آراد ...فرشته ی زیبا

کودک من

خاطرات با تو بودن...

 

به وبلاگ پسمله ما خوش امدید

       فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز 

 

پست ثابت این وبلاگ

 

من زن مستقلی نیستم !شاید خیلی بد باشه این خصیصه ولی من از اونایی هستم که وابستگی رو دوست دارند و عاشق پناهند!از اونایی که زود خسته می شن و زیاد  دلشون تکیه گاه می خواد من از اونایی هستم که  هی دلشون می خوان لوس باشن و ناز کنند و یکی باشه که به دلشون راه بیاد !به نظر من پسر داشتن یعنی آخر لطف خدا

 

من عاشق پسر دار شدن بودم و هستم

دنیای من خیلی حرف داره ! پر از  رمز و رازهای عاشقانه ی مادر و پسریه

دنیای مادرا و پسرها قشنگترین دنیای جهان!پر از عشق, حمایت و غرور خجالت

تازه دارم میفهمم  مادرشوهر ها الکی بد نشدن .....پسرها دوست داشتنی ترین موجودات عالمند

برداشت از یکی از دوست داشتنی ترین وبلاگهایی که تا به حال خوندم

http://amirparsaa.niniweblog.com/

 

 

 

زمستانه بی بخار

عزیزم بالاخره زمستون رسید  البته الان دیگه  وسطه ماه دی هستیم ولی  از برف و سرما ی آنچنانی خبری نیست و ما منتظریم که یه برفی بیاد و از خشکسالیها ی پیش رو نجات پیدا کنیم دوباره اومدیم خونه ی نانا جون و من فرصت رو غنیمت شمردم تا برات بنویسم چون همچنان تلفن نداریم . تو این مدت  از عمده ترین اتفاقاتی که افتاده مریضیه شماست که هنوز درگیرشیم و بالاخره مجبور شدیم بر خلاف میلمون ببریمت دکتر. من توبه  کرده بودم که دیگه دکتر نبرمت بسکه تجویزهای اشتباه دیدم ازشون ولی با این حال بردیمت فارابی که بغل خونمونه تو آبرسان و خانم دکتر مسنی بود که   کارش خوب بود خوشم اومد ازش داروی خاصی هم نداد .گفت آنتی...
13 دی 1396

یلدا 96

عزیزم شب یلدا همه خونه ی ما بودن و من کلی تدارک دیده بودم  شما رو چند روز فرستادم خونه ی ناناجون تا به کارهام برسم و شما برای اولین بار بدون من خونه ی ناناجون خوابیدی و راستش انقدر کار داشتم و خسته می شدم که دیگه وقتی برای فکر کردن به نبودن شما نداشتم دیگه اینکه مریض شدی و تب کردی و  اسهال و استفراغ که از هوای آلوده ی تبریز بود و الانم دوباره تب کردی و فکر کنم این بار سرما خوردی چون آب ریزش از بینی و چشم داری و عطسه و تب و سرفه با هم درگیرت کرده منم که قسم خوردم دکتر نبرمت چون همشون آبکین  و خودم بهتر از اونا می دونم چی برات  تجویز کنم  دیگه اینکه روزهامون خیلی بهتر از سه سال پیش میگذ...
7 دی 1396

روزانه های خونه ی جدید

عزیزم بالاخره در تاریخ  14 آبان اسباب کشی کردیم شبونه وسایل رو بردیم و  صبح  روز بعد با ناناجون رفتیم چیدیم  و چون هنوز تلفن نداریم و من با لب تاب برات می نویسم  برای همین این مدت نتونستم برات بنویسم  از دوست خوبی که  پرسیده بودن چرا دیگه نمی نویسم ممنون که پیگیر ماست و ما رو می خونه از وقتی رفتیم خونه ی جدید  شما با سرویس رفت و آمد می کنی به مهدی. در کل عاشق مهد هستی  و ارزیابیهای آخرش رو هم  به خوبی بدون غلط انجام میدی و تو مهد ازت راضین بریم سراغ عکسات بقیه ی توضیحات رو زیر عکسها میدم بعد از سه سال اتاق دار شدی دوباره  اینم اتاقت عزیزم ...
22 آذر 1396

آبان دوستت داریم

عسلم همچنان کابینتهامون آماده نشده برای همین همچنان نرفتم خونمون شرکته بابا سعید یه کار تو کرمان گرفتن دیگه خبری ندارم بریم سراغ عکسهات در مهد زنگ ژیمناستیک در مهد آشنایی با سایه هر چند شما آشنا بودی در حال گل بازی مهمون کردیم خودمونو به فست فود در منزل منم که عاشق   فست فودم اینم غذا ی من بود که عالی بود ولی شما ذیاد علاقه ای به فست فود نداری فقط سیب زمینی می خوری یه روزم رفتیم پیتزا آناهیتا اینم...
6 آبان 1396

پایان مهر

عزیزم همچنان مهد  رو دوست داری و ما هم همچنان اثاث کشی نکردیم  چون بعضیها بد قولی کردن و کلا کارها یکم طول کشیده با اینحال من و نانا جون  دو روزه شما که میری مهد ماهم میریم خونمون برای نظافت و تا حالا اتاق شما رو  تمیز کردیم تا ایشالا به زودی موکت بشه .البته فقط اتاق شما رو موکت می کنیم بقیه ی جاها پارکت می شه  .در همین راستا فردا صبح قراره با بابا سعید و نانا البته بدون شما بریم برای  خرید  پارکت  برای خودمون و نانا هم یخچال می خواد بخره برای خودشون. دیگه اینکه تو مهد خیلی ازت راضین تو دفتر ت نوشتن که خیلی عالی هستی  برات میذارم چیزی رو که نوشتن دیگه چیزی یادم نم...
30 مهر 1396

جشن روز کودک

عزیزم شنبه ی هفته ی  قبل همونطور که قرار بود رفتیم خونه ی مامان جون تبریزیت  و خاله  ی بابات و بقیه هم بودن  شما و یاشار  کلی بازی کردید و آتیش سوزوندید  تا پارسا هم بهتون ملحق شد و لگوهای جدیدت مارو نجات دادن و یکم آروم گرفتید ولی آخرش دیگه خواب زده شده بودی و غیر قابل کنترل و ما هم زودتر از همه مجبور شدیم بر گردیم خونه با اینحال شب دیر خوابیدی و صبح به زور بیدار شدی  و کلی گریه کردی که خوابم میاد نمیرم مهد خلاصه با یه مکافاتی راهی مهد شدی .از پارسا برات بگم که عینکی شده عزیزم .نمی دونم چرا یادم رفت عکس بگیرم ازتون سه تایی مثل همیشه .خاله ی بابات هم شدید مریض بود و بعد از رفتنش همه  مریض ...
21 مهر 1396

زمستان در پاییز+خانه ای که آماده می شود+تولد

عزیزم همونطور که بهت گفتم جمعه هفته قبل مامان جون باباجون برات تولد گرفتن  و  شما و یاشار کلی سرو صدا کردید و ما مثل همیشه سرسام گرفتیم.عمت اینا برات یه تفنگ خریدن و مامان جون بابا جون 200 تومن به شما کادو داد  من و باباتم برات یه خرگوش واقعی خریدیم که متاسفاه دیروز مرد ناناجون هم هنوز نیومده که کادوشو بده دست همگیشون درد نکنه از مهد  رفتن همچنان خوشحالی و روزها ی تعطیل زیاد راضی به نظر نمیای از اینکه مهد نمی ری مهدتون هم خیلی خوبه خدایی مخصوصا  میان وعده ها ی گرمی که بهتون میدن رو دوست دارم البته فکر کنم همه جا اینکارو می کنن کارهای خونمون خوب پیش میره.کناف کار کارش تموم شد. کمد اتاق ز...
14 مهر 1396

5 سالگیت مبارک عشقم

عزیز دلم امروز متولد شدی و من رو خوشبخت ترین مادر دنیا کردی تولدت مبارک عزیز دلم   تولد بابا سعیدت هم 5 مهر بود اونم همینجا دوباره تبریک می گم تولدت مبارک عشقم من تصمیم داشتم یه تولد خودمونی با حضور مامان جون باباجون و عمت اینا و ناناجونت اینا تو خونه ی خودمون که تازه تحویل دادن تو ماه آبان برات بگیرم عشقم ولی مامان جون باباجون امشب دعوتمون کردن و کیک هم می خوان بگیرن عمه الهامت هم دعوت کردن و می خوان برات تولد بگیرن نانا جونت هم که کاشانه  . روزهای مهدت به خوبی می گذره ائنجا چیزای خوبی یادتون میدن که البته بیشترش رو شما خیلی وقته بلدی مثا دست راست و چپ یا مسواک زدن یا جور...
7 مهر 1396

باز آمد بوی ماه مهر .این ماه دوست داشتنی

عزیزم امروز رفتی مهد کلی خوشت اومده بود به طوریکه وقتیبرگشتیم می پرسیدی عصر هم می تونم برم!! و همش ازم تو طول روز می پرسیدی مامان فردا هم میرم وقتی جواب مثبت می گرفتی آخ جون آخ جونت می رفت هوا. تو مهد گویا عالی بودی چون بهمون گفتن خیلی پسر کودب و آرومیه !! و البته شاخ در آوردن منو کسی ندید از آروم بودنه شما!! بهتون سالاد ماکارونی دادن و شما با افتخار از این تعریف می کردی که همشو خودت تنهایی تا آخر خورده بودی یه کیک هم به مناسبته شروه مهر تدارک دیده بودن و خورده بودید  .کلاست چهار ساعته و مثل برق و باد می گذره برام! تا میام به خودم بیام وقت بر گردوندنت می رسه! راستی کنافها تموم شد و در خونه هم عوض کردیم و ا...
1 مهر 1396

بالاخره یه جورایی رسیدیم + خبرای عالی

عشقم عزیز دلم تصمیم گرفتم دیگه عکسهای قبلی رو بیخیال بشم و خودمو اسیر اونا نکنم چون به خاطر اونا همینطوری دارم روزانه ها ی زندگیتو از دست میدم برای همین تصمیم گرفتم از امروز برات بنویسم با عکسهای امروز تا بعدا هر وقت شد سر فرصت برات عکسها ی جامونده رو بذارم خوب گل پسرم دو روز پیش روز پسر بود عشقم روزت مبارک خوشحالم که پسر دارم خوشحال ترم تو رو دارم یه خبر بی نظیر دارم بالاخره خونمونو تحویل دادن یعنی هر چقدر از خوشحالیم بگم کمه هنوز  بعد از یک هفته که از تحویلش گذشته باورم نمیشه انگار همش خوابه همون روزی که تحویل دادن رفتیم با شیرینی تو خونه دلم می خواست دیوارهاشو ببوسم بغلش کنم بالاخره بعد از دو سال و ...
29 شهريور 1396