آراد ...فرشته ی زیبا
X
آراد ...فرشته ی زیبا
کودک من
تاريخ : جمعه 3 دی 1395 | نویسنده : شهرزاد
بازدید : مرتبه

 

به وبلاگ پسمله ما خوش امدید

       فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز 

 

پست ثابت این وبلاگ

 

من زن مستقلی نیستم !شاید خیلی بد باشه این خصیصه ولی من از اونایی هستم که وابستگی رو دوست دارند و عاشق پناهند!از اونایی که زود خسته می شن و زیاد  دلشون تکیه گاه می خواد من از اونایی هستم که  هی دلشون می خوان لوس باشن و ناز کنند و یکی باشه که به دلشون راه بیاد !به نظر من پسر داشتن یعنی آخر لطف خدا

 

من عاشق پسر دار شدن بودم و هستم

دنیای من خیلی حرف داره ! پر از  رمز و رازهای عاشقانه ی مادر و پسریه

دنیای مادرا و پسرها قشنگترین دنیای جهان!پر از عشق, حمایت و غرور خجالت

تازه دارم میفهمم  مادرشوهر ها الکی بد نشدن .....پسرها دوست داشتنی ترین موجودات عالمند

برداشت از یکی از دوست داشتنی ترین وبلاگهایی که تا به حال خوندم

http://amirparsaa.niniweblog.com/

 

 

 




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 1 تير 1396 | نویسنده : شهرزاد
بازدید : 2 مرتبه

عشقممحبت

امروز اول تیر ماهه و بلندترین روز سال بود. ناناجون رفته اهواز برای اسباب کشیه خالت نمی دونم گفتم یا نه که خاله شهنازت اینا یه خونه ی توپ  گرفتن و خونه قبلیشونو یک سال  پیش فروختن و مدتی خونه ی مادر شوهرش اینا زندگی می کردن  تا خونه ی جدیدشون رو تحویل بدن که تا دو سه روز دیگه اثاث می برن درست مثل ما که خونه ی نانا جونت هستیم تا خونمونو تحویل بدن منتها ما الان دو ساله منتظریمسکوت

منم خیلی دوست داشتم  با ناناجون  برم اهواز ولی شما انقدر شیطونی که اصلا فکرش هم نمی شه کرد با وجودت اثاث کشی کرد!!

راستی از  اوایل خرداد گذاشتیمت کلاس ژیمناستیک . اولش خیلی نا امید بودم فکر نمی کردم بتونی ولی رفته رفته علاقه پیدا کردی  و دوست داری  بعضی از حرکاتت از همه بهتره یک بار هم جایزه گرفتی هر چند حرکاتی که سر باید پایین باشه  رو  دوست نداری و زیاد همکاری نمی کنی حرکت بالانس و سه پایت  جالب نیست اما حرکت شمع .پل و همه ی حرکات کششی  عالییییی هستی پاهات رو خیلی عالی باز می کنی من و بابا سعید هم مثل بقیه  ی مامان باباها اونجا می شینیم تا کلاست تموم بشه هر چند من اولش راضی نبودم  ما بمونیم چون تو بچگی خودمون هیچ وقت والدین حق نداشتن تو کلاسمون باشن ولی مثل اینکه همه چی عوض شده واقعا تازه بهمون می گن تو خونه باید باهاتون کار کنیم !! والا ما بچه بودیم هیچ کس نمی پرسید چی یاد گرفتی چیکار کردی خودمون میومدیم تمرین می کردیم! روبروی کلاستون درخت توت هست عاشق اینی که برگشتنه بریم توت بچینیم ما هم قشنگ می چینیم توت سیاهه خیلییی دوست داری  بعد از کلاست که یک روز در میونه میریم گردش یه بار رفتیم ایل گلی چند بار هم رفتیم چارک پتروشیمی که یه دوست پیدا کردی اونجا که هر روز میاد شما دو بار تا حالا دیدیش اسمش پویاس و از شما هفت الی هشت سالی بزرگتره  منم چند وقتیه خودم رانندگی می کنم یه بارم خودم بدون بابا بردمت کلاس کلا رو دور افتادم و از لاکه خودم یکم در اومدم  تصمیم دارم کلاس ایروبیک  برم البته بعد از برگشت از اهواز چون قراره  یازدهم برای زایمان خالت بریم اهواز با هواپیما!!! من از الان از استرس نابودم بدبو یعنی حاضر بودم با اتوبوس 24 ساعت تو راه باشم ولی با هواپیما نرم چه کنم که شما هستی و نمی شه

بعد از برگشتمون از اهواز که یک هفته طول می کشه قراره شما رو هم موسسه خلاقیت بذاریم

راستی برای رحلت امام که تعطیل بود رفتیم سرعین خیلییی خوب بود به خصوص که یه استخر جدید باز شده به اسم پهن لو عالی بود تا حالا انقدر تو آبهای جوشان  سرعین بهم خوش نگذشته بود شما هم با بابا وحید و بابا سعید رفتی همون استخر مردونش بازم چسبیده بودی به بابا!!! نمی دونم چرا با آب آشتی نمی کنی! بابا وحید می گفت یه مردی از شما خوشش اومده بوده بهت خندیده شما هم برگشتی بهش گفتی هه هه هه  چیه خنده داره به چی می خندی!!!!تعجبیعنی بیچاره مرده دلم براش سوخت! گفته هیچی خوشگلی خوشم اومده ازت بهت می خندم ! خلاصه یک شب موندیم سرعین و فرداش رفتیم فندق لو که می خواستیم بمونیم ولی انقدر شلوغ بود  اتاق برای موندن نداشتن و همش پر بوده برای چادر زدن جا زیاد بود ولی سرد بود ما هم برگشتیم تبریز   عکسها پست بعد




موضوع : 4 سالگی
تاريخ : پنجشنبه 1 تير 1396 | نویسنده : شهرزاد
بازدید : 2 مرتبه

 

اینم بوفت و کمد ناناجونه که تو اتاق ما قرار داره منم برای گذاشتن ماشینهات ازش استفاده کردم

 

این آب نما رو برای اتاقت از لالجین همدان خریدیم

 

عزیزم ببین چقدر خوشحالی که اتاق دار شدیمحبت

عزیز دلم آخرین بار وسایلت رو  وقتی دیدی کخ دو سال و خورده ای داشتی  برای همین همش برات تازگی داشت و کلی ازمون تشکر می کردی دل منو خون می کردی غمگین
 




موضوع : 4 سالگی
تاريخ : سه شنبه 23 خرداد 1396 | نویسنده : شهرزاد
بازدید : 9 مرتبه

لباسهایی که از بازار و فروشگاه ایرانیان و سی گل از کاشان برات خریدم

 

شما و پسر داییه من در کاشان که برای مراسم عقد از تهران اومده بودن

در حال خوردن بستنی نونی در کاشان چند روز قبل از مراسم

 

و من در کاشان

شما و نویان و نوژان نوه ها ی داییم) که از تهران اومده بودن خونه ی مامان جون من کاشان

عشقممحبت

 

بابا وحید همچنان عزادار و ناناجون و مامان جون من در تولد نوژان کاشان

نوژان نوه ی داییم) شما هم که سمت چپ هستی

ناناجون و نوژان

 

 

 

آماده برای رفتن به عقداز راست به چپ پسر داییم محمد رضا.ناناجون و شما.دایی داوود من با خانمشو دایی داریوش من که از کرج و تهران اومده بودن برای مراسم دختر داییم سوگل خواهر سارا)

 

شما و ترنم در مراسم عقد سوگل داخل محضر

 

مامان بزرگ من در همان مکان

سامیار در همان مکان(نوه ی داییم )

 

 

بعد از مراسم عقد  رفتیم  رستوران برای شام

 

 




موضوع : 4 سالگی
تاريخ : سه شنبه 23 خرداد 1396 | نویسنده : شهرزاد
بازدید : 4 مرتبه

قبل از رفتن به کاشان و تست لباسهای عید پارسال

 

 

قمصر

در کاشان خونه ی مامان جون من آماده برای رفتن به قمصر

عشق منییییمحبت

با اکیپ قمصر  رفتیم کاشان و کاشان گردی کردیم اینجا هم حمام علویه شما و ناناجون و باباوحید. که بابا وحید رو می بینی که عزادار پسر عموشه

 

قیافت بعد از خوردن هات چاکلتقه قهه

با همون اکیپ رفتیم مراسم سال یکی از فامیلهای مشترکمون در چهل تن کاشان

سر خاک بابا بزرگم در همان مکان

 

کاشان مال با فک و فامیل پدری

در همان مکان رفتیم تو تراس دسر خوردیم

عکس پایین از راست به چپ.زن عموم.پسر عموی بابا وحیدت.خودم.پسر عموی بابا وحید و مامانش یعنی زن عمو ی بابا وحید.ناناجون . عمو ی من که از اراک اومده بود با زنش.بازم یکی دیگه از گسر عموها ی بابا وحید و شوهر عمه ی من و عمم و اونی که رو ویلچره دختر عمو ی بابا وحید که ام اس داره.همه از تهران اومده بودن جز ما و عموم شما هم رفته بودی پارک با زن پسر عمو ی بابا وحید.زری جون

 

 

 




موضوع : 4 سالگی
تاريخ : چهارشنبه 27 ارديبهشت 1396 | نویسنده : شهرزاد
بازدید : 17 مرتبه

لباسهایی که برای عیدت خریدیم

اینو از تسنیم خریدیم

اینو از السی وایکیکی خریدیم

اینم از السی وایکیکی خریدیم

اینم از تسنیم خریدیم

این شلوار تو خونه رو هم ناناجون برات قبل از عید خرید

این بلیز هم ناناجون خرید برات خیلی بهت میاد

اینم عیدی برای نی نیه خالت خریدیم

این لباس رو هم که دو تیکه بود برای آیلین عیدی خریدیم

این گردنبند نقره هم برای تولد ترنم خریدیم

اینم عیدی ناناجون و بابا وحید به شما یه آدم آهنیه پیشرفته که کلی کار انجام میده و کنترلیه البته تو این عکس واضح نیست وقت کنم دوباره عکس می گیرم ازش

یک روز قبل از عید  و شما که گوشیهاتو گذاشتو

و این قیافه ی روزها ی قبل از عیدت که شال و کلاه ناناجون رو مثل مقنعه می پوشیدی مثل دخترا می شدی

ببین قیافتو چجوری کردی جیگررر

اینم تیپ اسپورتت برای عید کفشهاتم برای عید برات خریدیم

همچنان قبل از عید و ببین رفتی گوشی و دستکش پوشیدی  و نشستی کارتون می بینی

 

چهارشنبه سوری و کادویی که از بابا جون تبریزیت گرفتی یه کامیون بزرگ

شما و بابا جون و یاشار در چهارشنبه سوری و یاشار رو می بینی که خیلی چاق شده البته شما اون موقع لاغر بودی الان  تقریبا مثل یاشاری

و همچنان در حال روبوسی

اینم برشتوک شکلاتی هایی که برای مامان  بزرگم درست کردم

حلواهایی که ناناجون درست کرد و با خودمون بردیم اراک و کاشان

اینم کوکی ها یمن با مغز نوتلا برای دختر داییم سارا که با خودمون بردیم کاشان

روز 28 اسفنذ در  راه اراک کاشان شما هم عقب خواب بودی

اراک سر خاک مامان بزرگم

بعد از اراک در راه کاشان و رستوران مارال ستاره من و بابات

مارال ستاره

فردای روزی که رسیدیک کاشان در  راه بازار و خوشتیپ من

اینم لباسهایی که برات از بازار و  فروشگاه سی گل خریدیم  اینو  از سی گل خریدیم  این پایینی از سی گل 20 تومن

اینم از سی گل 20

یه مغازه ی عالییی تو بازار کاشان پیدا کردیم  که هم قیمتاش عالیه هم لباساش الانم که شستمشون آخ نگفتن این پایینیها رو از اونجا خریدیم  بلیز و شلوارک با هم 15 تومن

اینم دوتاش 15

اینم همینطور

اینا رو هم از اراک خریدیم 25

فردای روزی که رفتیم بازار یعنی روز عید پای سفره  ی هفت سین خونه ی مامان بزرگم شما و بابا سعید و بابا وحید

اینم سفره  ی هفت سین  مامان بزرگم

حیاط خونه ی دختر داییم سارا(ترنم اینا) که تازه  ساخت خونشونو تموم کردن و رفتن توش خیلی با صفا و عالیه

اینم کیک به مناسبت روز زن که همه جا بسته بود به زور اینو گیر اوردیم

پسر داییم و دایی بهرامم و بابا سعیدت که پسر داییم در حال خوندنه و داییم در حال زدن   همون شب عید که از تهران مهمون اومد و همه از کاشان و تهران جمع شدن خونه ی مامان بزرگم

شما و سامیار  پسر دختر داییم سحر و ایلین  خونه ی داییم در روزها ی عید

سر خاک بابابزرگم  در کاشان

سر خاک اون یکی بابا بزرگم در چهل تن کاشان  و  بابا بزرگ بابام که شخص معروفیه

اینم شما و نویان تو خونه ی یکی دیگه از داییهام

داییم همون روز  همه ی فامیل رو مهمون کرد به رستوران

 

در راه برگشت از کاشان به سمت تبریز که سر راه رفتیم لالجین همدان و از اونجا هم خودمون آب نما خریدیم  و این ماسک  رو و نانا جون اینا هم آب نما خریدن

همچنان در راه برگشت

این آب نمایی که ناناجون اینا خریدن و قلیون هم ما از  تبریز خریدیم کلا تراس رو سنتی کردن محبت

 

 بعد از اینکه از کاشان 5 فروردین برگشتیم 7 فروردین خالت اینا اومدن تبریز شما و آیلین  در حال رفتن تو حیاط برای بازی

 

یه روز هم با خالت اینا رفتیم پارک مینیاتور و سوار اسب هم شدید اینجا در حال رفتنیم

خالت اینا در همون پارک

در حال خوردن صبحانه  در وسط ایل گلی خالت اینا هم یه میز دیگه نشسته بودن

اینم وسط سقفش از داخل

خالت اینا

ناناجون

 

 

این عکس مربوط به 6 سال پیشه در همان مکان ببین نه شما بودی نه آیلین من و بابا سعیدت چند ماه بوده که ازدواج کرده بودیم

شما و آیلین تو حیاط در حال بازی

یک روز خونه ی مامان جون تبریزیت که بودیم از تهران پسر داییه بابا سعیدت اومد برای عید دیدنو و شما با دخترش نوژان که از شما چند سالی بزرگتره عکس گرفتی

یک روز در خانه

یک روز با بابا وحید

 

یه مدت بد جوری به قوی بودن و داشتن عضله حساس شده بودی و همش فیگور می گرفتی و ما هم باید دست می زدیم به بازوهاتو تعریف می کردیمقه قهه

 

یه روز رفته بودیم لاله پارک در فروردین

 

پسر عموی بابا وحید که روز 15 فروردین فوت کرد و هممونو ناراحت کردخطا

 

 

 

 

 

 

 

 

 




موضوع : 4 سالگی
تاريخ : يکشنبه 24 ارديبهشت 1396 | نویسنده : شهرزاد
بازدید : 14 مرتبه

عزیزممحبت

همونطور که گفتم من و شما و ناناجون  و بابا وحید بدون بابا سعید با ماشین بابا وحید رفتیم کاشان   سر راه غذامونو تو زنجان خوردیم و  خلاصه به خوبد و خوشی بدون اینکه بالا بیاری البته به لطف داروی ضد تهوعت رسیدیم کاشان مامان جون من که خبر نداشت من و شما هم هستیم با دیدنمون حسابی سوپرایز شد از همون اول فهمیدیم عروسی دعوت شدیم اونم عقد کی!!!! سوگل دختر دایی 17 ساله ی من !!! هممون متعجب بودیم   فردا شبش هم تولد ترنم بود که البته ما دعوت نداشتیم فامیل شوهر سارا دعوت بودن با این حال زنگ زد که بیان دنبال شما و ببرنت ولی من  داشتم بهت شام میدادم و گفتم ساعت 9 شما می خوابی و نمی شه    خلاصه برات بگم کاشان خیلی بهمون خوش گذشت با اینکه اکثرا اینترنتم قطع بود و ماهواره هم نداره مامان بزرگم ولی خونش خیلی با صفاست و همیشه هم یکی از داییهام بود که بیاد بهمون سر بزنه یا ببردمون کاشان مال و گردش من که خیلی خونه ی مامان جونمو دوست دارم ایشالا صد سال عمر کنه  مامان جونم. شما هم بهت بد نمی گذشت یا نویان میومد اونجا که البته به دعوا ختم می شد یا همش داشتی می خوردی انقدر که تو دو هفته ای که کاشان بودیم یکی دو کیلو راحت چاق شدی و همه هم اینو می گفتن که آراد چقدر نسبت به عید چاق شده من یکی که اصلا نمی تونم بغلت کنم شدی 23 یا 24  اطمینانی به ترازو ی خونه ندارم تو خونه 23 هستی ولی بیشتر به نظر میای

خلاصه یه شب رفتیم  شهربازی تو کاشان مال و  برای شام هم زن داییم بردمون بالای کاشان مال شام خوردیم یه روز هم من و ناناجون  و شما با هم رفتیم خرید و گردش و از ایرانیان برای خودم و شما لباس خریدم یه روز هم که عقد سوگل بود تو  دفتر خونه  و از اون طرف هم رفتیم رستوران باغ بهش برای شام عقد که کلی با ترنم بدو بدو کردی و منو دق دادی بس که ترسیدم گم بشی یه روز دیگه هم تولد نوژان دختر دختر داییم که تهران زندگی می کنن بود که تو کاشان همون باغ بهشت  تولد گرفته بودن و شام هم همونجا دادن ...برای عقد سوگل دایی داودمو زن داییم  و پسر داییم از تهران و دایی داریوشم به تنهایی از کرج اومدن کاشان و حسابی دید و بازدید مون تازه شد فردای عقد هم دایی داریوش و داوودم تصمیم گرفتن برن سر خاک بابا بزرگم که شما یه پا وایسادی که منم ببرید منم میام ! اونام بردنت منم دلم مثل سیر و سرکه می جوشید  که الان اذیتشون نکنی یا دستشونو ول نکنی که عکس فرستادن دیدیم بله داری بستنی می خوری  خلاصه روزهای خوب کاشان گردیبه سرعت تموم شد  البته بگم که خونه ی مامان جون رو تغییر دکوراسیون دادم به کمک مامان و بابام  اساسی تغییر دادیم خیلی عالی شد همه ازم تقدیر و تشکر کردن خود مامان جون هم خیلی ازم تشکر کرد نمی دونه من خودم عاشق تغییر دکوراسیونو خونشم !عینک

یک روز عصر  با شما و ناناجون به وسیله ی آژانس راهیه قمصر شدیم و رفتیم ویلایی که کرایه کرده بودیم و تا شب عمو حمیدم از اراک با زن عموم و عمم از تهران و بابا وحید و پسر عموها و زن عمو ی بابا وحید و شوهر عمم بهمون پیوستن شما هم که همش در حال زبون ریختن و خوندن  آهنگ دوست دارم زندگی رو بودی   خلاصه فردا صبحش هم رفتیم قمصر گردی و کاشان گردی و نهار هم به اتفاق همه رفتیم دوباره کاشان مال

فرداشم مراسم سالگرد یکی از فامیلهامون هم بود که همه رفتیم چهل تن کاشان  و از اونجا نهار رفتیم رستورانی که تدارک دیده بودن  و از همونجا از هم جدا شدیم و ما با بابا وحید رفتیم به سمت تهران و از اونجا بدون بابا وحید سوار اتوبوس شدیم به مقصد تبریز و صبح زود ساعت 4 رسیدیم خونه تو اتوبوس عالی بودی مونیتور هم داشت و شما تا کلی وقت داشتی برای خودت کارتون باب اسفنجی میدید و غذامون هم تو اتوبوس دادن که جوجه کباب بود و شما کلی خوردی و آخر سر مقادیری خوابیدی و بعد از هفت ساعت رسیدیم

از وقتی که اومدیم یه بار باغلا رباغی  رفتیم که از شانس خوبمون هوا عالی نه سرد نه گرم خلوت و عالی بود و شما حسابی بازی کردی و بعدش هم رفتیم ایل گلی برای شام وسایلمون هم برده بودیم برای یه پیک نیک خوب که رعد و برق گرف چه رعد و برقی بعد بارون گرفت که با اینکه زیر آلاچیق بودیم یکم خیس شدیم  ولی انقدر خوش گذشت و خندیدیم که حد نداره

راستی با توجه به اینکه همچنان خونمون رو تحویل  ندادن تصمیم عجیبی گرفتم! و عملیش کردم! اتاق رو تبدیل کردیم به اتاق شما! یعنی تختمون رو با کلیه ی وسایل اتاقمون رو جمع کردیم بردیم گذاشتیم تو زیر زمینه مامان جون تبریزیت اینا و وسایل شمار و تمام و کمال آوردیم از خونه ی مامان جونت و چیدیم تو اتاق انقدر از این کارم راضیم که نارحتم چرا زودتر این کارو نکردم شما با دیدن اتاقت انقددددددرررررررررر ذوق کردی و بالا پایین پریدی که اشکم داشت در میومد همش ازم تشکر می کنی حتی الان که دو روز  از اون روز گذشته بازم تشکر می کنی می گی ممنونم مامان که برام اتاقمو چیدی همه ی اسباب بازیات برات تازگی دارن و همش باهاشون سرگرمی  خیی خوشحالم که خوشحالی عشق من محبت

امروز هم  با بابا سعید رفتی فوتبال البته بابات به خاطر آسیبی که دیده بازی نمی کنه دیگه ولی شما رو برده بود خیلی دوست داشتی و پسر خوبی بودی اونجا تا اومدی خونه گفتی اونجا همه بهم می گفتن چقدر خوشگلی و صورتتم جوش زده بود که بابات گفت گازت گرفتن و بوس مالیت کردن حسابی برات خوراکی هم خریده بودنخندونک

عکسها رو وقت بشه فردا تو پست بعد میذارم از نظر عکس  عقبم هنوز عکسهای فروردین رو کامل نذاشتم عکسهای این پست هم هست که نذاشتم  ولی خدارو شکر از نظر    روزانه هات رسیدم و تا امروز رو برات نوشتم

راستی یه اتفاق وبلاگیه خوب  یکی از دوستهای وبلاگت به اسم ثنا جوون بعد از یک سال وبلاگش  آپ شده اونم با چه مطلبی مامانش براش نی نی اورده یه داداش کوچولو  خیلی خوشحالم فرشته
 




موضوع : 4 سالگی
تاريخ : دوشنبه 28 فروردين 1396 | نویسنده : شهرزاد
بازدید : 33 مرتبه

عزیز دلممحبت

به شدت برای  جبران عقب موندن از روزانه های وبلاگت دارم تلاش می کنم  و الان می خوام برات از روزهای قبل و بعد از عید 96بگم تا امروز  اگه شما بیدار نشی تا چند ساعت. ایشالا می تونم تمومش کنم وگرنه دوباره میفته به فرداها

اینو بدون که برای یاداوریش خیلی باید فکر کنم تا بنویسم

روزهای قبل از عید  مثل هر سال اول با خونه تکونی شروع شد منتها فرق امسال با پارسال این بود که شما امسال مهد نمی رفتی و کار ما سخت می شد از یک طرفی هم برای اولین بار من استارت خونه تکونی رو از بهمن زدم اونم در حالی که ناناجون رفته بود کاشان و مشغول خونه تکونیه مامان بزرگ من بود  یعنی هم شما تو خونه بودی هم من دست تنها .ولی خوبیش این بود که تو بهمن کسی خونه تکونی نمی کرد بنابر این فشار آب عالی خشکشوییها خلوت و کلا اوضاع بر وفق مراد بود منم با وسواس همیشگی امسال رو هم به سلامتی خونه تکونی کردم تا یه جایی بعد ناناجون از کاشون بر گشت و کمک  کرد بهم  همون موقع ها بود یا اسفند بود که خونه ی هستیا اینا (همسایه ی طبقه اول) ناناجون اینا دزد اومدسبز کلی طلاهاشونو برده بود همون شب طبقه ی اول خونه بغلی هم دزد اومده بود یعنی دزده اول اون خونه رو زده بود  بعد از تراس اونا اومده بود خونه ی هستیا اینا رو زده بود  بعد از اون و با توجه به اینکه خونه ی سمت دیگه ی ناناجون اینا در حاله ساخته و داربست زدن نانا جون و ما هم کلی ترسیدیم و  تصمیم گرفتن کلی پول خرج کنن و به این ترتیب تراس خونه رو سرتاسر شیشه کردن از این ریلیها که باز و بسته می شن عالی شد  یعنی انگار حیاط دار شدن هر چند با عرض کم ولی خیلی با حال شدهعینک

خلاصه تو روزهای قبل از عید  که خونه تکونی هم اسفند نشده تموم شده بود حسابی وقت داشتیم برای خرید و گردش  اولاش که خلوت هم بود قشنگ یه روز با نانا جون و بابا وحید جمعه صبح زدیم از خونه بیرون وای چه ال و هوایی  یعنی عاشق  روزای قبل از عیدم رفتیم بازار و تربیت و منصور و خلاصه تا شب گشتیم نهار هم تو تربیت خوردیم و شما چه خوب غذا خوردی حسابی گشنت شده بود از اون همه راه رفتن  خیلی هم آقا بودی و این شاید بتونم بگم اولین بار بود که اصلا صدا ازت در نمی اومد و دستمونو گرفته بودی راه می رفتی این همه هم راه رفتیم اصلا نگفتی خسته شدم خلاصه کلی خرید کردیم از لباس عیدت بگیر تا کادوی عیدت  و کادوی تولد نانا جون و کادو ی تولد یاشار و کادو ی تولد مامان جون تبریزیت و کادوی تولد ترنم و کلی خرت و پرت دیگه ماشالا ما تو اسفند کلی تولد داریم  لباس خریدن برات خیلی سریع انجام شد بر عکس همیشه چون این بار ناناجون و بابا وید هم بودن و نظر میدادن بابا سعیدت اصلا هیچ وقت نظر نمیداد برای همین من دودل می شدم و نمی خریدم!!!

البته من امسال در نظر داشتم برات کت قرمز بخرم که متوجه شدم عمت هم همین تصمیم رو داره منم بدون اینکه بهش بگم که من می خواستم کت قرمز بخرم کلا از خرید کت قرمز منصرف شدم و یه چیز بهتر خریدمخندونکالا تو عکس می بینی قیمتشم مثل پارسال شد 250 تومن و درست از همون مغازه ی پارسالی خریدیم  تو خیابون منصور

یه روزم با بابات رفتیم تسنیم و ستاره باران و از ال سی وای کیکی ستاره باران برات دو تا بلیز خوشگل خریدیم از تسنیم هم برات یه کفش  و دو تا بلیز دیگه خریدیم  خلاصه لباسای خوبی امسال داشتن کلا راضی بودم

ال سی واکیه ستاره باران خیلی بهتر از لاله پارکه یعنی آدم میره توش نمی خواد بیاد بیرون همش می خواد خرید کنه قیمتاشم عالیه در حالی که تو لاله پارک هر چی دارن  تکراری و قدیمیه

خلاصه بابات و منم خریدامونو کردیم و رسیدیم به تولد ناناجون که من براش کیک درست کردم بازم با سس براق و کیکشم  به شکل ماهی درست کردم چون هم نماد ماه اسفنده و نانا جون اسفندیه هم نزدیک عیده ماهی گلی درست کردمزیبا

امسال برای یاشار تولد نگرفتن  به جاش به ما گفتن برای چهارشنبه سوری که تولد مامان جون تبریزیت هم بود بریم خونشون و یاشار اینا هم بیان یه کیک بگیرن ما هم کادومونو بدیم  نانا جون هم دعوت کردن منم ژله ی تنگ ماهی و سبزه ی عید درست کردم  و براشون بردم حسابی خوششون اومده بود  ولی از کیک خبری نشد  و ما فهمیدیم قرار نیست کیک بدن  منم ناراحت شدم برای مامان جونت که اونم تولدش بود ولی کیک نداشت به جاش  روز بعدش که برای نانا جون تولد گرفتیم برای ناناجون و مامان جون تبریزیت کیک درست کردم برای نانا جون که گفتم ماهی برای مامان جون تبریزیتم پروانه درست کردم فرداش فرستادم براش انقدر مامان جونت خوشحال شده بود که بهم تلفن زد گفت به داشتن عروسی مثل من افتخار می کنه زیبامحبت

برای چهارشنبه سوری به شما یه کامیون بزرگ دادن و به من صد و پنجاه تومن پول و یه کاسه ی بزرگ آجیل و یه جعبه شیرینی 

روز 27 فروردین من برشتوک شکلاتی درست کردم برای مامان بزرگم در کاشان و کوکی شکلاتی با مغز نوتلا  برای دختر داییم سارا

 

و به این شکل روزهای قبل از عید ما به پایان رسید

و ما روز 28 اسفند ساعت 5 صبح راه افتادیم به مقصد اراک! بله  من بعد از دوسال راهی اراک شدم شهری که دلم براش تنگ شده بود  برای نهار رسیدیم اراک و برای تجدید خاطره و سیر کردن شکممون رفتیم لوکس نقره ایه خیابون امام   بر خورد گارسونها جالب نبود ! البته ما منتظر دیدن این چیزها بودیم چون تو تبریز همه خیلی مودب و مهربون رفتار می کنن و ما می دونستیم از اراک نمی شه این توقع رو داشت با اینکه شهرمه ولی متاسفانه این حقیقتی بود که من هیچ وقت نخواسته بودم قبول کنم بهر حال بعد از کلی نشستن یکی با بد خلقی اومد گفت چی می خواید! نه سلامی نه خوش اومدی ! خلاصه خورد تو ذوقم  بعد از خوردن غذا رفتیم تو دل مردمی که اومده بودن برای خرید همون روزهای قبل از عید تو اراک که من همیشه عاشقشونم ولی این بار  مثل همیشه نبود انگار من دیگه مال این شهر نبودم همه چیز برام عجیب بود پیاده روها ی کثیف پر از کاهو و پر از آشغال می رفتیم از مغازه دارها خرید اصلا رفتارشون جالب نبود همه مثل همون گارسون! حتی جلومون  فروشنده دعواش شد با مشتری سر اینکه گفته بود یکم گرونه !  پامونو میذاشتیم تو خیابون انگار مسابقه رانندگی شروع می شد که هر کی زودتر بزنه به  ما برندس! از خط عابر پیاده رد می شدیم سرعت ماشینها دو برابر می شد که ما مجبور می شدیم بدویم! در حالیکه تو تبریز بر عکسه سرعتشونو کم  می کنن یا کامل وا میستن تا رد بشیم خلاصه یکم  اونجا خرید کردیم و یه دوری پیاده تو عباس آباد و خیابون امام زدیم و در خونه ی قبلی رفتیم از دور تماشا کردیم و رفتیم سر خاک مامان بزرگم و حلواهایی رو که ناناجونت تبریز  حاضر کرده بود اونجا پخش کردیم و بر گشتیم   سمت ماشین و حرکت به سمت کاشان  خارج از اراک یه سری لباس فروشی بود که باباتم دو تا تیشرت از اونجا برای خودش خرید و برای شام هم رفتیم فکر کنم اسمش مارال ستاره  بود که غذاش عالی بود غذای ایتالیایی داشت  عالی بود

شب رسیدیم کاشان از دیدن مامان جونم خیلی خوشال شدیم فردا صبحش با بابا سعیدت و شما راهی بازار سر پوشیده ی کاشان شدیم و کلی لباسهای خوشگل تو خونه ای برات خریدم برای خودمم دوباره مانتو خریدم خلاصه یکی از بهترین روزها ی کاشان رو گذروندیم عصرش هم با بابا وحید و شما و بابا سعید رفتیم قلیون کشیدیم و چایی و آش خوردیم تو خیابون فین .همه جا خلوت چون هنوز مسافرها نیومده بودن فرداشم که عید بود  و سال تحویل رو تو خونه ی مادر بزرگ من دور سفره ی هفت سین نشستیم و شب همون روز سی فروردین دایی من به همراه خانواده از تهران رسیدن و ما هم بعد از شام رفتیم خونه ی دختر داییم سارا که تازه خونشونو ساختن و یه حیاط سنتی و عالی داره  خلاصه فرداشم خاله شهنازت اینابهمون ملحق شدن و  روزای خوب عید  و دید و بازدید شروع شد  شما خوب بودی ولی در مجموع چون آیلین و شما با هم نمی ساختید همش در حال کتک کاری بودید و گریه ی آیلین! جالبیش اینه که اون شما رو می زد شما آخ نمی گفتی و اصلا کسی نمی فهمید بعد که جوابشو  میدادی و دستت بهش می خورد جیغ و داد و گریه ی آیلین می رفت هوا قه قههو اینجوری همه فکر می کردن شما مقصر بودی !البته بدون من هیچ وقت فکر نکردم  شما مقصریخندونک

روزهای خوب عید خیلی زود گذشتن و ما در روز  پنج فروردین  برگشتیم تبریز  البته  از راه همدان اومدیم چون می خواستیم بریم لالجین همدان و اونجا ناناجون و بابا وحید برای تراس شیشه شدشون آب نما خریدن  ما هم خوشمون اومد یه آب نمای کوچیکتر برای اتاق شما که در آینده خواهی داشت یدونه خریدیم محبت

غذامونم همون جا تو یه رستوران سنتی خوردیم و راه افتادیم به سمت تبریز و شب رسیدیم و تند تند وسایل رو جمع کردیم و خودمونو برای 7 فروردین آماده کردیم 7 فروردین خاله شهناز و دایی مصطفی و آیلین  با هوا پیما اومدن و منم براشون شیرینی پاپل درست کرده بودم خیلی از شیرینیها خوششون اومد و بذار بهت بگم شما انقدر دوست داشتی که همش در حال خوردنشون به صورت دزدکی بودی! قه قهه

 خیلی بهمون خوش گذشت شما هم با آیلین یکم بهتر شده بودید براتون ماشین و موتورت رو شارژکرده بودم که دعواتون نشه و با هم تو خونه ویراژ میدادید

خلاصه به گشت و گزار گذشت   یه روز ستاره باران و تسنیم یه روز صبح رفتیم ایل گلی صبحانه خوردیم شما فقط کالباس خوردی! تازه از فرداشم برای صبحانه دستور کالباس میدادی!قه قهه

روزای خوبی بود که به سرعت باد گذشت

بعد از روزهای خوب پسر عموی بابا م سکته کرد و فوت شد که خیلی برامون ناگهانی و نارات کننده بود مخصوصا برای بابام که  با هم بزرگ شده بودن  بعد از اون هم حسن جوهر چی و عارف لرستانی فوت شدن و زلزله ی مشهد و سیل  آذر شهر و عجب شیر  روزهای بدی رو در سال جدید رقم زد

آخر این هفته میریم کاشان البته من و شما و ناناجون و بابا وحید بدون بابا سعید دو هفته ای می مونیم و با فامیل قمصر هم میریم

دیگه بریم سراغ عکسات

لباس عیدت

اینم تو تنت همراه با کفشت و شکلکی که در آوردیمحبت

این عیدیه امسالت فروشگاه که کلی تبریز رو گشتیم تا یه دونه تو مشروطه پیدا کردیم خیلی دوسش داری اصلا خودت از چند ماه پیش سفارش داده بودی بهمون ما هم نخریده بودیم

خیابون تربیت همون روزجمعه که تو اسفند رفتیم خرید از صبح تا شب

همون روز تو ماشین و شما و ناناجون و بابا وحید که چپ و راست بوست می کردن

ببین ناناجون رو چطوری نگاه می کنی

یه روزم قبل از عید من و بابا سعید بعد از اینکه مثل هر شب ساعت 9 خوابیدی  دوتایی رفتیم ایل گلی و بستنی خوردیم تو امارت وسط ایل گلی این بستنی بابات بود

اینم سان شاین من بودزیبا

عکسهای مربوط به عید و بعد از اون پست بعد

 

 

 

 

 

 

 




موضوع : 4 سالگی
تاريخ : سه شنبه 24 اسفند 1395 | نویسنده : شهرزاد
بازدید : 26 مرتبه

بعد از یه سلمونی خوشگل من شدیمحبت

 

من فدای خوش تیپیهات گلممحبتبغل

کیف تبلت منو کردی تو سرتقه قهه

 

عکس بچگیهای من

من و بابات

عشق من تو خونه ی مامان جون تبریزیت اینا

 

 

اینم عکس رو تختیت که گفتم برات خریدیم با ملحفه و رو بالشیه ملحفش عین خود رو تختیته  خیلی گرم و راحته ایشالا تختت بره تو خونه ی خودمون تو اتاق خودت 

 

اینم از نمایی دیگر

لگو سازیهای خوشگلت

عزیزم  بعضی وقتها صبح بیدار میشی و با نانا جون یوگا کار می کنی

 

 

 

اولین باری که خودت با علاقه کل سفره رو انداختی و ببین چقدر با سلیقه هم چیدیجشن

 

قیافتو ببین چه ژستی گرفتی

الهی فدات بشم منمحبتبوس

 

اینم برای اثبات اینکه آراد شکل منه

 

 

نقاشی ها ی آراد

 

ماشین

درخت

 

نهنگ درازه پادار(خودت گفتی)

در

کلاه

بالاخره عکس عید پارسالت که تو مهد گرفته بودن ازت حاضر شد خوشگله من ببین موهات بلند بودمحبت

عزیز دلم عاشقتم

 

در حال بیرون رفتن

بابا بردتت خونه ی مامان جون تبریزیت ولی نمی دونم چرا با دمپاییتعجب

خونه ساختی رفتی تو خونت

 

رفته بودیم شهربازی کوثر

 

 

 

 

رفته بودیم دندونپزشکی برای دندونا ی من

 

 

بازم نقاشی شما که یه روح کشیدی

 

در حال تبلت بازی

الهی فدات بشم

برات سیبیل کشیدم شدی سیبیلو پسربغل

 

 

برات حوله ی جدید خریدیم از ذوقت پوشیدی و کلاه و پاپوشتم باهاش ست کردی

 

عشق خوشگله من  تو خونه ی مامان جون تبریزی اینا

در حال کشیدن بزرگترین نهنگ دنیابوس

شهربازی میر داماد

 

 

 

در حال بازی  با تبلت

خونه ساختی

من و بابات

کیک مخملی من برای سپندار مزگان

 

اینم پاستیل هام به مناسبت  سپندارمزگان

اینم شوکوبیس ها ی کره ای و شیری من برای همون روز

لگوهایی که ساختی قطار و راه پله

 

 

شما با لباس مرد عنکبوتیت که مال تولد دو سالگیته داری دیوتر و دریل می کنی مثلاقه قهه

 

عزیز دلمی آخه

اینم کیک تولد بابا وحید با سس براق که  برای بابا وحید درست کردم

شما در حال تبریک گفتن و بوسیدن بابا وحید  تولد بابا وحید 29 بهمن بود و بابا وحید 56 سالش تموم شد

 

 

 




موضوع : 4 سالگی
تاريخ : دوشنبه 9 اسفند 1395 | نویسنده : شهرزاد
بازدید : 35 مرتبه

یه خبر جالب بدم بعد بریم سراغ عکسات خالت که بچش دختر بود تو سونوگرافیه بعد گفتن صد در صد پسرهبغلحالا یکی منو بگیره محبت

یکی از عکسهای جامونده از شمال باباسعید در حال قلیون کشیدن

یه سری عکس از زمانی که خالت اینا تبریز بودن آذر ماه

 

شما و آیلین با لباسهایی که ناناجون براتون بافته دستش درد نکنه خیلی بهتون میاد

اینجا هم برف اومده بود با خاله شهناز که ویار داشت و می خواست بره تو حیاط حال و هواش عوض بشه و آیلین می رفتید برای برف بازی .....نگاه کردن شیطنت آمیزتو ببین

شب یلدا و تدارکات من برای اون روز

کوکی هندوانه که عالی  شده بود جای دوستان خالی

پشمک طرح خروس

ژله با انار طرح انار که تو بادکنک درستیدم

کیک هندونه ایی که قبلش مورد دستبرد شما قرار گرفت عکس اونم میذارم

اینم داخلش خدایی خوشمزه بود یه ذرشم نموندخندونک

 

اینم هندونمون که با لبو تزیینش کرده بودم

اینم ژله ی هندونه ای

اینم انارهامون

 

اینم ژله بستنی

این سفرمون تو خونه ی خودمون

بعد از اینکه همه چیز رو درست کردم  کلا همه رو برداشتیم رفتیم خونه ی مامان جون تبریزیت

عمه الهامت با یاشار و شوهر عمت

بابا جون مامان جون تبریزیت به همراه یاشار

ببین قیافتو چطوری داری به خوراکیها نگاه می کنیمحبت

شما و یاشار

کیک یلدا رو که درست کردم از دستت نمی دونستم کجا بذارم آخر سر رفتی رو میز و دیدم یه تیکشو کندی داری می خوری کچلیعنی کارا ی یلدامو که انجام میدادم پدرمو در آوردی

جایزه ی شما این روزا به انتخاب خودت سک سک(جعبه ی شانس)هستش که یه بار از توش این حوله در اومد

یه روز که رفته بودیم رفاه زیر پل کابلی

آیلین جوونم بزرگ شده اولین دندون شیریش  تو 5 سالگیش افتاده

این روزا به خونه سازی در جاهای مختلف خونه علاقه مند شدی حتی اینجا

لگو سازی خیلی دوست داری و کارتم خیلی خوبه عزیزم

وقتی خالت تبریز بوذ برامون دونات درست کرد یه تیکه خمیرشم داد به شماها بازی کنید و شما سریع یه قلب درست کردی نمی دونم از کجا یاد گرفته بودی عزیزمیمحبت

اینم یکی از نقاشیهات  که پیگلت تو کارتون پو رو کشیدی

 

یه روز برفی

قربونت برم منمحبت

عزیز دلم یه روز که پسر خوبی شده بود و نشسته بود

خوشگل منی آخهبوس

عزیزم در حال نقاشی کشیدن

اینم یه سری از غذاهایی که درست کردم تو این مدت

داوود پاشا که خیلی زیاد دوست داری کلا یه غذای ترکیه ایه عالیه

اشکنه

ترشه کباب

دسر خرمالو

 

ژله ویترینی

کیک برنج و مرغ

بدون اینکه قالب گل داشته باشم طرح گل زدمزیبا

شما هر وقت می بینی دارم چیزی درست می کنم کلی خوشحالی می کنی  بعدشم که می خوری کلی قربون صدقم میر ی و میای بغلم می کنی می گی مامان خیلی خوشمزه بود من بهت هزار امتیاز میدم  تا حالا مثل تو ندیدم پسرم خیلی مهربون و خوش قلبی هر چیزی می بینی مثبت  در موردش نظر میدی مثلا می گی وای چه خوشگله وای چه خوشمزس وای چقدر دوست دارم کلا پر از محبتی و همچنان به شدت وابسته به من عاشقتم گل من

 

بالاخره انقدر خونمونو تحویل ندادن که مجبور شدیم تخت شما رو از تو اثاثهامون از خونه ی مامان جون تبریزیت اینا بیاریم تو اتاقمون البته براش رو تختی هم خریدیم که بعدا عکسش رو میذارم

تعدادی عکس از دی ماه

قربون خودتو حیوونات

ببین با بالشها ی مبلها چیکار می کنی باهاشون خونه هم می سازی

با لگوهات چیزای خیلی قشنگی میسازی

تل نانا جون رو زدی قه قهه

 

 

 

 

 

 




موضوع : 4 سالگی
تاريخ : يکشنبه 10 بهمن 1395 | نویسنده : شهرزاد
بازدید : 51 مرتبه

سوغاتی هایی که بابا وحید از چین برامون آورده بود واقعا دستش درد نکنه سنگ تموم گذاشته همه چی مارک  بود و اندازه و خیلی به هممون میومد اون آی پد  مال منه بابا وحید برام آورده کفش شما چراغ داره اون گوشیه موبایل هم مال بابا سعیدته که نشکنه و چراغ قوه هم داره بابا وحید برای بابا سعید آورده که تو محل کارش به جای موبایل خودش اینو ببره

شهربازی کوثر حدود دو ماه پیش

 

ناناجون هم با ما اومده بود و از همونجا بردیمش ترمینال رفت کاشان

یه سلفیه با حال از خودت

یک روز در خیابان ابوریحان

شهر بازی کومه (عکس پایین)

خوشگل پسر وزنه بردار من خونه یمامان جون تبریزی

عاشقتم مرد من محبت

نوه ی خاله ی بابات به دنیا اومد اسمش آوا

ی بار که رفته بودیم لاله پارک غذا بخوریم و شما که دست از سر صندلی غذا بر نمیداری

اینم تولد آیلین  با تم السا و آنا

و اینم کیک بی نظیرش که مثل کیک شما به همون ختنومه که خونگی میپزه و تو تلگرام باهاش آشنا شدم سفارش دادیم عالی بود خیلی  تازه و خوشمزه بود دستش درد نکنه

اینم جیگر خالهمحبت

عکسهای آستارا

اینم خریدهامون از آستارا برای شما

اینم شما با کفشهایی که از آستارا برات خریدیم و کاشن و پلیوری که بابا وحید از چین برات آورده

 

در پست بعد عکسها ی شب یلدا و غیره قرار می گیره

 

 




موضوع : 4 سالگی
تاريخ : دوشنبه 13 دی 1395 | نویسنده : شهرزاد
بازدید : 43 مرتبه

عزیزممحبت

 می خوام برات از آذر ماهمون بنویسم

آذر ناناجون از کاشان برگشت و یکی دو روز بعدش خاله شهناز و آیلین  و دایی مصطفی اومدن تبریز و البته خونه ی نانا که همچنان خونه ی ما هم هست!  روزهای خوبی رو کنار هم گذروندیم البته به جز ویار خالت و بالا آوردنهای گاه و بی گاهش و شما و آیلین ! که همش در حال جیغ و داد و دعوا و بدو بدو بودید  یکی دو روز تبریز موندیم و خالت تولد آیلین رو زودتر  با تم آنا و السا گرفت و کیکشم به همون خانومی که کیک خونگی  درست می کنه و برای تولد شما هم به اون سفارش داده بودیم سفارش دادیم و برای آیلین یه تولد خودمونی با حضور ناناجون و بابا وحید و من و بابا سعید و شما و مامان بابا ی آیلین گرفتیم غذا هم از دلستان خالت اینا برامون گرفتن و شد یه جشن به یاد موندنی و خوشمزه  فردا صبحش هم همگی راهیه آستارا شدیم و چند روز آستارا موندیم و خدایی خیییییلی عالی بود و به هممون حسابی خوش گذشت   یه ویلا نزدیک بازار ساحلیش گرفتیم و دم به دیقه بازار بودیم مشغول خرید  هوا هم خوب بود و خدا رو شکر نه بارونی نه برفی آفتابی بود اکثرا و از همه جالبتر این بود که کاملا اتفاقی همون ویلایی رو گرفتیم که من و بابا سعیدت برای اولین بار خونواده هامونو اونجا به هم معرفی کردیم  سال 83 !!!خیلی برامون جالب و شیرین بود محبت

خلاصه بعد از خرید و خوش گذرونی  برگشتیم و در راه برگشت هم رفتیم سرعین نهار خوردیم و برگشتیم تبریز

بعد از اینکه بر گشتیم هم بابا وحید و دایی مصطفی رفتن  و خالت موند تبریز و یه دو هفته ای موند و خدا رو شکر کلا ویارش تموم شد و با حال خوش برگشت اهواز  ...هر چند شما دو تا بچه پدر ما رو در آوردید و من برای اینکه کمتر بیفتید به جون هم شما رو ظهرها نمی خوابوندم و آیلین می حوابید به جاش آیلین که بیدار  می شد دیگه کم کم وقت خواب شما می رسید ! باز یکم اوضاع بهتر می شد!

دیگه اینکه بابا وحید کلی از چین برامون سوغاتی آورده یکی از یکی بهتر دستش درد نکنه ! و اینکه شب یلدا هم نانا جون و بابا وحید رفتن کاشان و من و شما و بابا رفتیم خونه ی مامان جون بابا جون تبریزیت با چیزهایی که من تدارک دیده بودم راضی و اونجا بعد از مدتها شما و یاشار  همدیگرو دیدید و غیر از اولش که بچه ی خوبی بودی بقیش به بدو بدو و دعوا و این حرفا گذشتغمگین

قبل از شب چله هم مامان جون باباجونت یه چند روزی رفته بودن تهران برای عقد پسر داییه بابات

دیگه اینکه  الان که دارم برات می نویسم یه چند روزیه به خاطر اینکه آلودگیه هوای تبریز به 180 رسیده شما مریض شدی و تب کردی و سرفه و این حرفا الان یکم بهتری اما از اشتهات بگم که چند روزه غذا نخوردی همش شیر و شیر کاکایو می خوری به جای غذا و کلا قفل شده دهنت حتی خونه ی مامان جون یه قاشق برنج خوردی بالا آوردیش! خطا

جنسیت بچه ی خالتم هنوز معلوم نیست خودش می گه دختره حتی خواب دیده دختره  اکثرا خواب دیدن دختره  ولی من  با امیدواری هی می گم ایشالا پسر باشه بغل والا بابا سعیدت که راضی نمی شه خودمون بچه دار شیم لااقل  خالت یه پسر بیاره من با اون عشق کنم محبت

امروز وقت دندون پزشکی دارم سخت ترین کار دنیاااااااااااااااا  راستی آیلین که تازه 5 سالش تموم شده دندونش لق شده عزیزمبغلدیگه بزرگ شده حسابی 

امروز 8 بهمنه و من بعد از مدتها بدون اینکه مطالب بالایی رو تایید کرده باشم اومدم تا بازم بنویسم و ایشالا این بار تایید می کنم منتها بدون عکس

دندون آیلین خانوم چند وقت پیش افتاد محبتدیگه خانوم شده عزیزم

جنسیت نی نی دوم خالت هم معلوم شد خوب همونطور که همه حدس می زدن شد غمگین دختره بغلدرسته من پسر دوست دارم ولی بچه یمن نیست که بهر حال دوسش دارم عزیزمهمحبت

مریضیه شما هم بعد از کلی گوش درد و آنتی بیوتیک و  غذا نخوردن به پایان رسید و شما  به شدت قبل غذا خور شدی و خیال من راحتخسته

بدترین اتفاقی که افتاده ریختن ساختمان پلاسکو و مرگ کلی آتشنشان بی گناه بود که خیلی منو ناراحت و عصبی کرده بود و کلا منو از فضای مجازی هم یه جورایی دور کرد

بابا وحید برات یه تفنگ ساچمه ایه واقعی آورده  و شما غریبه و آشنا نمی شناسی هر کسی رو می بینی می گی بابا وحید برام یه تفنگ واقعی آورده که تقش می گه تتتتتتتتتتقخنده

تا حالا دو تا دندون عقلمو کشیدم و یه دندون پر کردم  و از عوارض عجیب غریبش نگم بهتره اتفاقای عجیب فقط می تونه برای مامانت بیفته و بس! البته هنوز تموم نشده دو تا /ر کردنیه دیگه و یه جراحی برای کشیدن دندون عقل سوم که نصف بیشترش تو لثمهغمناک

دیگه چیزی یادم نمیاد روزامون اکثراتو خونه می گذره  و گاها یه لاله پارکی کومه ای خونه ی مامان جون تبریزیت اینا می ریم نانا جون هم هفته ی دیگه میره تهران و کاشان و منم میرم تو فاز خونه تکونی

شما هم که علایقت هر روز عوض می شه الان عاشق رنگ آمیزی شدی در حالیکه اصلا دوست نداشتی  الان می گی مامان منو بذار کلاس رنگ آمیزی!!! این در حالیه که می خوایم بعد از عید بذاریمت کلاس زبان 

دیروز رفته بودیم بیرون یه دفعه هوس کباب کردی رفتیم کباب بخریم انقدر تو ماشین از دستت خندیدیم بس که بلبل زبونی  بهت گفتم آراد ما برای شما کباب نمی گیریم برای خودمون داریم می گیریم با ناراحتی شکمتو نشون دادی گفتی آخه من گشنمه بعد صدای قار و قور شکمت رو با دهنت در آوردی عین خودشخنده

یه بارم بابات داشت با تلفن حرف می زد با شخصی به نام سیروس تا فهمیدی اسمش چیه رفتی دم گوشیه بابا با خنده می گی آقا ویروسه! همون که مریضمون می کنه سبز

یه بارم تو رستوران به گارسونه می گی آقا ما غذا دلمون می خواد خنده

یه بار با خودمون بردیمت دندون پزشکی انقدر حرف زدی دکتر که دوست باباته مرده بود از خنده کلا منو بیخیال شده بود ! ازم می پرسید خیلی باهاش حرف می زنید تو خونه ؟ کتاب براش می خونید ؟ چیکار می کنید انقدر خوب حرف می زنه و باهوشه! منم زیر دستش دستگاه تو دهنم مونده بودم چجوری بگم کلا از اول پر حرف بودی و ما کاری نکردیم!  بیچاره بچه ی خودش نزدیک دو سالشه هنوز منتظره ازش بابا بشنوه! شما 6 ماهگی بابا می گفتی! این چیزا ژنتیکیه به نظر من !

 

ایشالا وقت کنم پست بعد با عکس میام

 




موضوع : 4 سالگی
تاريخ : جمعه 3 دی 1395 | نویسنده : شهرزاد
بازدید : 45 مرتبه

این عکسها مربوط به آبان ماهه

داشتی می رفتی تو پارکینگ بازی کنی

 

 

یه روز خونه ی مامان جون تبریزیت اینا

 

اینم اختاپوس تو باب اسفنجیه که کشیدی کلا علاقه داری هر چی اطرافت هست بکشی

 

یادم نیست گفتی این کیه!

خورشید سمت چپی رو من برات کشیدم گفتم شکل من بکش و شما سمت راستی رو کشیدی و گفتی ابروهاش بهم اومده مال من! خورشید ابرو پیوسته کشیدی خنده

بابا وحید و شما

 

 

 

آبرسان رفتیم یه روز  هم رفتیم سیتی سنتر هم رفتیم تشریفات یه کیک خوشمزه خریدیم

 

این کیکی بود که خریدیم خیلی خوشمزه بود

حال روزت تو آبان اینجوری بود همش در حال عکاسی الان دیگه بیخیال شدی

در پارکینگ در حال باد کردن لاستیک اسکوترخنده

داشتی با بابا سعید و بابا جون تبریزیت می رفتی استخر هر چند بهت خوش نگذشته بود و بابا رو چسبیده بودی مثل دفعه ی قبلغمگین

تو تلگرام یه برنامه ای بود برای استعداد یابی برای هر سنی هم بود شما هم تست دادی این شد نتیجش باهوش من

عاشقتم عزیزکممحبت

بازی با لگوهای جدیدی که عمت تو تولدت بهت کادو داده

 

تفنگ بازی با تفنگی که نانا برات خریده

خودتو به خواب زدی عزیز دلم بوس

این پست رو با آشپزیهای آبان به پایان می رسونم و پست بعدی شرح روزهایی که گذشت با عکس های جدیدتر

خورشت کرفسخوشمزه

و ته دیگش

لوبیا پلو محبوب قلبهامحبت

عدس پلوی عزیزراضی

 

سر گنجشکی غذای مورد علاقت

 

همیشه خوب بخوابی عسلمبغل

 

 

 




موضوع : 4 سالگی
تاريخ : جمعه 14 آبان 1395 | نویسنده : شهرزاد
بازدید : 150 مرتبه

 عزیزم

لب تابمون دچار مشگل شده و من همیشه برات با لب تاب مطلب میذاشتم و برام اصلا راحت نیست با تبلت مطلب بذارم

ولی ببین به خاطر اینکه برگی از خاطرات زندگیت کم نشه چطور دارم با تبلت می نویسم   

سعی می کنم خیلی خلاصه برات همه چیز رو بگم 

خاله شهناز با دایی مصطفی و آیلین آذر میان پیشمون و میریم مسافرت شما انزلی و آستارا کلی خوشحالم من عاشق آستارا هستم و دارم لحظه شماری می کنم برای خرید کردن

یه خبر خوب هم دارم خاله شهناز حاملس  من دارم از خوشحالی می میرم خوش به حال آیلین واقعا شما هم از وقتی فهمیدی همش به من می گی برای منم نی نی بیار منم گفتم با نی نیه خاله بازی می کنی خوب با عصبانیت داد می زنی می گی آیلین نمیذاره من با نی نیشون بازی کنم😂😂😂

من عاشق بچم عزیزم ولی بابات دیگه بچه نمی خواد😭 

راستی یاشار میره کلاس نقاشی منم تصمیم گرفتم سال دیگه بذارمت کلاس گیتار چون تازه دوزاریم افتاده که شما نیمه ی دومی هستی و به خاطر هفت روز یک سال دیرتر باید بری مدرسه یعنی با اینکه الان چهار  سالته و سال دیگه پنج سالت تموم می شه  و قاعدتا باید بری پیش دبستانی ولی به خاطر همون هفت روز دو سال دیگه که شیش سالت تموم بشه میری پیش دبستانی و من از هین بابت خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی خوشحالم 

دیگه اینکه اولین برف امسال در تاریخ ۱۲آبان اومدو تبریز رو سفید پوش کرد 

تو این مدت خونه ی مامان جونت اینا رفتیم شهربازی میرداماد چند بار رفتیم  آبرسان رفتیم  برج سفید و تشریفات  و اینکه به خونمون سر می زنیم مدام و کاملا کاراش تموم شده منتظر انشعاباتشن که بعد از اون تحویل بدن اگه خدا بخواد 

بی صبرانه منتظرم

راستی بابا وحید یکشنبه همین هفته به مدت دو هفته میره چین سفر کاریه البته  بار اولشم نیست خدا رو شکر اهل خوردن غذاهای عجیب اونجا هم هست گرسنه نمی مونه  

از شما بگم 

جدیدا آروم شدی و این یه دلیل داره ا ونم تشویقه  بله با تعیین جایزه برات تمام روز آرومی به عشق جایزه خدارو شکر جایزه ها هم چندان خاص نیست ا لیشو خودت تعیین کردی باقالی می خواستی بعدش نانا برات تفنگ خرید و به خاطر علاقت به تفنگ سومی هم نانا برات خرید خلاصه یه دو هفته ای هست که وقتی میریم خونه ی مامان جون تبریزیت اینا شما  آروم می شینی و تبلت بازی می کنی یا موتورت رو می بریم با اون بازی می کنی  

عکسهاتو پست بعد میذارم چون نمی دونم با تبلت چرا نمی تونم سیو کنم و می ترسم همش بپره 




موضوع : 4 سالگی
تاريخ : شنبه 24 مهر 1395 | نویسنده : شهرزاد
بازدید : 101 مرتبه

عزیز دل مادربغل

پسر دوست داشتنی من خوشت میاد مامانت دوباره فعال شده! چقدر از خودم خوشم میادخندونک

از این  روزا بخوام برات بگم  بابا وحید برای تاسوعا عاشورا اومد تبریز و با هم به گشت و گزار پرداختیم ولیعصر رفتیم گشتیم لذت سنتر باقلوا خوردیم  عاشورا برای نهار رفتیم پیک نیک حسابی اسکوتر بازی کردی و تو پارک بازیش با سرسره کیف کردی  همونجا هم خوابوندمت و غروب برگشتیم خونه ...روزایی که بابا وحید(بابا ی من بابا بزرگ آراد )میاد  خیلی خوبه ولی حیف زود میره چند روز بیشتر نموند راستی اومدنش هم جریان داره ناناجون(مامان من مامان جون آراد) که رفته بود کاشان قرار بود برگرده و قرار بود بابا وحید بره دنبالش و تا تهران ببردش و نانا از اونجا با اتوبوس بیاد  منم خونه رو برق انداخته بودم و شما با بابا سعید رفته بودی خونه ی باباجون تبریزیت اینا چون برات شمع گرفته بودن هم قد خودت! و شما و یاشار رو می خواستن ببرن شمع روشن کنید منم تو خونه بودم که یهو در باز شد و دیدم ناناجون و بابا وحید با هم وارد شدن! این در حالی بود که غیر از  اینکه ناناجون قرار بود فردا بیاد بابا وحید هم اصلا قرار نبود بیاد!خندونک هیچی دیگه سورپرایز دو جانبه ای شدیم ضمن اینکه از ساوه برامون انار خریده بودن و شما هم که عااااااااااااااااااشق اناری از خوشی نمی دونستی چه کنی! دیروزم که بابا وحید رفت و من و شما و بابا سعید هم شب رفتیم خونه ی مامان جون تبریزیت اینا که شما یکم خوب بودی اولش! اونم به این دلیل که ناناجون بهت گفته بود اگه بچه ی خوبی باشی برات جایزه می خرم و شما خودت جایزه رو تعیین کرده بودی!  گفتی اگه پسر خوبی بودم برام باقالی بخر!!!! تعجباونم الان تو این فصل! بچه های مردم جایزه تفنگی ...ماشینی ...اسباب بازی چیزی می خوان پسر ما باقالی می خواد! تازه با خوشحالی می گفتی که برام باقالی بخر اول پوستشو بکنم بعد ناخوناشو بکنم! بعد بخورمش!قه قهه  کلا هر چی از حرف زدنات بگم کمه همش داری حرف می زنی یک لحظه زبونت آرامش نداره همینطور گوش ما! همشم خنده داره یعنی اگه بخوام برات بنویسم همه ی حرفاتو وبلاگت هنگ می کنه خندونک

الانم از خواب عصرت بیدار شدی سلام نداده در حال تعریف کردن  خوابتی گفتی مامان خواب دیدم رفتم با آسانسور طبقه ی اول اونجا یه هیولایی بود بعد چراغو روشن کردم دیدم ا خونه ی مامان جون باباجونه بعد باباجون گفت نترس اینجا هیولا نداریمقه قههقربون خوابات عزیزممحبت

راستی چند روز پیش هستیااومد خونمون در رو باز کردیم دیدیم یه کادو دستشه که برای تولد شما آورده بود عزیزم ببین چه دوست مهربونی داری عکسشو برات میذارم ببینی چی آورده بود برات شما هم خیلی دوسش داری و کلی باهاش بازی کردی محبت از همینجا ازش تشکر می کنم و از مامان مهربونش مرسی همسایه ی خووووبمحبت

بریم سراغ عکسات جیگرم

اینجا همون روزیه که داشتی با بابا می رفتی پیش باباجون برای روشن کردن شمع و همون روزیه که بعد از رفتن شما ناناجون و بابا وحید سورپرایزمون کردن

عاشقتم باقلوای من بغل

نمی دونم گفته بودم کفشاتو تازه برات خریدیم

اینم عکسهای پیک نیکمون  که رفته بودیم پارک یادگار امام هوا عالی و هیچ کس جز ما نبود  البته این گربه اومده بود مهمونی پیش ما

شما هم در حال تماشای گربه

اینم آلاچیقمونه که همه توش خوابیده بودن جز من

اینم شما و بابا سعید

اینم یادگار امام از نمایی دیگر

این عکس رو هم شما از ناناگرفتی

اینم باقلوا خورون در لذت سنتر

 

 

 

 

اینم وسایل خریداری شده برای شما در این مدت

 

این اسباب بازی خوشگل رو هستیا جووون برات آورده دستش درد نکنه البته برای خودش جعبه هم داشت ولی چون زود بازش کردی ند از اونم عکس بگیرم

این تفنگ رو ناناجون و بابا وحید برات خریدن که عاشقشی و صبح ها به عشق بازی باهاش زود بیدار می شی

این ماشین رو عمه الهام برات خریده

این قلاب ماهی گیری و تشکیلاتشو ناناجون از بازار مشروطه برای شما و آیلین خریده بود

این جورابها رو هم نانا جون برات خریده

اینم مامان جون باباجون تبریزی از شمال برات خریدن

این شلوار لی رو هم من و بابا برات خریدیم این اولین شلوار لی که از تبریز برات خریدیم همیشه از اراک می خریدیم

اینم پشتش

اینم نانا برات بافته خیلی بهت میاد

اینم باز یه سری از آشپزیهام و تزییناش

 

 

 

 

عکس پایین نذری  بود که از کاشان به دستمون رسیده بود اسمش هست گوشت و لوبیاب و خییییییییییییییییلی خوشمزس فوقالعادس شما هم خیلی دوست داری

اینم شهر کوچکت با ماشینات این همونه که برای تولدت خریدیم

پستمون رو با عکس پدر و پسریه دو تا عشقولم به پایان می برم

محبتمحبت

 




موضوع : 4 سالگی
تاريخ : يکشنبه 18 مهر 1395 | نویسنده : شهرزاد
بازدید : 85 مرتبه

عزیزم محبت

دوباره پاییز شروع شد و هوا زود تاریک می شه منم اصلا از این قضیه خوشم نمیاد  آدم دپرس می شه غمگین جمعه هوا خیلی خوب بود برای همین ظهر رفتیم پیک نیک که خوب و خلوت بود و ما کلی بازی کردی تو پارکش از اونجا هم رفتیم یه جای دیگه نشستیم نهار خوردیم خیلی چسبید شب هم که مثل همیشه رفتیم خونه ی بابا جون تبریزیت اینا و شما پدرمونو در آوردی بس که اذیت کردی  همش صرای هیولا در میاوردی به به همه حمله می کردی همه رو می زدی  یعنی هیچ راهی برای جلوگیری از کارات وجود نداره  حتی کتک خوردنت هم بی فابدست البته از من ساب می بری ولی اونجا که میریم من نمی تونم دعوات کنم جلوی مامان جونت اینا برای همین تو هم انگار اینو خوب می دونی خیلی اذیت کردی  وقتهایی هم که آروم بودی تو دستشویی در رو قفل می کردی و غیر از اینکه  کارت رو می کردی دستت  در حال خرابکاری بسر می بردی و ما همش در به درت بودیم! موقع رفتن از خونه ی مامان جونت اینا هم گفتی می خوام زنگتونو بزنم!  رفتی زنگ همسایشونو که خواب بود زدی و ....هیچی دیگه پدرمونو در آوردی هر کس  شیطونیاتو می بینه می گه برید پیش مشاوره اون بگه چیکار کنید 

دیشبم رفتیم پیک نیک چون هوا یکم بهتر از قبل بود و به دلیل عزاداریها هیشکی نمی ره پارک ما هم از خدا خواسته شاممونو برداشتیم رفتیم یادگار امام نشستیم بد نبود خوش گذشت

بریم سراغ عکسات

یه شب رفتیم ایل گلی راه رفتیم و شما پشمک خوردی که به دلیل عزاداری خیلی خلوت و خوب بود ما هم حسابی استفاده کردیم  از خلوت بودنشخندونک

 

 

 

این عکسای جمعه که رفته بودیم پیک نیک

 

 

 

اینم دیشب که رفته بودیم پیک نیک

 

 

 

 

یه روز صبح که تازه بیدار شده بودی

 

 

 

 

یه سری غذای خودم پز

 

عاشقتم عزیزم

راستی قدت رو گرفتم با وزنت بعد از مدتها می خوام قد و وزنت رو بنویسم گلم

قد 106.5  و وزنت 20.5  

 




موضوع : 4 سالگی
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 24 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 56 نفر
بازديدهاي ديروز : 580 نفر
بازدید هفته قبل : 2987 نفر
كل بازديدها : 723595 نفر