودت بلدی دیگه !! (تو  دلم دعا می کردم بگه آره) گفت بله بلدم منم گفتم پس بشین کارتو بکن ! دیدم یه جوری نگام می کنه گفت ببخشید می شه برید بیرون!! منو می گی! مردم از خنده گفتم پشتمو می کنم بهت ولی گفت من جیش ندارم! با مامانم میام دستشویی! هیچی دیگه عملیات نا موفق به پایان رسید! بعد با مامانش رفت موفق شد!خندونک

خلاصه اومدیم خونه و شما و آیلین بهتر از قبل با هم بازی کردید  خلاصه بخوام بگم برات اینکه چند روز بعدش هم سارا دختر داییم با شوهرش و ترنم سورپرایزمون کردن(البته ما می دونستیم میان ولی روزش رو بهمون نگفتن و یهو در زدن و اومدن هر چند نانا جون می دونست)) جمع شما وروجکها 3 تایی شد و همه چیز تقریبا خوب بود غیر از شیطنتهای شما و گزارش دادنهای آیلین و یکم دعوا سر شما! بین دخترها! اتفاق خاصی نیفتاد ! حسابی محبوب قلب دختر ها شده بودی و حتی سر عکس گرفتن باهات  یا رقصیدن باهات کار دختر ها به کتک کاری رسید! شما هم که از 7 دولت آزاد کلا به هیچ کدوم محل نمیذاشتی ولی با اینحال ترنم حسابی قربون صدقت می رفت و بوست می کرد!محبت عزیزم خیلی مهربونه ترنم ولی شما از اون طرف یکمی به آیلین نظر داشتی انگار آیلین هم بعضی وقتها نابودت می کرد با حرفهاش! مثلا شما می رفتی بهش می گفتی آیلین دیگه دوسم نداری اونم می گفت نه! عزییییزم قربونت برم که ناراحت می شدی آخه خییییییییییلی حساسی البته خاله شهناز بعدا بهش گفته بود به شما نگه دوست ندارم حتی اگه با هم قهر می کنید  خلاصه این قضیه حل شد و شما هم که همش دنبال دوست داشته شدن از طرف آیلین بودی روزی چند دفعه ازش می پرسیدی دوسم داری اونم می گفت دوست دارم ولی ....خندهدر کل شما به آیلین خیلی گیر میدادی و همش اشکش رو در میاوردی آیلین عزیز دلم پازل بازه اونم حرفه ای ماشالا کارش عالیه از  آدم بزرگها هم کارش تو پازل بهتره و شما که می دیدی آیلین داره پازل بازی می کنه با بد جنسی پازلش رو بر میداشتی فرار می کردی اونم به دنبالت با جیغ و داد و گریه!

کلا هر چیزی که توجه آیلین رو به خودش جلب می کرد شما انگار هووت رو دیده بودی می رفتی تو کارش  و همون سناریوی داد و جیغ و بدو بدو تکرار می شد! بهنرین بازی که با هم می کردید ما به آرامش می رسیدیم مامان بازی بود! که شما نقش مورد علاقت یعنی نی نی رو بازی می کردی آیلین هم نقش مورد علاقش یعنی مادر رو بازی می کرداون شما رو بغل می کرد شما هم گریه می کردی مثلا!

یک روز قبل از تولدت من و خاله شهناز و خاله سارا با ناناجون و ترنم و آیلین همگی رفتیم پارک آبی تبریز  حیف که به پسرم اجازه نمیدادن بیاد با ما 

اولش که وارد شدم زیاد  خوشم نیومد به خصوص قسمت دریاش که خیییلی شلوغ بود و تاریک و بالا سرش پر از سرسره! کلا احساس خفگی به آدم دست میداد اما بعدش که راه و چاه رو یاد گرفتم خییییییلی بهمون خوش گذشت به خصوص قسمت تیوپ دو تاییها که با سارا می رفتیم تو صف وای میستادیم بعد که  تیوپ رو می گرفتیم می رفتیم یه قسمتی مثل ترن هوایی عالی بود یعنی سارا که جلو نمی نشست من می شستم و از لحظه ی هیجان انگیز سقوطش لذت می بردم یعنی آدرنالین در حد مرگ ترشح کردیم ها! یه چند باری اونو رفتیم یه بارم سرسره رفتم که چون شدت برخورد با آب اون پایین زیاد بود اصلا خوشم نیومد سارا هم که دماغش و عمل کرده از ترس دماغش خوشش نیومد! ولی خالت عاشق اونا شد چسبید به سرسره هاش  ناناجون هم عاشق رودخونه شده بود و همش تو قسمت رودخونش بود که ههمون بهش ملحق شدیم و واقعا" هم خیلی کیف داشت انقدر خندیدم  بعد از مدتها از ته دل!تیوپ  گیر آوردیم دقیقا بعد از تیوپ خیلی حال داد  خلاصه به همه ی تبریزیها توصیه می کنم حتما برن البته اگه تا حالا نرفتن !  البته یه انتقداتی هم دارم از پارک آبی تبریز به نظرم از نظر نظافت و نظارت زیاد موفق نبودن و نسبت به بقیه ی استخرهای تبریز خیلی کمبود داشت چون بقیه واقعا مرتب و منظم و تر تمیز تره ! خلاصه خسته  و کوفته بعد از 3 ساعت برگشتیم خونه و من با گل پسرم  در حالی مواجه شدم که تازه از سلمونی بر گشته بود و دوباره موهاش و مرتب کرده بود (خودم به بابات گفته بودن البته)خیلی خوش تیپ شده بودی عزیزم  زودی بغلت کردم بردمت حموم تا برای فردا که تولدت بود آماده باشی

  روز 1 مهر با حضور بابا وحید و نانا جون و خاله شهناز و آیلین و عمه الهام و یاشار و عمو مهدی(شوهر عمت) باباجون تبریزی و مامان جون تبریزی و خاله سارا و ترنم و عمو حسین تولدت برگزار شد 

همه ی کارهامو از روزهای قبلش به تدریج انجام داده بودم و روز تولدت فقط شام اصلی مونده بود و تزیین خونه و گرفتن کیک

تم تولدت مک کویین بود  و لباس مهمونهامون رو گفتیم قرمز یا سفید بپوشن که به مک کویین بیاد کیک تولدت رو  اینترنتی سفارش دادم  که به موقع آماده بود و بابات با عمو حسین رفتن گرفتن که عالیییییییی بود خیلی خوشمزه بود و دقیقا همونی بود که می خواستم کیکت عدد 4 بود که روش خیابون  بود با ماشین   اولش که دیدمش خیلی ذوق کردک بغلو تصمیم گرفتم همیشه به همین خانوم سفارش بدم (کسی خواست به ایشون سفارش بده به من بگه  شمارشو میدم )

همه ی این تم و کیک و تزیینات  ماشین برای این بود که کادوی تولدت موتور شارژی بود که  اینترنتی از تهران برات سفارش داده بودیم عزیزممحبت خودتم قبلا عکسش رو دیده بودی  و رنگش رو خودت انتخاب کرده بودی ولی بهت نگفته بودیم قراره برات بخریم 

در اصل می خواستم تم تولدت موتور باشه اما متاسفانه هیچ چیش نبود اصلا نداشتیم! منم تصمیم گرفتم موتور و ماشین و خیابون رو با هم تلفیق کنم یه جورایی !

خلاصه تولدت شروع شد و حسابی بهمون خوش گذشت می تونم بگم از همه ی تولدات بیشتر امسال خوش گذشت  و چه ذوقی می کردی خودت از دیدن برف شادی و رقص و آهنگ و کیکت  کادوهاتو که دیدی که دیگه تو آسمونا بودی خودت همرو باز کردی البته با کمک بقیه ی بچه ها ولی چون ما حسابی بهت وعده ی کادی خوب داده بودیم از دیدن هیچ کدوم اونقدر پوق نکردی و وقتی کادوها تموم شد (موتور رو رو نکرده بودیم هنوز) ناراحت شدی گفتی تولد تموم شد! خندهمنم گذاشتمت وسط خونه به بابات گفتم بره موتورت رو بیاره! وای نمی دونی چقدر خوشحال شدی انقدر بالا و پایین پریدی و ذوق کردی که  حد نداره به همه با خوشحالی و داد و بیداد می گفتی من موتور دارم ! بعد از همه تشکر کردی که برات موتور خریدن!خنده یعنی فکر می کردی همه برات موتور خریدن!دیگه بقیه ی کادوهاتو نگاه هم نمی کردی

کادوهات از قرار زیر بود

ناناجون و بابا وحید 200 تومن

باباجون مامان جون تبریزی یه دستبند چرم و طلا

خاله شهناز 100 تومن

عمه الهام یه بسته لگوی خوشگل و حرفه ای عکسشو میذارم

سارا اینا 50 تومن

من و بابا سعید یه موتور شارژی به مبلغ 500 تومن و شهر کوچک(خیابون پارچه ای)

تولد بابا سعیدت هم بود که به بابا سعیدت هم دوباره اینجا تبریک می گم

دست همه ی مهمونهامون درد نکنه که هم برای شما کادو آورده بودن هم برای بابا سعیدت

محبت

خلاصه مراسم با خوراکیهای خوشمزه ای که من برات درست کرده بودم و کیکی که در آخر خوردی و با موتور سواریه شما بچه ها به پایان رسید و من با خیالی راحت که برای بچم یه خاطره ی خوب از تولدش به یادگار گذاشتم   به رختخواب رفتم آرام

فردا صبحش هم سارا اینا برگشتن کاشان و چند روز بعد هم دایی مصطفی(شوهر خالت)اومد تبریز و بهمون ملحق شد خلاصه روزای خوبی بود که زود گزشت و همه بعد از مدتی برگشتن خونه هاشون و ناناجون هم رفت کاشان و من و شما و بابا سعید موندیم تنهابی حوصله

تو مدتی که مهمون داشتیم هم حسابی تبریز گردی کردیم از لاله پارک و ایل گلی بگیر تا تسنیم و ستاره باران وبازار و  ولیعصر و کومه و شهربازی میر داماد و ایل گلی و غیره

یه روزم مامان جون تبریزیت خاله شهنازت اینا رو با ما و ناناجون اینا دعوت کرد خونشون که کلی زحمت کشیده بود ولی تو و یاشار نابودمون کردید آیلین بیچاره مونده بود اینا دیگه کین! و ما اصلا هیچی نفهمیدیم غذا خوردیم و زود بلند شدیم اومدیم غمگین

 

راستی یه روزم داییه من از کرج اومد خونمون فقط نهار خورد و رفت!غمگینچون عروسی دعوت داشتن خلاصه اصلا" ندیدیمشون

یه روزم خاله ی بابات از تهران اومدن خونه ی مامان جون تبریزیت و شام دعوت شدیم خونه ی مامان جونت و یه روزم خوه ی دختر دایی بابات دعوت شدیم که چون مهموندار بودیم و من یهو مریض شده بودم نرفتیم ! مریض شدم دو روز طول کشید بعد یهو خوب شدم! الان عمه الهامت شدید مریضه منتها کارش به سرم کشیده و هر روز داره میره زیر سرم !

دیروزم رفتیم خیابون شهناز دونر خوردیم جای  دوستان خالی هوا هم خوب بود زیاد سرد نبود خلوت هم بود خیلی چسبید

وقتی خالت اینا اینجا بودن با سارا اینا یه بار رفتیم لاله پارک بالاش آیس پک خوردیم یه بارم وقتی سارا اینا رفته بودن با دایی مصطفی اینا رفتیم لاله پارک بیف استراگانف خوردم من ! از توسکا گرفتیم معمولی بود! عمرا مثل بیف استراگانف های دلستان نبود !  به دوستای تبریزی توصیه می کنم یک بار هم که شده اگه نرفتن برن دلستان بیف استراگانف بخورن چیکن هاشم خوشمزس البته شعبه ی اصلیش ها نه تو لاله پارک چون دلستان  لاله پارک بیف نداره   اگه ریا نشه من خودمم بیف استراگانفهام مثل دلستان می شه کلا عاشقشم بغل

البته پیده هایی که توسکا داره هیچ جا نداره جاتون خالی یه بارم از توسکا پیتزا و پیده سفارش دادیم تو خونه خوردیم

عجب پست خوشمزه ای گذاشتم ها همش راجع به غذا و کیک و اینا بود!

راستی لیست غذاها و دسرهای تولدتم بگم و بریم سراغ عکسات

پیش غذا...دلمه برگ....پاستا صدفی شکم پر....کشک بادمجون ....سالاد الویه

غذای اصلی...باقالی پلو با ماهیچه...زرشک پلو با مرغ

دسرها...پاناکوتا قهوه...چیز کیک شکلاتی....دسر یخچالی(فیلمش رو تو تلگرام دیدم از روش درست کردم عاااااااااالی بود همه عاشقش شدن دسرهامون همش تا قطره ی آخر خورده شد)عینکموز ژله ای

بریم سراغ عکسات

یه روز در ستاره باران

 

شما در انتظار خوردن انار(ناناجون داشت برات دون می کرد)قبل از مهموندار شدنمون انقدر انار دوست داری که لباساتم عوض نکرده بودی تا از بیرون اومدی نشستی منتظر انار

 

 

اینجا  آیلین اینا اومده بودن و نانا داشت براتون قصه می خوند لباسی که تنته هم خاله شهناز برات سوغاتی آورده  دستش درد نکنه کارتونشو خیلی دوست داری( آقای نخودی)

فکر کنم دعواتون شده بود

اینم آیلین و شما و نانا جونی که به خاطر زندگی تو ایران و سایت مسخره ی نی نی وبلاگ سانسور می شود!

و شب که دو تاتون می چسبیدید به ناناجون ! البته شما یکم می موندی میومدی پیش  خودم می خوابیدی ولی آیلین هر شب پیش نانا می خوابید

در حال رقصیدن با آیلین

 

 

یکی از غذاهامون آبگوشت با پوشت گردن خوشمزه (ما آبگوشت با برنج می خوریم بیشتر از آبگوشت با نون عالیه پیشنهاد می کنم به همه امتحان کنید پسر من که عاشقشه)

یه روز که با خالت و آیلین رفته بودیم میرداماد

 

 

من و خالتم به هوای شماها یه حالی کردیمخندونک

 

و وقتی ترنم هم به جمعتون اضافه شد

و از همون اول محبتهای ترنم عزیزممحبت

اینم نهارمون فسنجووووونمحبت

آرایشگاه قبل از تولد

 

تزیین خونه برای تولدت

 

 

اینم تدارکات من برای تولدت عزیزم

این همون دسر یخچالیه خوشمزس که گفتم

اینم چیز کیک شکلاتیت با تزیین درخت پاییزی

از پاناکوتای قهوه عکس تکی ندارم تو عکس کلی می بینی

پاستا صدفی شکم پر اینم خیلی پر طرفدار بود و عالی

دلمه ی برگ

سالاد الویه با تزیین عدد چهار و مثلا خیابون ! مثل کیکت درستش کردم بدون قالبراضی

موز ژله ای گوشه ی تصویر و پاناکوتا قهوه هم پیش دسر یخچالی مدل ستاره ایه

 

 

اینم کیک تولدت

 

 

اینم شاهزاده ی من محبت برای تولدت بابات غیر از اینکه روز قبلش بردت موهاتو کوتاه کرد یک ساعت قبل تولد هم بردت آرایشگاه موهاتو خوشگل کرد و تافت و ژل زد برات  ماشالا بهت عزیزم داماد شده بودی  عروس خانومها هم که ول کنت نبودن همینجا بود که دعوا شد سر اینکه کی با آراد دوسته و واقعا" همدیگرو می زدن مو می کشیدن هل میدادن!زیبا

 

 

 

 

ترنم و آیلین

سارا و ترنم

 

اینم کادوی تولدت که شما و  آیلین باهاش عکس انداختیدمحبت دستبندی که مامان جون تبریزیت اینا خریدن برات هم تو دستته

 

بچم خجالت کشیدهبغل

اون موقع هم  دست از خوانندگی بر نمی داشتی

اینم کادویی که عمه الهام برات خریده

اینم شما و بابا سعید (بابا سعید با لباسهاییه که برای تولدش کادو بهش دادیم  تیشرت رو من و شما دادیم و شلوار رو ناناجون و بابا وحید

الهی فدای دوتاتونمحبت

این ماسکها رو هم به عنوان گیفت تولدت دادم به بچه ها مال یاشار هم مثل مال شما ماسک سگ بود

یه بارم که همه با هم رفتیم لاله پارک

ناناجون و بابا وحید (مامان بابای من )برای دوستای جدیدمون گفتمخندونک

 

بعد از رفتن سارا اینا شما و آیلین در حال دیدن کارتون

بعد از اینکه دایی مصطفی هم از اهواز اومد بازم رفتیم لاله پارک و شما که عاشق صنذلی کوذکی!!! با اینکه توش جات نمی شه به زور خودتو جا می کنی

خاله شهناز و شوهر خالت

این غذای بابات بود خوشمزهماهیچه با سس پنیر

اینم غذای من بود بیف استراگانفی که توضیحش رو دادم

بعد از لاله پارک هم رفتیم ایل گلی

یه روزم که هوا حسابی سرد شده بود رفتیم  ولیعصر گردی

رفتیم لذت سنتر باقلوا خوردیم

 

 

اینجا هم ناناجون براتون پازل خریده بود خوشحال بودید لباسی که تنته نانا برای امسالت بافته به سفارش من دستش درد نکنه خیلی بهت میاد

عکس پایین هم مال زمانیه که خالت و ناناجون اینا رفته بودن بازار مشروطه و دایی داریوش من اومد سورپرایزمون کرد

 

باجناقها و آیلین

بعد از رفتن مهمونها خاله  بابات اومد و یک شب دعوت شدیم خونه  ی مامان جون تبریزیت

 

 

 

 

عشق منی آخههههههه

 

اینم کادوی عمته که یه قسمتیشو برات درست کردم و شما باهاش عکس گرفتی

 

 

در حال خوردن بلال عاشقشییییییی

 

اینم دیروز که رفتیم خیابون شهناز دونر خوردیم

 

عاشقتم عشقم

عکسهای خانوادگی تولد در پست بعد رمزدار




موضوع : 4 سالگی
تاريخ : چهارشنبه 24 شهريور 1395 | نویسنده : شهرزاد
بازدید : 39 مرتبه

عزیز دلممحبت

خیلی وقته برات ننوشتم  همش تقصیره تلگرامه! یه گروهه خانوادگی زدم به مدیریت خودم!بغل همش سرم با اون گرمه! کلی هم بابت ننوشتن وبلاگت عذاب وجدان داشتم! غمگین

از خودت بگمبغل

ماشالا مرد شدی آقا شدی بزرگ شدی  مخصوصا اینکه موهات و کوتاهه کوتاه کردیم مدل فشن! نمی دونم اسم مدلش چیه دقیقا بابات می گفت خامعه ای! فقط یه تیکه بالای موهات بلنده بقیشو با ماشین کوتاهه کوتاه کرد یه درجه از کچلی بلندتره! واااای هر چی بگم از قشنگیت کم گفتم عالی شدی خودتم خیلی دوسش داری همش میری جلوی آینه دست می کشی بهش با خوشحالی خودتو نگاه می کنی کامل کامل پسر شدی عزیز دل خودم شدی دیگه همیشه موهاتو این مدلی می زنیم هم بزرگ و مردونه شدی هم جیگر و خواستنی و توپولی!محبت

خوب داریم به مهر نزدیک می شیم و یه تولد در پیش داریم بله مثل همیشه تولد دو تا عشقولیای من یعنی شما و بابا سعید با هم! امسال اولین سالیه که داری برای تولدت لحظه شماری می کنی تا جایی که امروز صبح از خواب بیدار شده بودی و با خوشحالی می گفتی امروز تولدمه! منم گفتم نه عزیزم ! قهر کردی اساسی با هممون!  از رختخوابت هم بلند نمی شدی همین جوری دراز کشیده بودی به شکم و دو تا دستت رو گذاشته بودی زیر چونت چشماتم بسته بودی قه قهه

کلا هر چی از نمک بودنت بگم کم گفتم همه رو شیفته ی خودت می کنی هم با خوشگلیات هم با اون زبون ریختنات ماشالا اصلا ذره ای خجالت هم سرت نمی شه همه ی  اتفاق های خونه رو همه جا بلند بلند می گی ! بابا وحید ماشینش رو عوض کرده و سابرینا خریده خیلی خوشگله مبارکشون باشه  همین ماشین خریدن بابا وحید رو همه از دست تو فهمیدن با جزییات کامل! حتی راجع به ماشین قبلیشون و ایرادهاشم می گی به همه ! خدا به خیر بگذرونه چیزای خصوصی تر رو نگی! خنده

راستی یکی دو ماه پیش دو تا چیز با مزه گفتی من یادم رفته بود بنویم یکی اینکه یه بار می خواستی باهام بجنگی گفتی با دست خالی هم از پست بر میام!قه قهه

یه بارم گرمت شده بود داشتی تبلت بازی می کردی گفتی مامان پاشو کولر رو روشن کن من و نانا داریم تبلت بازی می کنیم شما روشن کن!شاکی

راستی هستیا  بهم گفت که وبلاگ شما رو به شکل تصادفی دیدن! البته حق هم دارن! من خودم به شخصه هر چیزی رو سرچ می کنم تو گوگل محاله عکسای تو توش نیاد! اصلا" باور نکردنیه! چند وقت پیش سرچ کردم پارکهای تبریز میون عکس پارکهای تبریز عکس من! شما! دایی بهرام!!! و هر کی فکر کنی بود! کلا معروف شدیم رفت! مامان هستیا هم خیلی شما رو دوست داره حتی به نانا جون گفته بود فامیلهاشونم شما رو دوست دارن بس که حرف شما رو پیششون زدن! تا جایی که یک بار که مهمون داشتن و ما هم داشتیم می رفتیم مهمونی هستیا اومد دنبال شما و اجازتو گرفت بری یک لحپه خونشون تا فامیلاشون شما رو ببینن! شما هم که آماده و خوشتیپ جهت رفتن به مهمونی بودی رفتی دم درشون و صدای مهمونهاشون میومد که داشتن قربون صدقت می رفتن! و شما که داشتی همه ی زندگیمونو تعریف می کردی! خنده

بعد از اون هم رفتیم خونه ی  دایی بابات که  یکی دیگه از داییهاش از آلمان اومده بود  خلاصه اونجا هم حسابی آتیش سوزوندی و به زور نگهت داشتم تا برگشتیم خونه! ماشالا مثل نخورده ها همچین حمله کرده بودی  به میوه و شیرینی و آبمیوه کلی خجالتمون دادی! مخصوصا" اینکه بلند بلند تقاضای شکلات می کردی!خجالتغمناک
 

خیلی خیلی خییییییییییییییلی هم به من وابسته ای و من تا حالا بچه به وابستگی تو ندیدم!  همش بغلم می کنی بوسم می کنی تو چشمام نگاه می کنی که کوچکترین ناراحتی ازت نداشته باشم وگرنه تا اخم ببینی ناراحت می شی معذرت خواهی می کنی بوسم می کنی یعنی تو طول روز مدام در حال ابراز احساساتی به من و از منم همینو می خوای و وای به روزی که من حال نداشته باشم بهت بچسبم اون روز رو برای هممون جهنم می کنی تا تحویلت بگیرم اگه کم محلی ببینی بدترین کاراتو رو می کنی از پرت کردن وسایل بگیر تا خاموش روشن کردن چراغ و کوبیدن در! و چیزای دیگه  اصلا از اون بچه ها نیستی که اسباب بازی ببینی بیخیال من بشی مدام حواست به منه منم با تمام عشقی که بهت دارم واقعا" بعضی وقتها دلم می خواد کسی کاری بهم نداشته باشه آزادانه غذا بخورم فیلم ببینم  ولی فقط وقتی نیستی یا خوابی این امر امکان پذیره!

راستی از تولدت گفتم   قرار بود یه تولد خودمونی تو رستوران برات بگیریم امسال اما مهمون دار شدیم سارا دختر داییم و شوهرشو ترنم از کاشان برای تولدت میان به اضافه ی خاله شهنازت و آیلین و شایدم  شوهر خالت که برای 28 شهریور بلیط هواپیما دارن از اهواز میان و مامان جون بابا جون تبریزی و عمه الهام و شوهر عمت و خلاصه 15 نفری شدیم و من تصمیم گرفتم تولد تو رستوران نباشه  به خصوص که امسال خیلی تولد دوست شدی و منتظری یه کادوی خوب هم برات از اینترنت خریدم که امروز پست کردن  کیکت هم برای اولین بار از اینترنت سفارش دادم خدا به خیر بگذرونه و خوب باشه حتی گرونتر از بیرون  برامون در اومد چون خونگیه ایشالا خوب در بیاد سر افکنده نشم!آرام و اینکه تولد باباتم هست و نمی دونم چرا انقدر از این بابت خوشحالی که با بابات تو یک روز تولدته همش داری پز میدی بهمون! قه قههبابات می شه 33 سالش شما هم 4 سالت  تم خاصی هم برای تولدت در نظر نداشتم این ماه ولی بنا به دلایلی که بعد از تولدت می گم  تم تولدت شد مک کویین  البته برای لباس مهمونها  تم قرمز رو  انتخاب کردم   که به مک کویین بیاد بغل

دیگه اینکه خونمون رو قرار بود شهریور تحویل بدن حالا گفتن مهر! شاکیشاکیشاکییعنی دندونم رو جیگرشون کار می کنهکچلکچلکچل

راستی چند وقت پیش شب داشتم می خوابوندمت گفتی مامان دوسم داری؟ منم گفتم بله عشقم پاشدی نشستی گفتی اگه دوسم داری یه بوس شب بخیر بدهقه قهه

تو این مدتی که ننوشتم اتفاق خاصی نیفتاده لاله پارک رفتیم ستاره باران و تسنیم و شهناز  رفتیم پارک و شهربازی و هم که عضو ثابت بیرون رفتنهامون بوده

یه بارم بابا جون تبریزی شما و یاشار رو برد شهربازی نزدیک خونشون کوثر که همه ی وسایل رو سوار شدید منم کشتی صا سوار شدم با بابات و چشمت روز بد نبینه داشتم بالا میاوردم  انقدر جیغ زدم  که بعد از ما صف شد همه فکر کرده بودن چقدر خوش می گذره لابد! من توووووووووبه کردم  تووووبهسبز

بریم سراغ عکسات

این همون شهربازی روی چرخ و فلک

عمت و یاشار در همان مکان

اینم میکی موسی که از بچگیت عاشقش بودی و هستی

یه روز خونه ی بابا جون مامان جون تبریزی

یه روزم در حال بیرون رفتن

وسایل تولدت

دستمال

سلفی من و ناناجون

خواب شیرین

یه روز تو حیاط در حال بازی با دختر های همسایه!شما وسط نشستی

یه خواب شیرین و خوشگل دیگه

بازم یه خواب شیرین و عمیق دیگه

خوشگل من وقتی خودشو لوس می کنه موقع عکس گرفتن محبت

در حال خوردن صبحانه

در حال دیدن تی وی

آقا شیره من

خوشگل من با عینک ناناجون عزیز دلم عجله نکن به زودی عینکی خواهی شد متا سفانه چون بابات عینکیه منم عینکی بودم عمل کردم چشمهامو پس تو هم مطمینا عینکی می شیبدبو

یه روز خونه ی مامان جون باباجون تبریزی

یه شبم رفتیم پارک بازیه روبروی ترمینال

یک شب هم رفتیم باغلارباغی

 

سلفی من و بابا سعید

و یه روز دیگه هم رفتیم خیابون تربیت و از صبح رفتیم نهار هم همونجا خودریم به مناسبت شیرینی ماشین بابا وحید و تا عصر حسابی گشتیم خییییلی خوش گذشت بعد از اون هم رفتیم بازار مشروطه برای تولدت یه سری چیز خریدم

شما و ماشین بابا وحید عاشق ماشینهایی و خودت خواستی این عکس رو ازت بگیریم

در حال رفتن به بازار مشروطه

یه سری هم رفتیم بازار ماهی

بعد از کوتاه کردن موهاتبغل

قربون موهای خوشگلت

یه روزم با بابا وحید رفتی فوتبال

یه روزم لاله پارک

یه روزم شهناز

در حال رفتن به پارک با بابا سعید

اینم یه سری از غذاهایی که درستیدم

صبحانه

راستی این عکس از زمانی که نویان و نوژان اینجا بودن جا مونده بود

شما  و نوژان

اینم چند روز پیش تو تلگرام دیدم دیدم موهاش عین موهای جدید شماس

 

 

 




موضوع : 3 سالگی
تاريخ : شنبه 16 مرداد 1395 | نویسنده : شهرزاد
بازدید : 99 مرتبه

پسر گلممحبت

اول بگم که با چه عشقی 1 ساعت نوشتم بعد همش پرید!شاکی

برات بگم از روانه های تابستانیمون

تو این مدت یه بار  با نانا جون رفتی پاک زعفرانیه که به اصرار من دوچرختم بردید منم تو خونه در حال تمیز کاری بودم و دلم شور می زد خلاصه اینکه شما با دو چرخه افتادی تو جوب و من وقتی دیدمت دو دستی کوبیدم تو صورت خودم چون لپ سمت راست صورتت خون مرده شده بود و من درست  همون لحظه یادم اومد که خودم یک بار از دو چرخه افتادم و چه دردی داشت همون درد رو همون موقعی که صورتت رو دیدم حس کردم! بیچاره نانا که اون روز چی بهش گذشته بود بس که دنبالت دویده بود و شما با اعتماد به نفست که به آسمون میرسه چقدر  دنبال پسرهای بزرگتر از خودت رفته بودی  تا آخر به دنبال اونا جلوی پارک بازیه زعفرانیه رفته بودی تو جوب و نانای بیچاره در حال دویدن یک دفعه جلوش شلوغ می شه و دیگه نمی بندت تا اینکه صدای گریت رو می شنوه  وقتی میاد سراغت پاهات تو لجنهای جوب بوده و از سر بی پناهی و غریبی کردن با ملتی که دورت کرده بودن گریه می کردی و مادر می خواستی که بغلت کنه ولی من تو خونه در حال برق انداختن سرامیکها بودم!غمگین هر چند قبل از رسیدن نانا به شما چند تا جوون شما رو از جوب در آورده بودن و همه دورت جمع شده بودت همونجا با گریه داد سخن میدادی که " من به دوچرخم گفتم وایسا ولی اون واینستاد " و همه بهت می خندیدن نانا هم تا میرسه همه می خواستن یه جوری کمکش کنن یکی می گفته بذار برسونمت یکی می گفته کمی هست بگو بسکه مردم تبریز خوبن( کلا" یدونن واسه نمونن)محبت خلاصه به دلیل رسیدگیهای نانا و خوش طخم بودن خودت الان که 10 روزی هست از این ما جرا می گذره شما خوب خوب شدی فقط لپت یه کوچولو قرمزه

بعد از این ماجرا هم درست چند روز بعدش مهموندار شدیم و شکوفه دختر داییم به همراه شوهرش و نویان و نوژان اومدن تبریز و از اونجایی که از طرف دانشگاه آزاد بهشون هتل میدن  مثل پارسال که اومده بودن فقط برای نهار و بعضی وقتها شام تو این 4 روزی که تبریز بودن اومدن خونمون  از جاهایی هم که باهاشون گشتیم باغلار باغی بود که بردیمشون شهربازی ...پارک بالای ایل گلی بود که شام بردیم اونجا بخوریم هر چند انقدر بچه هاشون اذیت کردن که بیچاره ها نفهمیدن چی خوردن! تسنیم و ستاره و باران و لاله پارک هم گشتن  که از ستاره باران بیشتر خوششون اومد  و کلی از السی وایکیکی ستاره باران خرید کردن به گفته ی خودشون همین مارک تو تهران چند برابر گرونتر میده اجناسش رو .یه بارم رفتیم مینیاتور اسب سواری کردید شما و نویان

خلاصه بعد از برگشتن اونا به تهران هم چند روز بعدش ناناجون  رفت کاشان  الانم اونجاست...

راستی پسر دختر داییم هم در تاریخ 1 مرداد به دنیا اومد خیلی نازه و من رو شدید یاد شما میندازه چون هم وزنش موقع تولد مثل شما بوده هم اینکه خیلی پر خوره و خیلی آرومه و اهل گریه نیست و خواب خوبی داره مثل شما عزیزم...اسمشم گذاشتن سامیار ...محبت

راستی یه اتفاقی که چند وقت پیش داشت میفتاد و بابات نذاشت این بود که داشتی میرفتی رو لبه ی تراس ! سبزیک پاتم گذاشته بودی! که بابا سعید گرفتت! از دست تو چه کنیم !گریه

راستی 7 مرداد ششمین سالگرد ازدواج من و بابات و ماهگرد شما بود  همینجا به بابات تبریک می گم چون میدونی همون موقعها بود فکر کنم افتادی تو جوب و ما کلا" یادمون رفت! من خودم دیروز یادم افتاد  که سالگردمون بوده! باز من خوبم! بابات هنوز یادش نیفتادهخندونکولی اشکال نداره  من و بابا سعیدت 20 مرداد سال 86 یعنی 9 سال پیش طی  یک جشن با حال تو باغ در اراک عقد کردیم 7 مرداد 89 تو تبریز جشن عروسی گرفتیم حالا می تونیم ملاک رو 20 مرداد قرار بدیم و به روی خودمون نیاریم که 7 مرداد رو فراموش کردیمعینک

تو این مدت شهربازی زیاد میریم ایل گلی و کومه و میداماد و پارکهای اطراف ..یکی از روزهایی که رفته بودیم ایل گلی شهربازی و برگشتیم خونه طبق معمول هنوز نرسیده رفتی از سطلی که تو تراس گذاشتیم بالا و شما افتادی  تو تراس  و این برای بار سومه که بیهوش می شدی البته این بار با نوجه به تجربه ای که تو این مدت کسب کردیم یکم کمتر هول شدیم و نذاشتیم از هوش بری تا رنگت پرید و صدای گریت مثل ناله شد شروع کردم زدم تو صورتت و فوت کردم تو صورتت و با هات شروع کردم به حرف زدن که به مغزت  رو بیدار نگه دارم و شما واقعا" از هوش نرفتی خدا رو شکر  فقط حسابی بیحال شدی تا 5 دقیقه بعد شیطنتهاتو از سر گرفتی  این که شما در مقابل درد همچین عکس العملی داری واقعا" عجیبه برامون ولی به عنوان یک خصوصیته اخلاقیت داریم باهاش کنار میایم!

بریم سراغ عکسات

یه روز که از خواب بیدار شده بودی!و همچنان خوابالوییخنده

یه روز داشتیم می رفتیم بیرون

و رفتیم میرداماد

اینجا هم پیش شهربازی میرداماد و سرسره بازی می کردی و دوست پیدا کرده بودی

بعد از اون هوا تو هم رفت و بارون گرفت

یه روزم با دوچرخت رفتیم خونه ی باباجون

جنگیدن با بابا وحید

یه روزم در حال پایین رفتن برای بازی با هستیا

یه روزم داشتیم می رفتیم تربیت برات کفش بخریم و تو ماشین داشت خوابت می برد چون ظهر نخوابیده بودی

اینم همون روز بعد از خرید کفش تو آبمیوه فروشی  و شما که عاشششششق آب طالبی هستی ! تو خونه هم همش دارم برات درست می کنم  کفشهایی که پاته همون روز برات خریدیم و چه پدری ازمون در آوردی بس که دویدی و خندیدی و ما گرفتیمت از دیوار راست تو مغازه ها بالا می رفتی به زور تونستیم کفش پات کنیم 3 نفری با نانا گرفته بودیمت  که فرار نکنی و شما در حال خنده!

اینم کفشی که برات خریدیم

این کلاه رو هم از تربیت برات خریدیم

یه روز دیگه که رفته بودیم میرداماد اول رفتیم شهربازیش  بعد با دوچرخت همون اطراف شهربازی دوچرخه بازی کردی

و خواب شیرین بعد از اون

محبت

تو عمر و جووون منی عشقممحبت

اینم بعد از افتادن تو جوب با دوچرخه و  صورت خوشگلت عزیزم الهی فدات بشمخطابوس

دلشکستهدلشکستهگریه

فرداش رفتیم لاله پارک  صورتت بهتر بود

اینم ماسک ببری که برات از لاله پارک خریدیم

این سفرمون برای مهمونهامون  روز اولی که رسیدن البته اینجا هنوز جوجه کبابش در حال آماده شدن توسط بابا وحید بود

اینم بعد از اومدن جوجه کباب

اینام دسرهامون بود پاناکوتا با ژله

اینا رو برای شما آورده بودن البته نصفش رو نصفش هم مال نویان بود

تفنگ بازی با نویان

 

شما و نویان و نوژان

ببین صورتت چقدر زود خوب شده تازه چند روز گذشته بود

اینجا هم باغلار باغی که رفته بودیم و شما و نویان در حال قایق سواری هستید

اینجا هم پارک مینیاتور و در حال اسب سواری

اینم نوژان

و علاقه ی شما به نوژان

اینم ایل گولی کوچولو و ناناجون و بابا وحید

از راست به چپ ...بابا وحید.نویان.شما و بابا سعید و من و ناناجون و دختر داییم شکوفه .نوژان هم تو کالسکس

با توجه به اینکه از 16 تا حالا که 25 مرداده این مطلب رو  دارم می نویسم و در نوبت تاییده! موضوعات جدیدی اتفاق افتاده و یکی از اونا اینه که بابا وحید و ناناجون از کاشان رفتن اراک برای سالگرد فوت مامان بزرگ من و اراک گردی  منم که خیلی دلتنگشم  نانا جوون تند تند از همه جای اراک عکس برام می فرستاد  که چند تاش رو میذارم برات

عکس پایین  ساختمان شهرداری اراک بود که یه زمانی آتیشش زدن و به جاش این پارکینگ چند طبقه رو در باغ ملی درست می کردن که انقدر ظول کشید و نساختن که حالا که نانا رفته دیده به این مرحله رسیده و رفته بالا ذوق کرده بود برام عکسش رو فرستاده بود خندونک

 

خیابون ملک جایی که بزرگ شدم

خیابون امام جایی که جوون شدمخندونک

پاساژ گلستان که اون موقع که ناناجون می خواست بیاد بیرون از اراک تازه افتتاح شده بود

باغ ملی

سر خاک مامان جون

کارتون دیدن با این وضع نشستن و خوردن لواشک! عاشق لواشکی هر چقدر بدم می خوری نه نمی گی

من دیگه حرفی ندارم!!!!!!هیپنوتیزم

20 مرداد  نهمین سالگرد عقد من و بابا سعید

معتاد تلگرام شدم به خصوص کانال آشپزی! بعد از اعتیاد اینم یه سری از تزیینات و غذاهایی که درست کردم و برای کانال هم فرستادم

صبحانه ی روز جمعه

یه روز هم رفتیم ایل گلی و شما تو صف ماشین برقی بی صبرانه منتظری

یک روز در خانه و شلوارت!

خوشگل پسر خودمیمحبت با اون لواشکی که دستته!خنده

دمپاییهاتو همیشه دم دستشویی این جوری جفت می کنی!خندونک

 

 

 




موضوع : 3 سالگی
تاريخ : يکشنبه 27 تير 1395 | نویسنده : شهرزاد
بازدید : 107 مرتبه

 سخنانی قبل از گذاشتن عکسها :

  دو چرخه سواریت عالیه و با بچه های مدرسه ایه همسایه تو حیاط مسابقه میدی!  دوچرختم که تو عکسهای تولد 3 سالگیت هست از خودت حسابی بزرگتره  و پات تازه به پدالش می رسه  حتی یاشار که دوچرخش عین شماست و قدشم دو سه سانتی از شما بلند تره  هنوز بلد نیست با اون دو چرخه بازی کنه که شما انقدر عالی می تونی در کل دست فرمونت تو ماشین سواری و دو چرخه و اسکوتر عالیه تازه روتم زیاده   حتی وایمیستی دوچرخه سواری می کنی به زودی  فکر کنم بتونی تک چرخ بزنی  یا دستت رو کلا" ول کنی!راضی

خونه ی هستیا رفتن هم از امروز کلا" شروع کردی و با اجازه از من میری خونشون و چند ساعتی اونجا بازی می کنی و مامان هستیا هم حسابی بهتون می رسه  امروز کمپوت آناناس و طالبی و سیب زمینی سرخ شده خورده بودی تازه اومدی بالا ته چین داشتیم اونم خوردی ! در کل از وقتی میری بازی با محمد (پسر همسایه طبقه 3 )  و هستیا تو حیاط  بعدش گرسنه و خسته میای خونه و همش می خوای یه چیزی بخوری ظهر هم به راحتی 2 الی 3 ساعت می خوابی 

حالا بریم سراغ عکسهات

 

یه روز بابا جون اومد دنبالت بردت شهر بازی  منظریه این چند تا عکس رو بابا جون ازت گرفته

 

یک روز تا بستانی در ایل گولی   با وسیله ی مورد علاقت و هوایی که در حد پوشیدن کاپشن سرد بود ! دلیل خلوت بودن شهر بازی هم همین بود

یک روز دیگه در میرداماد (همش کارمون شده شهربازی گردی)

در کندوان به همراه دایی بهرام (دایی من) سوگول دختر داییم ..ناناجون و شما و زنداییم و بابا سعید

منم در عکس پایین اضافه شدم

شما و بابا سعید در حال بالا رفتن از پله ها

بعد رفتیم همونجا یه آلاچیق یافتیم و نشستیم

عکس پایین هم مال زمانیه که دایی بهرام اینا تبریز بودن و من و شما و بابا سعید دعوت شدیم افطاری خونه ی مامان جون تبریزی  و مهمونهای زیادی هم داشت که تو عکس فقط یاشار و شما و امیر رضا (نوه ی عموی بابات) هستید و اینجا تازه اولشه که اومدیم و هنوز می شد ازتون عکس گرفت چون بعدش عمرا" ننشستید!

اینم سفره قبل از چیده شدن کامل!  همینم دزدکی خندونک گرفتم !

یه روزم با دایی اینا رفتیم ایل گولی

بعد

آماده برای قایق سواری

اون قایق پشتیه هم دایی بهرام و زندایی و ناناجون و بابا وحید هستن من و شما و بابا سعید و سوگول هم تو این قایق بودیم

اینم قایق بابا وحید اینا

 و بعد از اون رفتیم شهربازی ایل گولی

و من و سوگول سوار این وسیله شدیم

و بعد از اینکه با اون وسیله رفتیم بالا عکسهایی از ایل گولی و اطراف گرفتم

در تسنیم با مهمونهامون

بعد از تسنیم هم  رفتیم تله کابین

بعد از تله کابین هم برای شام رفتیم پیتزا آناهیتا زعفرانیه

اینم پیک نیکمون که با عمه الهامتو مامان جونت اینا رفته بودیم مهمون نانا بودیم

بابا در حال کباب کردن!

کباب کوبیده ها رو مامان جونت آورده بود جوجه ها که  در حال کباب شدن بودن هم نانا جون

اینم پارک بازیه همون پارک همون روز

شما و یاشار

شما و یاشار و بابا سعید که نمی دونه تو رو بگیره یا یاشارو!

بعد از یه پیک نیک طولانی که همش د حال بدو بدو بودی در راه برگشت به این حالت در اومدی!

این پست رو با عکسی از خودم و خودش به پایان می رسونم!خندونک

 

 

 

 

 

 




موضوع : 3 سالگی
تاريخ : جمعه 18 تير 1395 | نویسنده : شهرزاد
بازدید : 102 مرتبه

گل پسرممحبت

امروز رفته بودیم پیک نیک اونم چه پیک نیکی ! غذا رو که جوجه کباب بود از روز قبل تهیه کردیم و برنجشم ناناجون صبح زود آب کش کرده بود و ساعت 7 صبح بیدار شدیم 8 راه افتادیم به سمت پارک یادگار امام  و همونطور که حدس می زدم آلاچیق ها مقادیری پر بودن و از شانس خوب ما یکی از بهترینهاش جلوی ما خالی شد و رفتیم تو یه آلاچیق بزرگ و پر سایه زیر درختها ..هوا عالی و خنک بود و  بیشتر کسانی که تو پارک بودن مسافر بودن از شهرهای مختلف که در حال خوردن صبحانه و ترک محل بودن البته نگران نباش تا بلند می شدن برن خانواده ی دیگه ای بود که جاشونو بگیره ...ما هم جای دوستان خالی سر شیر عسل گرفتیم با نون تازه و کلی وسیله که از خونه برداشته بودیم رفتیم اونجا و حسابی صبحونه به ما چسبید به قول تبریزیها یاپیشدی!

البته فقط این نیست ها! مامان جون بابا جون تبریزیت و عمه الهام و شوهرش و یاشار هم از طرف نانا دعوت بودن  البته برای نهار اومدن و شما دو تا بچه چه ها نکردید هر کاری کردم نخوابیدی که لا اقل یک لحظه آرامش داشته باشیم البته یاشار بیچاره که کاری نداشت  تو در نقش رهبر همیشه عمل می کنی و همش زیر سر خودت بود ! خلاصه تو آفتاب  کلی سوختی و دستات مخصوصا" برنزه شد  و با 4 بار تلاش من و مامان جون تبریزی و بابا سعید و شوهر عمت نخوابیدی که نخوابیدی و  ساعت 6 بعد از ظهر که در حال برگشت بودیم تو ماشین بیهوش شدی و ساعت 8 و نیم به زور بیدارت کردم که لا اقل شب بذاری بخوابیم!

بعد از اینکه از خواب پاشدی هم دویدی رفتی تو حیاط به دوچرخه بازی و اسکوتر بازی با هستیا دختر همسایه! بله یه همسایه ی جدید اومده اینجا که اسمش هستیا می با شد و 9 سالشه شدید دوست جون جونی همدیگه ! البته هستیه نمی دونست شما هنوز 4 سالت هم نشده فکر می کرد  شما لا اقل 5 سالته! و اینو خودش بهمون گفت بهر حال عاشقشی و این اولین دوست دخترته!خندونک

در همین راستا چند روز پیش  صبح زود به عشقه بازی با هستیا جونت بیدار شدی منم هر کاری کردم نخوابیدی و نشستی به کارتون دیدن هیچی دیگه بعد از دو ساعت که  بیدار شدم دیدم هیچ صدایی ارت نیست از نانا خم نیست اومدم دیدم در خونه بازه و کسی خونه نیست کارتونت هم روشن بود  گفتم  حتما" با نانا رفتی پارکینگ که با هستیا بازی کنی و نانا هم در رو باز گذاشته  تا برگرده و کلید نداشته منم با خیال راحت رفتم خوابیدم دو باره بعد  که بیدار شدم یکم فکرای بدی اومد سراغم مخصوصا" دیدم نانا نیومده و صدای تو و هستیا هم داره از پایین میاد زنگ زدم به نانا دیدم بیرونه پرسیدم مامان شما آراد رو بردی گذاشتی تو پارکینگ و رفتی ! گفت نه! سوالسوتگفتم یعنی خودش رفته گفت حتما"! باباتم خونه بود فرستادمش دنبالت که فهمیدیم صبح از نبود نانا و ما سو استفاده کردی و خودت با آسانسور رفتی پایین! بله با آسانسور چون دستت به دگمه ی پارکینگ می رسه ! بعد  از طریق پله رفتی خونه ی هستیا در زدی اونم که داشته صبحونه می خورده قشنگ رفتی تو خونشون با هستیا نشستی شیر برنج خوردی!شاکیبعدشم رفتی پایین شروع به بازی! و ما تمام اون لحظات فکر  می کردیم پیش نانایی و ما هم خواب بودیم! یعنی از اون رو ز به بعد ازت غافل می شیم  مبل رو میذاری زیر پات میری قفل رو باز می کنی و الفرار به سمت  هستیا! سکوت در واقع نمی دونم الان خوشحال باشم که افتادی به رفیق بازی یا ناراحت!

چند روز پیش هم بابات بردت خونه ی مامان جون تبریزیت پیش مامان جون بودی  و وقتی بابات برت گردوند گفت که مامان جون اعتراف کرده که آراد خیلی شیطونه و از یاشار هم شیطون تره! البته من همیشه بهشون می گفتم که یاشار اصلا" در مقابل آراد شیطون به حساب نمیاد! ولی کسی باور نمی کرد حتی مامان جون به بابات گفته بود آراد همیشه اینطوری بود! ؟ تازه فهمیدن من دارم چی می گم و چی می کشمگیج

اصلا" یه چیزی شدی دیدنی ! نه از چیزی می ترسی هر موجود چندش آوری مثل مورچه و مگس و سوسک و غیره می بینی به سرعت با دست می کشیشسبز از همچین مادر سوسک ترسی همچین پسری بعیده واقعا"! نه از پلیس نه از انواع هیولا و نه از هیچ چیز و هیچ کس نمی ترسی و اصلا" حساب نمی بری هر کاری بخوای می کنی تنبیه به هر شکلی بی اثره  و با شیون و جیغ و داد می خوای به هدفت برسی ما که گوش نمیدیم همین هم باعث شده که حسابی کارمون در بیاد! بهت می گم بخواب وگرنه هیولا ی بچه بر میاد می بردت! می گی  نترس هیولا وجود نداره !عصبانی می گم  الان همسایه میاد  در می زنه دعوات می کنه ها می گی همسایه مهربونه من دیدمش! شاکیمی گم اگه به این کارت ادامه بدی می برمت برات آمپول بزنن ها می گی آمپول که درد نداره من سرم زدم خیلی هم خوب بود! دلخور این از نترس بودنت ....می گم می زنمت ها باسنت رو که اکثرا" به اونجا می زنم با دستت می گیری و با خنده فرار می کنی بعضی وقتها هم مجبورم تهدیدهامو عملی کنم و واقعا" بزنم به باسنت که عمرا" اگه اثری داشته باشه  فقط تنها چیزی که اشکت رو در میاره اینه که  تنبیهت کنم بندازمت تواتاق که گریت میره هوا و می گی نه تو رو خدا بذار بیام بیرون  ببخشید دیگه کار بد نمی کنم منم  که دلم نمیاد 30 ثانیه نشده درت میارم با اون نگاه شیطانیت و اشکای آویزونت میری به ادامه ی کاری که بابتش تنبیه شدی می پردازی! خواب آلود

در کل با اسباب بازیات شاید دو دقیقه تو روز سرگرم بشی بقیه ی روز در حال خاموش روشن کردن چراغ ها یی یا داری در اتاقها  رو می کوبی یا یه جا که مخفی گاهته قایم شدی و کار خلاف انجام میدی و این کار می تونه خوردن خوراکیهای ممنوعه از جمله شکلات باشه یا هلو! یا بردن وسیله ای خطرناکبه مخفیگاه ! این روزا هم فکر ت این شده که بپری پایین از تراس یا پاسیو ! و من هر چی در مورد خطرناک بودن و مرگ و خون و شکستگی بلد بودم بهت گفتم ولی تو بگو 1 ذره اثر کرده باشه! دو بار در حالی دیدمت که روی شوفاژ اتاق بودی و داشتی از پاسیو پایین رو نگاه می کردی ! و من کارم در اومده و حتی وقتی 1 لحظه خدایی نکرده ساکتی باید دنبالت بگردم که در حال خرابکاری یا آویزون از پاسیو نباشیسکوت

راستی یک روز هم خونه ی مامان جون تبریزیت اینا  برای افطار به همراه عموی بابات و دختر عموها و پسر عموهاش دعوت داشتیم که لازمه به خاطر غذا خوردن تا خرخره ازت تشکر کنم اما....اما ....چها که نکردی ! همه ازمون می پرسیدن چرا انقدر شلوغ ه پسرتون ! این همه بچه اونجا بود همه هم ازت بزرگتر ...از چند ماه بزرگتر بگیر تا چند سال اما از اونا صدا در نمی اومد جز شما و یاشار ! شما مثل همیشه رهبریه گروه رو به عهده داشتی و یاشار به عنوان فداییه شما عمل می کرد و پیرو شما بقیه هم  پیرو شما! درست به یاد دارم جمله ای رو که بعد از خوردن غذا گفتی! یهو برگشتی گفتی بچه ها آماده اید ! سکوتحرکت کنید! تعجب و حتی یه بار با سرپرستی شما به سمت در خروجی در حرکت بودید شما هم پیشتاز بودی! هیچی دیگه بابا سعید دوید و نذاشت از در خارج بشید! جوراب یکی از مهمونها هم پرت کردی تو حیاط! و همه ی پسر عموها ی بابات هی بغلت می کردن و نمی دونم با وجود این همه شر بودنت چطوری انقدر دوست داشتن!سکوت در کل مجبور شدیم زود مهمونی رو تعطیل کنیم چون شما افتاده بودی رو دور آواز خوندن با صدای بلند و همه با خنده بهت نگاه می کردن و خوششون می اومد! نمی دونم چطوری سرشون نرفت من که پکیدم! کلی هم بردمت تو اتاق باهات حرف زدم تهدید به رفتن کردم ولی نشد ! دارم به مشاوره فکر  می کنم که ببینم باید با چون تویی چه کنم! امروز مامان جونت  می گفت سعید وقتی بچه بود شیطون بود ولی نه بوجور! یعنی نه اینجوری! منم گفتم که بابا وحیدت اینجوری بود ه و مثل اینکه ما بد بخت شدیم! و روزهای سخت تری رو در پیش خواهیم داشت!

بدبو

راستی عجب سالیه امسال ! سالی پر از مرگ ... از اتوبوس سربازامون که افتاد تو دره خطا می شنویم از بازیگرهامون  از شهر هامون از بوشهری که داره تو آتیش  پتروشیمی  می سوزه تا بمب گذاریهای داعش تو عراق و ترکیه و تایوان و عربستان و غیره ....این روزا نگرانم می گم داعش نیاد این طرفها اجازه من تو زندگیم خیلی خواب جنگ دیدم یه حس بدی دارم خدا به داد هممون برسه

از کارهای دیگه ای که در این مدت کردیم رفتن خونه ی مامان جون تبریزیت اینا و کومه و میر داماد و شهربازی ایل گولی و اینها بوده ضمن اینکه دایی بهرام من به همراه زنداییم و سوگول حدود 10 روز پیش اومده بودن تبریز و یه یک هفته ای موندن که باهاشون رفتیم کندوان  و ایل گولی و تسنیم و اینجور جاها و یک روز هم رفتن جلفا خودشون و بر گشتن یک روز هم رفتیم پارک باغمیشه  پیک نیک که  به قول مهران مدیری جوج زدیم با نوشابه!خندونکاولش که اومدن هوا خیلی خوب و سرد بود فقط یه دو روزی گرمای بدی شد تا نزدیک 40 درجه هم رسید اما تا رفتن خنک شد حسابی الانم خنک و عالیه  یه روزم رفتیم ایل گولی و شهربازیشو از اونجا استخرش و قایق سواری و شما کلی خوشت اومده بود و خوشحال بودی چون همیشه می گفتی بریم سوار قایق شیم  که به آرزوت رسیدی 

از حرفای جالب توجهت :

یه روز داشتم آرایش می کردم که بریم بیرون اومدی وایسادی نگام کردی گفتی چرا هیچ وقت بدون آرایش نمیری بیرون!تعجب اصلا" یک لحظه در مورد سنت دچار تردید شدم!

یه روزم که نشسته بودی به کارتون دیدن دستور دادی برات بستنی باقالی بیارم! یعنی یه طعم باقالی تو بستنیها مونده که بیاد! بس که عاشق باقالی هستی !

یه روز دیدم بی صدایی دویدم ببینم کجایی ! پشت در اتاق در حالی پیدات کردم که کتاب قلاب بافی ناناجون دستت بود  تا منو دیدی عکس مانکن توی کتاب رو نشون دادی گفتی ممه دارن!تعجب

خیلی هم به فکر باباتی ! یه روز بیدار شدی دیدی بابا رفته سرکار گفتی چرا صبحانه نخورده رفته!بعد گفتی من وقتی بزرگ بشم صبحانه می خورم بعد میرم سر کار!محبتبعد میگه وقتی رفتم سر کار برای شما چی بخرم می گم طلا ! میگه بگو لباس چی بخرم!شاکی ای خسیس

سوالهای جالبی هم می پرسی ...

مامان چرا پلک می زنیم؟ من سکوت

مامان اگه ستاره ها بخورن به زمین چی می شه ....من سبزاگه سیاره ها بخورن به هم چی می شه  ...من بدبو چرا ستاره ها نمی افتن !؟....من گیج ناناجون می گه یه روز ستاره شناس می شی!

دایی بهرام باهات شوخی می کرد می گفت  اسمت چیه؟ شما می گفتی آراد می گفت چی؟آرات؟ شما عصبانی می شدی زیر چشمی نگاش می کردی  بلند تر می گفتی آراد دایی بهرام می گفت چی آراز! کلی حرص خوردی بعد ازش پرسیدی اسم شما چیه ؟! دایی بهرام گفت بهرام دقیقا" مثل خودش گفتی چی؟ داور؟! انقدر بهت خندیدن یعنی  یه مارمولکی هستی که دومی نداری!

یه عروسی هم سه شنبه دعوت دارم که موندم با شما برم یا بی شما!

عکسهای مربوط به این پست در پست بعد

 

 


 




موضوع :
تاريخ : جمعه 4 تير 1395 | نویسنده : شهرزاد
بازدید : 66 مرتبه

چند ساله که از تو به عنوان دفتر خاطرات پسرم استفاده می کنم و چقدر اوایل بیشتر دوستت داشتم!

نی نی وبلاگ عزیز  یه سوالی مدتهاست فکرمو به خودش مشغول کرده ...اگه سانسور نمی کنی بپرسم!

اجازه

قسمت رمز دار کردن  وبلاگ چه کارایی هایی داره که من نمی دونم!  اگه  برای گذاشتن عکسهای خصوصی نیست دقیقا" بگو برای چیه؟ و اگه قراره با رمز دار کردن کسی نتونه اون مطلب و عکس رو ببینه پس تو چرا می بینی؟ من یادم نمیاد بهت رمز داده باشم! بی اجازه وارد می شی حذف می کنی میری پی کارت! کارت خیلی درسته خودت جز محارمی دیگه!  بهر حال خواستم بگم روز به روز بیشتر داری خودتو از چشم میندازی

 




موضوع : 3 سالگی
تاريخ : يکشنبه 30 خرداد 1395 | نویسنده : شهرزاد
بازدید : 154 مرتبه

عزیزممحبت

نمی دونم چرا تنبل شدم در راه نوشتن وبلاگت ولی اصلا" نگران نباش نه تنبلیه من و نه سانسورهای اعصاب خورد کنه نی نی وبلاگ شاکیو نه هیچ عامل دیگه ای نمی تونه باعث بشه که من دست از سر وبلاگ نویسیت بر دارمراضی   داریم روزهای سرد و جالی رو می گذرونیم ! و همونطور که در پستهای قبلی گفتم این هوا خیال گرم شدن نداره! همش داره تگرگ و بارون میاد هر روز! یعنی می تونم بگم با سویی شرت میری بیرون حتی الان که دو سه روز مونده تا تابستون شروع بشه ! پیک نیک رفتنمون هم به همین منظور تعطیل شده تا ببینیم بالاخره کی هوا می خواد گرم بشه!متنظرامروز چنان تگرگی اومد که من داشتم سکته می کردم! یکم از فندق بزرگتر بود و صدای دزدگیر همه ی ماشینها در اومده بود بماند که دیروز صبح هم زلزله اومد با مرکزیت خود تبریز و با اینکه ریشترش 3و 7 دهم بود اما خیلی بیشتر احساس می شد و ما که هممون خواب بودیم فرار کردیم رفتیم زیر میز بماند که من فکر می کردم دارم خواب می بینم و تو خواب بلند شدم با حرکاتی که به نظر خودم اسلوموشن بود و دست شمایی که تو جات خواب بودی گرفتم که ببرمت ! و اصلا" یادم نبود شما خوابی بعد نفهمیدم چطوری بغلت کردم که با شما با هم خوردیم زمین! یعنی دنیا تا حالا  تو زلزله ای با این ریشتر مصدوم به خودش ندیده بود ! حالا دید من اولیشم!خندونک چنان زانوم کبود شده با درد شدید! یعنی زلزله منو نمی کشه که خودم خودمو و شاید شما رو!خندونک از اتفاقهایی که تو این ماه افتاده غیر از اینایی که گفتم  می پردازیم به تولد من که زودتر گرفتیم با حضور بابا وحید و ناناجون و خودمون  و کیکی خوردیم و شمع 32 سالگی فوت کردیم و 1 سال از عمرمو با فوت خودم خاموش کردم! خطاو کادوهای خوب خوبی گرفتم  شما هم خواب بودی عزیزکم....آخه از وقتی که از مسافرت برگشتیم بعد از اون سرمی که زدی و اشتهات و از دست دادی تا یکی دو روز بعدش بینیت کیپ شد و آبریزش بینی و چشمی پیدا کردی و مریض شدی منم خودم بهت داروی سرما خوردگی و حساسیت دادم فکر کنم تو پست قبل گفتم که اثر هم نداشت جز اینکه خوابالو می شدی و خلاصه تو تولد من هم خواب بودی البته دلم نیومد ...آخرش بیدارت کردم باهات عکس گرفتم خلاصه فرداشم تولد بابا جون تبریزیت بود که اونجا هم دو باره برام تولد گرفتن و کادو گرفتم و با بابا جون با هم شمع هامون رو فوتیدیم! من 32 باباجون 59 من 17 خرداد بابا جون 16 خرداد ! شما و  یاشار چها که نکردید اصلا" نمی شه با هم یکجا باشید مخصوصا" که شما خوابت میومد ووقتی خوابت میاد 100 برابر شیطون تر و ویرانگر تر می شی.3 بار بلا سرت اومد یه بار افتادی رو یاشار دندونت لبت رو خونی کرد یک بار لیز خوردی افتادی وسط آشپزخونه با شکم من و بابات مردیم و زنده شدیم از ترس اینکه از درد از حال نری ...یه بارشم با صورت خوردی به سر یاشار !از  چیزای دیگه ای که این ماه اتفاق افتاده کوتاه کردن موهات به شکل کاملا" پسرونست و شما رسما" دیگه مرد شدی و  با اینکه من عاشق موهای ابریشمی و لختت هستم ولی دیگه بلند نمی کنیم تا وقتی که بزرگ بشی و از سن مدرسه خارج بشی ...خسته شدم بسکه به همه توضیح دادیم پسری دیگه الان راحت می فهمن که پسری البته امیدوارم! ضمن اینکه برای خودت هم سوال پیش اومده بود که فرق دختر و پسر چیه و من دخترم یا پسر و از این مسایل که خدا رو شکر کامل فهمیدی ...از وقتی برگشتیم دو سه بار پیک نیک رفتیم ایل گلی ....یه بار بدون نانا رفتیم لاله پارک شام خوردیم البته نانا خودش نخواست بیاد! سکوت شهر بازی ایل گلی هم که عضو ثابت این روزامون بوده یه بارشم رفتیم باغ پرندگانش که خیلی برات جالب بود  یه بارشم با نانا جون رفتیم شهربازیش که سوار قطار شدیم ...یه روزم ناناجون رفته بود خرید وقتی برگشت دیدم تو کیسه های خریدش یه مشت بلیط رایگان شهربازی باغلارباغی گذاشتن  خودشم نفهمیده بود ! خلاصه توفیق اجباری شد برای ما که تا حالا نرفته بودیم باغلار باغی ! و شما تونستی سوار قو ...تاب ...قایق...بشی بقیش بزرگونه بود اما با ما سوار چرخ و فلک شدی یه آشی هم خوردیم و برگشتیم خونه 

راستی یه روز رفتم آزمایش و از اونجا برای صبحانه با بابات رفتیم ایل گلی هم املت خوردیم هم دور استخر رو گشتیم خیلی خوب بود شما هم تو خونه خواب بودی و نتیجه ی اون آزمایش حدسی بود که درست از آب در اومد بله مامانت فهمید کم کاری تیرویید داره!غمگین و منم به جمع آدمهای قرص خور خواهم پیوست به زودی چون هنوز دکتر نرفتم حالا فهمیدم چرا انقدر موهام میریزه!سکوت

راستی خبر خوب اینکه خونمون  قطعی شهریور تحویل داده می شه و توش رو رنگ کردن و همه ی کاراش تقریبا" تموم شده به زودی کناف کاری داریم  و یه خبر دیگه مربوط به همین موضوع هست که فعلا" نمی گم تا ببینیم چی میشه وقتی شد می گم خندونک

یه روزم من و شما و بابا سعید با توجه به وبلاگ آنیسا جون و آشنایی با پارک مینیاتور از اون طریق ...رفتیم پارک مینیاتور رو از نزدیک دیدیم و شما رو سوار اسب واقعی کردیم همینجا ازش تشکر می کنیم که ما رو  با جاهای دیدنی تبریز آشنا می کنه! یعنی من الان یه جاهایی رو بلد شدم که بابا جون مامان جون تبریزیتم بلد نیستن! در اون حد !خندونک

یه روزم دعوت شدیم برای افطار خونه ی عموی بابات  که  خیلی اذیتم کردی و از اونجایی که مردونه زنونه رو جدا کرده بودن حسابی پدر من در اومد بس که از پله ها رفتی بالا و پایین و من نگران از اینکه نری بیرون از خونه کلا"!  آخر سر هم سر از پشت بوم در آوردی و همه  رو شوکه کردی بعد از بسیج شدن برای پیدا کردنت اونجا کشف شدی! خسته

بریم سراغ عکسات

این چند تا عکس رو با کمال تعجب جا گذاشته بودن از عکسهای  مربوط به آبادان

نانا جون ومن و خاله شهناز

اینجا هم اهوازه  روسری بهت میاد ها خندونک

اینم بعد از اینکه رسیدیم تبریز و شما و بابا رفتید بیمارستان

بقیه ی عکسها مربوط به تبریز

شهربازی ایل گولی و اینم وسیله ی بازیه مورد علاقت

پایینه خونه ی مامان جون تبریزیت اینا که تازه از مستاجر خالی شده بود  و شما اونجا ماشین بازی می کردی

همون روز

بازم همون روز جلوی خونه ی باباجون تبریزی

عکس پایین هم بازم شهربازی ایل گولی باغ پرندگان و حیوانات

در قطار شهربازی ناناجون و شما و بابا سعید

وقتی خودت لباس می پوشی! جوراباتو!خنده

از اون خوابهای خوشگلتمحبت

یه روزم رفتیم پارک پتروشیمی که با باباجون و یاشار قرار داشتیم

همش در حال خنده بودی ...خنده می گم ها ...قهقهه

بعد از اونجا هم بدون یاشار و بابا جون رفتیم لاله پارک

و بعد غذا خوری

گل پسر منی عشقمبوس

عکس زیر هم  روزیه که رفته بودیم باغ شمس دوباره اینبار با بابا وحید و ناناجون   همون موقع بود که تصمیم گرفتم  موهاتو کوتاه کنم چون هی مرده می گفت دختر خانوم بیا اینجا دختر خانوم برو اونجا!عصبانی

و فردای اون روز به همراه بابا وحید و بابا سعید راهیت کردم برای کوتاهی موهای نازنینت

اینم بعد از کوتاهیمحبت

عاشق بازی کردناتم مثلا " اینا قایقن اونام تو قایق نشستن خندونک

اینم کیک تولدم تو خونه ی ناناجون و شمع 3 که پیدا نشد! شمع 2 به مناسبته 2 سالگیمزیباخندونک

بقیه ی عکسهای مربوط به تولدم تو خونه ی ناناجون رو تو پست خصوصی میذارم

اینم عکسهای تولد دوباره ی  من و باباجون تبریزیت

شما و یاشار  همان لحظه

اینجا هم دم در پارک آنالار آتالاره

اینجا هم پارک مینیاتور

ایل گولی کوچولو

اسبهای کوچولو

عاشقتم مرد کوچک من محبتبوس می خواستیم بریم خونه ی مامان جون تبریزیت اینا

شبش هم به دلیل بینیت که همچنان کیپ بود همراه با آبریزش و صدات که خروسک شده بود رفتیم بیمارستان کودکان

یک روز تگرگی

 

اینم یه روز دیگه که تگرگاش خیلی بزرگ بودن وقتی به پشت بوم می خورد می گفتم الان سقف سوراخ می شه البته این خورد شدشه اصلش از اینم بزرگتر بود

در باغلارباغی

عشقم قبل از اینکه بریم خونه ی عموی بابات تو ماشین حسابی خوابیدی

خوشگلم یه روز با بابات عشقولانه خوابیدی

عشقم دیروز از خواب بیدار شدی  اونم ساعت 8 و نیم شب  بازم خوابت میومد (اثر داروهاست)قیافه ی خوابالوت رو ببین عسلمبغلتا بیدار شدی هم رفتی با بابات بستنی خریدی  ماشالا گلم روزی دو سه تا بستنی می خوری  تازه سردت هم بود البته هوا سرد بود  بابا می خواست با ماشین ببردت اما شما می گفتی  نه با ماشین بریم بابا نمی بینی هوا سرده من سردمه ! تنبل خانبغل

همیشه خوب بخوابی عزیزم

راستی ناناجون با بابا وحید رفته کاشان و هفته ی دیگه با دایی بهرام و زنداییم و سوگول میان تبریز و شما از این بابت بسییییار خوشحال

راستی یه عکس با حال که عمت برات درست کرده ببین اگه دختر  هم می شدی جیگر می شدی محبت

عکس دستکاری شده                                              عکس واقعی

 

قه قههقه قهه

 

 




موضوع : 3 سالگی
تاريخ : دوشنبه 17 خرداد 1395 | نویسنده : شهرزاد
بازدید : 144 مرتبه

خونه ی مادر شوهر خالت و آیلین 4 ساله تو بغل نانا جون و نگاه های حسودانه ی شما!

و خودت وارد عمل شدی!

و شما که با خوشحالی جای آیلین رو تو بغل نانا گرفتی!و الکی خودتو به خواب زدی

شما و آیلین توپولو در حال دیدن کارتون

آماده برای رفتن به خونه ی دوست خالت

اینجا هم خونه ی  دوست خالت و اتاق خواب ترمه دختر شونه

اینم آیلین و ترمه که بیچاره داره له می شه!

و تابش که عین تاب خودت بود و تو وسایلمون تو خونه ی مامان جونت اینا بود که به خاطر اینکه ازمون خواستی رفتیم از اونجا آوردیم الان تو خونه ی ناناجون وصل کردیم و بازی می کنی

عکس زیر هم مربوط می شه به روزی که تو اهواز رفتیم خونه ی بی بی (مادر بزرگ شوهر خالت)

عکس زیر هم مربوط می شه به پاساژ مهزیار که  با خالت و آیلین 1000 تا عکس گرفتم ازتون ببین بقیه ی عکسها چقدر بد بود که خوبش این شد! همش همه در حال حرکت و تار افتادن بودید!

اینجا هم شهربازی بالای همون پاساژ

آماده برای رفتن به آبادان

غروب آبادانمحبت

سرسره بازی در آبادان

در حال برگشت از اهواز به تبریز (ترمینال اهواز) شما و دایی مصطفی(شوهر خالت)

می خورمت خوشمزه

عاشقتممممممممبغل

و خوابی که زود اتفاق افتاد و زود هم تموم شد!

 

زبون دراز!

شما و ناناجون بعد از اینکه حالت بهم خورد!

اینم لباسهایی که از آبادان برات خریدم

اینم پشتش

و لباسهای زیر هم از قمصر برات خریدم

اینم پشتش

این ماشین رو هم دایی بهرام برات خریده

اینم سحر دختر داییم برات خریده

این بود  عکسهای مسافرتی ما!

 

 




موضوع : 3 سالگی
تاريخ : يکشنبه 9 خرداد 1395 | نویسنده : شهرزاد
بازدید : 153 مرتبه

عزیزممحبت

اول بگم که برای بار دومه که دارم می نویسم یک بار نوشتم همش پرید!عصبانی

یکم مختصرتر می گم برات که دلیل غیبت طولانی این بار که باعث شد اردیبهشت 95 نوشته نشه اینه که هم شما که ظهر ها نمی خوابی و بجاش ساعت 9 شب می خوابی در طول روز مدام به من وصلی و با توجه به بیدار بودن و وابسته بودن بیش از حد شما به من ....من فرصتی برای نوشتن پیدا نمی کنم چون مدام می گی مامان ببین...مامان بیا....مامان می خوام بیام بغلت....مامان بیا تابم بده.... مامان بیا بشین باهام کارتون ببین! و خلاصه من جز لاینفک همه ی بازیها ی شما هستم و حتما" باید نگاه کنم وگرنه صدام می کنی که ببین....نگام کن....  این وابستگیت تا اونجاییه که حتی اگه کسی به من چیز بدی بگه بهش حمله می کنی و می زنیش و اجازه نمیدی کسی با من بلند حرف بزنه یا چیزی بگه ..... مرد منی دیگه از الان حامی منی خوشگل پسرمبغل

دلیل دیگه ای که باعث شد ننویسم رفتن به سفر بود که شرحش رو در زیر می بینی

روز 16 اردیبهشت به همراه شما و ناناجون با اتوبوس  ساعت 10 و نیم شب راهی تهران شدیم  و 6 صبح رسیدیم و از اونجا بلافاصله سوار اتوبوس شدیم و راهی کاشان شدیم و ساعت 9 صبح کاشان بودیم  شما تو ماشین مثل همیشه خوب بودی فقط زیاد خوب نخوابیدی و از ذوقت هی بیدار می شدی ببینی رسیدیم یا نه حتی ساعت 3 صبح کامل بیدار شدی و دیگه نخوابیدی

مامان جون من خبر نداشت من و شما هم در راهیم و ما سورپرایزش کردیم و حسابی خوشحال شد اونم مامان جون من که یه کوه یخ واقعیه بس که بی احساسه ولی با اینحال همیشه شما رو دوست داشته و حتی برات اسفند دود کرد  کاشان که همیشه گرمه ولی  چون خونه ی مامان جون (به قول خودم و شما مامان جون کاشونی )روبروی باغ فینه  هواش عالی بود سرد و خنک ...در کل 10 روز کاشان بودیم و خیلی بهمون خوش گذشت ...بر عکس تصورم که فکر می کردم حوصلم حسابی سر میره  اتفاقا" هر روز یه برنامه ای برامون پیش میومد و اصلا" حوصلمون سر نرفت  یه روز سحر دختر داییم(خواهر سارا) میومد اونجا یه روز دایی بهرام و دایی داور من میومدن اونجا که دایی بهرام شما رو سوار موتورش می کرد دور شهرک می چرخوند و شما عاشق موتور  و دایی بهرام شده بودی و با دقت در موردشون می پرسیدی که یه وقت اشتباه نگیریشون .. عکساشون که تو اتاق بود رو نشون میدادی و می پرسیدی این کیه اون کیه بعد با خودت تکرار می کردی تا حفظ بشی و کاملا" همشونو شناختی و به اسم صداشون می کردی دایی بهرام هم شما رو خیلی دوست داره و بهت یه ماشین هم کادو داد  خلاصه یه بار رفتیم قمصر و از عصر تا شب نشستیم پیش پارک بازی و شما و ترنم 7 ساعت کامل سرسره بازی و اسکوتر بازی کردید ما هم یه گشتی زدیم و از غرفه هاش خرید کردیم  و یک روز هم سارا تو خونه ی مامان جون  تولد 29 سالگیشو گرفت و همرو شام دادن و بعد از تولد هم من و شما رو بردن پارک  که خیلی خلوت و خنک بود  یه روز هم رفتیم خونه ی دایی داور من برای دیدن نوه ی تازه متولد شدش یعنی نوژان  خواهر نویان که شما خیلی برات جالب بود و همش با مهربونی و تعجب نگاش می کردی و بهش دست می زدی حتی به من اصرار می کردی که برای منم یه نوژان بیار! خندونک منم خواهر می خوام  ! و وقتی دیدی من  اقدامی نمی کنم رفتی به شکوفه(دختر دایی داور... مامان نوژان) گفتی برای منم نوژان میاری!؟خنده خلاصه می تونم بگم عاشقش شده بودی همش وایساده بودی نگاش می کردی ادای گریه هاشو در میاوردی راجع به دست و پای کوچولوش حرف می زدی این اولین نوزادی بود که تو زندگیت دیده بودی ....راستی سارا دماغش رو عمل کرده بود چند ماه پیش و ما برای اولین بار بعد از عمل میدیدیمش ...عالی شده بود دست دکترش درد نکنه من که انقدر از کارش خوشم اومد تصمیم گرفتم منم عمل کنم انقدر خوب عمل کرده بود ....خلاصه هر روز بهمون خوش گذشت   و اینکه بابا وحید هم اومد اونجا و با هم رفتیم گشتیم  ضمن اینکه دلیل اومدن بابا وحید این بود که شوهر عمش فوت کرده بود که آدم خیلی معروف و معتبری بود و تو اصفهان زندگی می کرد ولی تو کاشان خاکش کرده بودن که ما به مسجدش رفتیم و شما که عادت داری شبها زود بخوابی تو همون مسجد ساعت که 9 شد  با وجود بلند گوی گوش خراش خوابیدی و ما مجبور شدیم بعد از مسجد شما رو ببریم بذاریم خونه ی مامان جون و خودمون هم بریم مراسم شام آن مرحوم!  چند روزی هم خاله و شوهر خاله ی ناناجون از تهران اومدن کاشان و پیش ما بودن و اونها هم عاشقت شده بودن با اونها هم دوباره رفتیم قمصر و گلابگیری و بازم خرید از غرفه! و چه زمانی هم رفته بودیم کشان و قمصر ...چون پر از مسافر بود چه ترافیکی چه شلوغی....

خلاصه بعد از 10 روز مامان جون با چشمانی اشکبار ما رو راهی کرد و ما با اتوبوس این بار مقصد اهواز  راهی شدیم و 12 ساعت تو راه بودیم تا ساعت 5 صبح رسیدیم اهواز و دایی مصطفی(شوهر خالت) اومد دنبالمون و ما رو به خونه ی مادر شوهر خالت رسوند (همونطور که گفته بودم خالت هم خونشو فروخته برای خرید خونه ای بهتر و چون هنوز دنبالشن خونه ی مادر شوهر و پدر شوهرش می شینن البته خونه کسی نیست چون خونه ی اصلیشون اصفهانه)هیچی دیگه روز های بعد از اون که یک هفته می شد در اهواز بسر بردیم و آیلین که روزها به موسسه ی خلاقیت می رفت و عصر با هم بازی و دعوا می کردید  و در مدتی هم که اونجا به خالت حسااااااابی زحمت دادیم یک بار رفتیم آبادان و یک بار رفتیم خونه ی مادر بزرگ شوهر خالت و یک بار هم رفتیم پاساژ مهزیار که بالاشم شهر بازی بود و حسابی بهتون خوش گذشت و  به من هم که با شما سوار قطار و ماشین برقی شدم خیلی خوش گذشت و یک بار هم گردش در پاساژهای کیانپارس ....یه روزم رفتیم خونه ی دوست خالت اینا که یه بچه ی 2 ساله هم به نام ترمه دارن و شما و آیلین و ترمه چه کردید ترمه  خیلی جیغ می زد که باعث شد شما حسابی ناراحت بشی و با بغض در حال ترکیدن اومدی پیشم گفتی مامان گوشم درد می کنه !....دستش درد نکنه خیلی زحمت کشیده بود و از اونجایی که شاید خواننده ی وبلاگون باشه بهش می گم خونت خیلی قشنگ بود بی نظیر بود ... خونشون یه  خونه ی 200 متری و بسیییییییییییییییییار خوش نقشه بود واقعا" خوشم اومد  خلاصه بعد از اینکه رفتیم آبادان و کلی خرید کردم (من عاششششششق مطلق آبادانم) چه جنسهایی چه قیمتهایی برات کلی لباس خریدم  برای خودم و بابا سعید هم همینطور و بالاخره روز دوشنبه  ساعت 1و نیم ظهر با اتوبوس از اهواز به سمت تبریز!! راه افتادیم بله 21 ساعت تو راه بودیم از اهواز به تبریز! 21 ساعععععت! فقط به خاطر ترس مامانت از هواپیما چون بار آخر توبه کردم و قسم خوردم که دیگه سوار هواپیما نشم ! اولاش  بد نبود اما موضوع از جایی بد شد که به جاده ی خرم آباد رسیدیم و اون پیچ های وحشتناکش! و شما که بالا آوردنهات از همون موقع شروع شد ...فقط اینو بگم که تا آخرش 11 بار بالا آوردی که اولاش معدت پر بود بعد دیگه هیچی ! صبح ساعت 9 و نیم رسیدیم تبریز با شمایی که از بس حالت بد بود که جون نداشتی رو پاهات وایسی! چون حتی تو این 21 ساعت آب هم نتونسته بودی بخوری همش بالا میاوردی داشتی بیهوش می شدی و همش بیدارت می کردم که از حال نری یه وقت و بابا وقتی اومد دنبالمون شما رو گذاشت خونه و شما رو برد  دکتر و اونجا برات سرم زده بودن و این برای اولین باری بود که سوزن میرفت تو دستت البته به غیر از واکسنهات و مثل یه مرد فقط نگاه کرده بودی و خانوم تزریقاتیه ازت پرسیده بود درد نداره؟ گفته بودی چرا یکم درد داره خندونکولی اصلا" گریه نکرده بودی و وقتی با من تلفنی حرف می زدی می گفتی من اگه کوچولو بودم گریه می کردم ولی الان دیگه بزرگ شدم گریه نمی کنم محبت و کلی اونجا دلبری کرده بودی و همه هم فکر کرده بودن دختری مثل همیشه و بابات همش داشته توضیح میداده پسره پسره ! خانوم دکتر هم ازت پرسیده بود که چی شده خودت شروع کرده بودی توضیح داده بودی که چون تو اتوبوس بودم و ماشین خیلی تتون تتون!قه قههخورده من بالا آوردم که خانم دکتر عاشقت شده بوده و کلی قربون صدقت رفته بوده گویا مخصوصا"  از قسمت تتون تنونش خوشش اومده بوده ! ...تو اتوبوس هم راننده همش میومد بهت سر می زد و اسمت رو پرسید و بعد پرسید دختره یا پسر و خیلی از شما خوشش اومد البته بوسهایی هم رد و بدل شد بین شما و مسافر ها و راننده  ! خلاصه این همه محبوبیت بی نتیجه نموند و شما چنان چشم خوردی که تا پامون رسید تبریز فرداش همچین بهم ریختی و مریض شدی که ما نفهمیدیم از کجا خوردی! گرفتگی آبریزش بینی آبریزش از چشم و عطسه یه طرف ....دلدرد  که البته منشااش  علاقه ی زیاد شما به باقالی و خوردن بیش از حد آن بود که نصف شب بهت عرق نعنا دادیم که عاشق اونم هستی ! و نمی دونستی چجوری عرق نعنا بخوری! خلاصه 3 سوت دلدردت خوب شد ولی مریضیت هنوز سر جاشه از وقتی رسیدیم هم یه شب من و بابات و شما رفتیم ایل گلی هم شهربازی بردیمت هم اسکوترت رو بردی و بعد از خوردن آش رفتیم بالای ایل گلی و بساط پیک نیک انداختیم و شما هم حسابی اسکوتر بازی کردی و  برگشتیم خونه  دیروزم خونه ی مامان جون تبریزیت اینا برای نهار رفتیم  و ماشین شما رو هم بردیم  کلی بازی کردی  امشب هم قراره بریم دوباره ایل گلی ...کلی بهمون مزه داده انگار!

راستی دیروز ماهگردت بود عزیزم شدی 3 سال و 8 ماهه ی خوشگل مادر محبت و اینکه 17 خرداد هم تولد منهسکوتالان خوشحال باشم یا ناراحت! 32 سالگی خوشحالی داره!؟قهرخیلی سخت دارم با سنم کنار میام خیلی سخت غمناک

بریم سراغ عکسات

شبی که به سمت تهران حرکت کردیم

مقادیری خوابیدی

اینجا هم خونه ی مامان جون کاشونی (مامان مانم)و اینم نویانه که اومده بود دیدنت و موهاش که قبلا" گفته بودم از بچگی یه تیکشو کوتاه نکردن! و شما که توسطش دستگیر شدی!

اینم منظره ای از تراس مامان جون کاشونی و این منظره باغ فینه

اینجا هم شما سوار موتور دایی بهرام من شدی  البته در این حد نبود و کلی گشتی (دایی بهرام بابای سارا و سحر و سوگل)

اینم نوژان خانوم روزی که رفته بودیم دیدنش

اینم شما و ترنم و نویان  ماشالا نویان خیلی قد بلنده از شما 9 ماه بزرگتره و ترنم هم از شما 5 ماه بزرگتره...در کل هر عکسی ازتون گرفتم تار شد بس که وروجکید

بازم نوژان

اینجا هم باز خونه ی مامان جون هستیم و آماده شدیم بریم قمصر

 

در قمصر

شما و ترنم

سوگل هم گوشه ی تصویر می بینی

و زمانی که شما در پارک بودید ما نزدیک پارک نشسته بودیم

ناناجون و من و مامان جون و زنداییم و سارا

 

خواب شیرین در خانه ی مامان جون

آماده برای تولد سارا و منتظر ورود مهمونها بودیم که....

بله شما خوابت برد

و زمانیکه نویان اینا رسیدن نشستید به بازی

کیک تولد سارا

 

شما و نویان و ترنم در حالی بازی همون لحظه

البته همه ی این مهربونیهایی که تو عکس می بینی واقعی نبود و بیشتر لحظات با نویان دچار مشکل بودیم و در آخر هم یک دعوایی در گرفت و بعد از هولی که نویان به شما داد یه کتکی هم از مامانش اینا خورد !

شما محو نوژان

این عکس خوشگل رو هم سوگل ازت گرفته بود

و روزی که رفتیم مسجد برای شوهر عمه ی بابا وحید

و شما بیهوش در همان مکانخندونک

در عکس زیر هم برای بار دوم با خاله و شوهر خاله ی نانا که از تهران اومده بودن رفتیم قمصر

بابا وحید (بابای من) شما...ناناجون (مامان من) و خاله ی ناناجون  در قمصر

اینم شما گل پسر من آماده شده برای رفتن به اهواز و آخرین عکسی که خونه ی مامان جون ازت گرفتم

در اتوبوس

اینم ما 3 نفر در همان مکان

برای رفتن به اهواز از اراک هم گذشتیم غمگین چقدر فروشگاههای جدید بیرون شهر باز شده همشم لباس! منتظر بودن من برم !شاکیحیف که از کمر بندی رفتیم و هیچی ندیدم ولی همچین بغض کرده بودم داشتم خفه می شدم!گریه

بقیه ی عکسها در پست بعد

 

 

 

 




موضوع : 3 سالگی
تاريخ : جمعه 7 خرداد 1395 | نویسنده : شهرزاد
بازدید : 141 مرتبه

تو این پست عکسهای اردیبهشتیتو میذازم  عزیز دلم و زیر هر عکس توضیح میدم که کجا بودیم و روزانه هاتو می گم  و در پست بعد که تا امشب یا فردا اونم تایید می کنم برات از اتفاقات و روزانه های اردیبهشتی و خردادی بیشتر توضیح میدم  پس بریم سراغ عکسهات

یکی از روزهای اردیبهشتی رفتیم کومه و یه میکی موسی بود که با شما دوست شده بود

همون روز ولیعصر هم رفتیم که هوا سرد شد و تو عکس خودتو می بینی دست تو دست ناناجون و بابا وحید

یک روز جمعه هم من و شما برای دومین بار تنهایی با هم رفتیم پارک  ادب و شما کلی اسکوتر بازی کردی و یه دوستی هم پیدا کردی که اتفاقا" اسکوتر داشت و حسابی با هم خوش گذروندید 

اینم دوستت که اسمشم یاد گرفته بودی بلند صداش می کردی محمد بیا نرو اون طرف!

یه روزم رفتیم شهربازی ایل گلی و شما که از بچگیت عاشق این وسیله ی بازی بودی و هستی

ناناجون و بابا سعید و بابا وحید و هوایی که سرد بود ها...

با هم در خانه و بیکاری

تو عشق منی نازگلممحبت

رفتیم برای خرید اسباب بازی بازار مشرطه  هم برای شما و هم برای نوژان(نوه ی داییم)

 برای شما جنگل حیوانات خریدیم که تقریبا" 20 تا حیوون داره با یه سفره که عکس جنگل و رو دخونه داره خییلی خوشت اومد و حیوونها رو به خوبی شناختی در حال حاضر عاشق شیر جتگلی  تو عکس زیر هم تازه از بازار برگشتیم و  من برات با لگوهات خونه برای بعضی از حیوونات درست کردم

اینجا هم داشتیم می رفتیم پارک شمس که نزدیک خونه ی بعدیمونه و رفتیم کشفش کنیم

این همون میمونیه که برای سفره ی هفت سین تو خیابون ولیعصر دیده بودیم که انگار به این پارک منتقل شده

می بینی گرم شدن تو کار این هوا نیست!

پارک خیلی بزرگ و خوشگلیه که خیییلی خوشم اومد ازش مخصوصا" بعد از اینکه فهمیدم یه شهر بازی خوب آخرش هست خندونک و چی از این بهتر  که نزدیک خونمون همچین پارک و همچین شهربازی هست

و این وسیله ی بازی که فقط تو این شهر بازی دیدم  خیلی برام جالب بود و  فقط این نبود که جدید بود دو تا وسیله ی دیگه هم داشت که تو شهربازی دیگه ای ندیده بودم

عاشق این ریخت و قیافتم عسلم  ...بهت گفتم سفت بگیر اینجوری شدی! اینم وسیله ای بود که ندیده بودم

اینجا هم داشتی با بابات می رفتی استخر و این برای بار دومی بود که رفتی استخر اما برای بار اولی بود که رفته بودی تو آب! و برای بار اولی بود که با بابات می رفتی استخر ...چون همونطور که تو وبلاگت هم نوشته بودم یک بار با من رفتی و لباسهاتم در آورده بودم که به جرم پسر بودن تو سن 2 سالگی بیرونت کردن و تنت به آب نخورد ولی این بار که با بابات رفته بودی  به جای اینکه خوشت بیاد ترسیده بودی و مثل کوآلا به بابات چسبیده بودی! قه قهه

بعد از اینکه یک بار رفتیم پارک شمس رو کشف کردیم یه بار دیگه هم با نانا جون رفتیم  ککه در عکس زیر  ناناجون رو می بینی با مجسمه ی بدون دست سوپور!

و شما با مجسمه که نمی دونم چرا ازش می ترسیدی!سوال

و زمانی که اونجا بودیم یهو هوا زیر و رو شد و خیلی سرد شد و چه بادی میومد به همراه بارون! بعد این رنگین کمون ظاهر شد محبت

اینم یکی دیگه از وسایل جالب اون پارکه که عاشقش شده بودی و خیلی خوب حرکت می کردی

یه شب هم با بابا سعید و ناناجون و شما رفتیم پیتزا آناهیتا تو زعفرانیه نزدیک خونه ی نانا جون غذا خوردیم

عشق من در حال دیدن کارتون

بقیه ی عکسها در پست بعد تا امشب یا نهایت تا فردا

راستی به دوستهای وبلاگیمون زهرا جون با وبلاگ ثمره ی عشق مامان بابا و ماهک جون با وبلاگ شازده کوچولو  تبریک می گم به خاطر  قدم نورسیدشون زهرا جون  نینی اولشه و دختره و ماهک جون نی نی دومشه و اونم دختره مبارکتون باشه دوستای من  از بقیه ی دوستهای تنبلمون هم می خوام عاجزانه تمنا کنم دست از تنبلی و تلگرام بازی بردارن و بیان وبلاگ نویسی رو ادامه بدن مثل مامان الای! مامان رایان ..مامان آراز و سویل ...مامان ارمیا....مامان آرشیدا و خیلیهای دیگه به خدا حیفه.... برگردید  ضمن اینکه دلم براتون تنگیده آخه دلشکسته

در ضمن مهسا جون کجاییی یه خبری بده از خودت وبلاگ درست کردی یا نه؟!


 




موضوع : 3 سالگی
تاريخ : دوشنبه 30 فروردين 1395 | نویسنده : شهرزاد
بازدید : 126 مرتبه

عزیزممحبت

همونطور که حدس زده بودم شاهد اتفاقات غیر منتظره ای در سال جدید هستیم! یه مدتیه همه جای ایران سیل میاد و چه عجیب که سد دزفول پر شده و دعا می کردیم نشکنه! و البته خیلی جاهای دیگه مث دریاچه ی ارومیه که پر آب شده ...از اون طرف هم چه زلزله هایی اومده تو ژاپن و اکوادور! 7/8 ریشتر !بدبو خودمونم که امروز یه خبر خوب شنیدیم که خرداد خونمونو تحویل میدن و دوباره نگفتن 3 ماه دیگه! و یه اتفاق دیگه هم اینکه همسایه ی مامان جون تبریزیت اینا از طرف لاله پارک ام وی ام برنده شدن!خطا ما که بخیل نیستیم ولی آخه چرا !؟سکوت یه بار محض رضای خدا چیزی نبردیم!  خوب از اخبار ایران و جهان که خارج بشیم می رسیم به اخبار آقا پسری که شما باشی ...

از اونجایی که به شکل غیر منتظره شما یهو خوب شدی در حدی که صدا از دیوار در میومد که از شما نه! تصمیم گرفتیم  نذاریمت مهد ! تا ببینیم هم تکلیف خونمون چی می شه هم  شما ! اصلا" آرووم شده بودی  عالی بودی البته الانم بد نیستی یکم صدا ازت درمیاد! محبت

عمه الهامت دیروز زانوش رو دوباره عمل کرده بود و رفتیم ملاقات ...اونم کجا! بیمارستان شمسبغل عزیزم من عاشق بیمارستان شمسم چون  تو اونجا به دنیا اومدی و کلا" خیلی تر تمیز و مرتب و رو نظمه ...دفعه ی قبل  عمت تو بیمارستان شهریار پاشو عمل کرده بود  ...راستش خوشم نیومده بود اصلا" با شمس قابل مقایسه نبود یه چیزی تو مایه های بیمارستان های دولتی بود !  شما خیلی این موضوع برات جالب بود و مدام پیگیر بودی که پس چرا نمیریم بیمارستان! حالا من هر چی می گم خوب آراد اینجا بیمارستانه دیگه! نشستیم  تو سالن انتظار ولی به خرج شما نمی رفت که ! یاشار هم اومده بود و تو سالن شما حال نداشتی بدوی به یاشار دستور میدادی بدوه و شما هم به جاش کلی می خندیدی و حرف می زدی و با حرف زدن  اونجا رو گذاشته بودی رو سرت!  آخرشم  من تنهایی رفتم ملاقات و شما موندی اون پایین پیش باباجون تبریزیت

 یه اتفاق دیگه که برای ما و شما افتاده زود خوابیدن شماست یعنی ظهر ها نمی خوابونمت بجاش شبها ساعت 8 و نیم شامت رو می خوری و  9  می خوابی دیگه  یه حسن خیلی خوبی که داره اینه که صبح ها که بیدار می شی تا خود شب در حال خوردنی و یک لحظه دهنت استراحت نمی کنه  البته همه ی راه ها  هم خوبی داره هم بدی ! بدیه این قضیه هم اینه که  ساعت 8 و نیم 9 صبح بیدار باش می زنی! و چه بسا مثل امروز که ساعت 6 صبح بیدار شدی می شه! همشم می گفتی گشنمه! پاشو صبحانه بده!  یعنی از دستت داشتم دیوونه می شدم همین الان هم چشمام به زور بازمی شه! البته  به زور تا 8 و نیم تو جات نگهت داشتم تا اینکه نانا جون رو دیدی و فرار کردی رفتی پیشش و نانا مواظبت بود تا من بخوابم ! که با توجه به خنده های وحشتناکت و بدو بدو کردنهات مرگ از اون خواب بهتر بود! غمگین کلی از دستت عصبانی بودم و  و نانا جون که اوضاع رو اینطوری دید بردت هم شهربازی کومه هم پارک بوستان ادب  البته این بار چندمه که با ناناجون میرید شهربازی و پارک ...جدیدا" همدم ناناجون شدی عینک همشم می گی ناناجون دوست دارم و البته به من هم می گی! همش داری سر تا پامو بوسه بارون می کنی و قربون صدقم میری ...بینهایت مهربونی وقتی هم بهت می گم آراد شما خیلی مهربونی  می گی بله من مهربونم  بغل تو این مدت که ننوشتم هم یک روز  برای شام دعوت شدیم خونه ی دایی یعقوب بابات و همه بودن ...شما هم با یاشار و پارسا خوب بازی کردید و پارسا چون بزرگتر از شماهاست یه چند سالی حسابی عدالت رو بین شماها رعایت می کرد و حواسش بود دعواتون نشه و خلاصه  شما خوب بود ی فقط یاشار یکم گریه می کرد  اونم به خاطر عدالتی بود که پارسا حاکم کرده بود و به  یاشار اجازه نمیداد همه ی اسباب بازیها رو مال خودش بکنه ...

راستی نگفتم که ناناجون هم حدود  2 هفته ای هست که از کاشان برگشته و موقعی که رسید ما می خواستیم بریم خونه ی مامان جون تبرییت اینا  و من به شما نگفته بودم که بابات رفته ترمینال دنبال ناناجون و زمانی که شما ناناجون رو دیدی خیلی هیجان زده شده بودی و ذوق می کردی البته ناناجون هم حسابی دلش برات تنگیده بود  از اون طرف هم همه رفتیم خونه ی مامان جون تبریزیت

دیگه اینکه یه بار هم رفتیم رفاه زیر پل و شهربازیش که شما خیلی دوست داری و  یک بار هم رفتیم لاله پارک  شما رفتی شهربازیش و استخر توپش  یک بار هم رفتیم شهربازی کوثر و سوار چرخ و فلک شدیم عمت و باباجون تبریزی و یاشار هم بودن البته سوار همه ی وسیله هاش شدی اما اولین باری بود که سوار چرخ و فلک می شدی

خواهر نویان هم به شکل غیر منتظره به دنیا اومد ...6 روز زودتر از حد معمول اسمش هم گذاشتن نوژان  ...به شما که می گم آراد شما هم می خوای  برات نی نی بیارم می گی نه! می گم برادر می خوای یا خواهر ! می گی هیچ کدوم فقط مامان من باش!سکوت هر شب هم موقع خواب قربون صدقم می ری و می گی مامانم ! دوست دارم

یه روز گفتی مامان این چیه  منم که حال نداشتم بهت جواب بدم گفتم هیچی برگشتی گفتی من دوست ندارم سرم  رو گول بمالی!تعجبتعجب جالب اینجاست که ما اصلا" نمی گیم گول مالیدن ! می گیم گول زدن! هنگ کردم یعنی!

یه روزم گفتی همگی رو دوست نداشته باش فقط من و دوست داشته باش جشن

راستی تو اردیبهشت احتمال داره من و شما با نانا جون و بابا وحید بریم کاشان و یک هفته ای اونجا باشیم باباتهم کار داره نمی تونه بیاد

بریم سراغ عکسات

اول از همه تقویم اردیبهشتی ما

توضیح عکس زیر

در حال بازی ...راستی یادم رفت بگم که کلا" مزرعه داری رو کنار گذاشتم یکی دو ماهی می شه و الان یکم در گیر بازی پاندا هستم و شما هم خیلی بازیشو دوست داری و بلدی و وقتی می بری کلی اعتماد به نفس می گیر و با خوشحالی میایی بهمون  می گی ولی وقتی می بازی انقدر خنده دار می شی می خوام بخورمت با ناراحتی بغض می کنی سرت رو میندازی پایین صداتو ناراحت می کنی میای می گی باختم! کلی باید بهت دلداری و روحیه بدم تا دوباره بازی کنی ...وقتی هم من می بازم میای می گی اشکالی نداره من پیشتم ناراحت نباش! (فدای دلداری دادنت بشم من)الان تو این عکس پایین در شرف باختنی گویا!

اینم روزی که رفته بودیم شهربازی لاله پارک و عکس من با شیرها!خندونک

و بابا سعید و شیر بزرگ!

مامان شجاع یعنی من!زیبا

و زمانی که ما داشتیم برای خودمون عکاسی می کردیم شما تو استخر توپ بودی

همچنان در لاله پارک در حال اسب سواری

عاشقتم فرشته کوچولو

یه روز هم رفتیم ولیعصر و می بینی که هوا خیلی سرد بود و برف هم رو زمینه چون  یهو وسطه بارونها یه برفی هم اومد !

و این میمون نماد امساله و بیچاره خودشم  درگیر غیر منتظره بودن هوا شده و  بهم ریخته!

اینجا هم بابا بزور می خواست این وریت کنه که من عکس بگیرم که قیافت این شکلی شده

اینم همون برفی که اومد و کلی  شاخه ی درخت شکست

 

یه روزم با بابا می رفتی شهر بازی

اینجا هم خونه ی دایی باباته  و شما هم ماسک پارسا رو زدی چون یاشار از این ماسک می ترسید شما هم زدی که بگی ترس نداره

اینم شما 3 نفر شما و یاشار و پارسا

شما و بابا جون  در همان مکان

وقتی بر گشتیم

اینم پوشیدن کفشهای من وقتی برگشته بودیم

یه روز دیگه در حال رفتن به پارک با بابا سعید

خوشگل من

در رفاه

بعد از خوردن پشمک!

پارک کوثر و موش مورد علاقت

عاشقتونم مردای من

 

 

عمه  الهامت با یاشار روی چرخ و فلک

شما روی چرخ و فلک

نمایی از اون منطقه از بالای چرخ و فلک اینم بگم که هوا سرد بود همون روزی بود که پرسپولیس بازی داشت با استقلال و استقلال رو لوله کرد محبت

در بیمارستان شمس  دیروز عصر

با عینک من

در حال برگشت از بیمارستان

الان داشتی با بابات می رفتی عیادت عمت

عزیز دلمی ...موقع رفتن داد می زدی تو آسانسور می گفتی مامان فقط من زندگیتم!خنده

پارک زعفرانیه یک روز صبح با ناناجون رفته بودی

و عکس با ناناجون

دنبال کلاغ

اینم عکس نویان و نوژان  نوه های داییم

یکی از روزها و خواب شیرین که برای پایان استفاده می کنم همیشه خوب بخوابی گلم

 




موضوع : 3 سالگی
تاريخ : دوشنبه 23 فروردين 1395 | نویسنده : شهرزاد
بازدید : 211 مرتبه

قبل از هر چیز از دوستای خوبمون که نظراتشون مدتهاست در نوبت تایید شدن هستن عذر می خوام تصمیم گرفتم همه رو بدون جواب تایید کنم  ببخشید که وقت نمی کنم جواب بدم البته هر کدوم سوالی باشه جواب میدم دوستای خوبم مرسی از نظرهای خوبتون همتون رو دوست دارمبغل

سفره ی هفت سینمون  ...حالا که فکر می کنم می بینم خوب می شده اگه زیرش رومیزی مینداختمسکوت

و وقتی از خواب بیدار شدی  با قسمتی از عیدیت عکس گرفتی
 

ناناجون و بابا وحید هم برای عیدت تقویم سفارش داده بودن که 6 تا بود دستشون درد نکنه ما هم به عمه الهام و خاله شهناز و مامان جون من و مامان جون تبریزیت اینا یکی دادیم اینم مال خودمونه  و اولین عکسش اینه

بعد از اون فروردین  ...خیلی خوب در آورده ...عکساشم من انتخاب کردم  برای هر ماه میام  عکس مربوط به اون ماه رو برات میذارم اینجا

اولین روز عید و عید دیدنی خونه ی مامان جون تبریزی و بابا جون تبریزی

 

و زمانی که آیلین اینا رسیدن شروع به کشیدن آبرنگ کردید و شما برای اولین بار با آبرنگ آشنا شدی

شما دو نفر

داشتیم می رفتیم شهر بازی میرداماد و بعد ایل گلی

و شما در مواجهه با نور خورشید!

ایشونم توریست مورد نظر که در پست قبل شرح داده شد

در ایل گلی

 

از راست به چپ شوهر خالت...خاله شهناز...ناناجون....باباوحید ...بابا سعید هم که با شما بچه ها نشسته منم که مثل همیشه عکاس!

 

در تله کابین و نمایی از شهر

شما مثل همیشه تار افتاده بودی و من به این صورت سانسورت کردمخندونک

پدر و پسر 

اینجا هم در حال یخ کردن بودیم بالای کوه و کلی خندیدیم به این قیافه ی بابا وحید ...خالت هم که در تصویر می بینی که خوشحاله! البته با کاپشن بابا سعید!  خیلی خوش گذشت

شما دو تا وروجک هم بهتون خوش گذشت

 

لاله پارک

در قطار

در حالت اخم کرده!

ببین دو قلوها چطوری نگات می کردن!چشمک از الان خاطر خواهات قطار قطاربغل

شهربازی لاله پارک و میمونی که بغل کردی

تو عزیز دلمی بوس

بعد رفتیم بالای لاله پارک شام خوردیم

براتون  بادکنک خریدیم شکل گوره خر بود البته بین علما بحث بود که دقیقا" چیه! حتی دیده شد که بعضیها می گفتن گربس! و اینم سفره 7 سین لاله پارک که عمرا" همکاری نکردید این جوری شد عکست!

شما و ناناجون  در عید دیدنی خونه ی همسایه

و شما که حوصلت سر رفته بود و دست بابا وحید رو می کشیدی که بلند شو بریم!

در راه جلفا

هنوز نرسیده به جلفا پاسازها شروع شدن و این عروسکهای دوست داشتنی

انقدر اونا رو دوست داشتید که از توی پاساژ هم چشمتون دنبالشون بود

اینم عکس از پشت صحنه ی عکسهایی که من ازتون می گرفتم که خاله گرفته

در دومینوس ناناجون و بابا وحید

اینم غذای من و شما  که خیلی خوشمزه بود

در بازار مرزی

دیگه تو بازار مرزی انقدر خسته شده بودیم که نشستیم ولی شما بچه ها همچنان در حال بازی بودید

در راه برگشت

سفره ی 7 سین در یکی از پاساژها

و خواب تا خود تبریز

اینم لباسی که برات از جلفا خریدم بیست و خورده ای که مارک چیکوی

این سگ نرم! رو هم از جلفا خریدیم البته تبریز ارزونتر بود ولی این سایزش رو نداره این خیلی بزرگه تو عکس کوچیک افتاده توشم پشم شیشست

بعد از رفتن مهمونها شروع عید دیدنی ...عکس زیر خونه ی دایی سید بابات البته پسر دایی های بابات داشتن ازت عکس  می گرفتن  منم از خدا خواسته  بهشون ملحق شدمخندونک

شما و بابا سعید در حال رفتن به عید دیدنی

این بلیز رو مامان جون تبریزیت اینا برای 4 شنبه سوری خریدن برات

همینطور این ماشین رو

و همینطور این کفشها رو

اینجا هم بعد از رفتن مهمونهامونه و شما داری خودت غذا می خوری

 

 

 

 

 

 




موضوع : 3 سالگی
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 23 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 59 نفر
بازديدهاي ديروز : 386 نفر
بازدید هفته قبل : 445 نفر
كل بازديدها : 644085 نفر