آراد ...فرشته ی زیبا

کودک من

روزانه ها...

نوشته شده در تاریخ 18 تیر سلام نازنین مامان این روزا عاشق اینی که قربون صدقت برم و بهت بگم نازنیییییییین کلی ذوق می کنی و می خندی خودتم هر وقت دلت قربون صدقه می خواد میای بهم میگی بهم بگو نازنین ! وای که چقدر دوستت دارم ! راستی امروز یه چیزی کشف کردم  هر وقت من صبح ها که از خواب بیدار می شی  قربون صدقت می رم و حسابی می چلونمت و باهات بازی می کنم  و می خندونمت اون روز شما شیطنتت کمتر می شه و بچه ی خوب و خوش اخلاقی می شی و اذیت نمی کنی ! البته این در مورد خواب عصرت هم صدق می کنه و فقط کافیه نیم ساعت بعد از بیدار شدنت حسابی بوس مالیت کنم تا اون روز روز خوبی برای هر دومون باشه مرد من شدی دیگه یه مر...
18 تير 1394

حذف بازی مزرعه داری و فعال شدن دوباره ی مامان شهرزاد!

عزیزم این روزامون که هنوز نمی تونم بگم روزهای گرم بهاری هستن !چون  باد خنک همچنان هست و گاهی به سرما می زنه! ولی تو این روزای زیبای بهاری اتفاق چندان خاصی  نیفتاده جز اینکه  با شیطنتهای وحشتناک شما می سوزیم و می سازیم! واقعا" شیطون شدی یعنی 1 لحظه آرامش نداری همش در حال خرابکاری هستی و به حرف هیچ کس گوش نمیدی حتی تنبیه هم می شی ولی بازم به کار خودت ادامه میدی  گاز گرفتن و کارهای بدی که از آیلین یاد گرفته بودی رو فراموش کردی  بجای اونها پرت کردن وسایل  از تراس به پایین رو از یاشار یاد گرفتی! چند بار کتک خوردی ولی تنها اثرش عذاب وجدان برای من بوده بس!  الان هم با خودم شرط کردم که دیگه به هیچ...
29 خرداد 1394

پستی جهت پاسخ به نظرات

این پست جهت شفاف سازی و پاسخ  به نظرات دوستان عزیزم می باشد مامان ماهیار عزیز و دوست خوبمون مامان ارمیا جون  ازم در مورد خونه ی خودمون سوال کرده بودید و اینکه الان خونه ی مامان و بابام زندگی  می کنیم؟ البته من قبلا" مفصل در این مورد توضیح دادم ولی بازم برای دوستامون توضیح میدم : مامان و بابای من  قبل از اینکه بیان تبریز زندگی کنن  تو تبریز خونه خریدن  به منظور سرمایه گذاری و اصلا" قصد نداشتن بیان اینجا زندگی کنن  بعد از مدتی که  ما به دلیل داشتن همسایه ی بد و نداشتن آسانسور  تصمیم گرفتیم خونمون رو عوض کنیم موقعیت خونه ی  مامانم اینا رو از هر لحاظ خوب دیدیم چون...
21 خرداد 1394

روزهای خردادی+یک اتفاق خوب

عزیز دلم همونطور که گفته بودم  قرار بود مثل هر سال  که تعطیلات خرداد مهمون دار می شیم امسال هم مهموندار بشیم که شدیم! منتها تفاوت امسال با هر سال نیومدن سارا دختر داییم و ترنم و شوهرش  بود  که در آخرین لحظات فهمیدیم  و یکم خورد تو ذوقمون ...ولی خالت و آیلین با هواپیما یکشنبه ی هفته ی قبل از اهواز اومدن و خوشحالمون کردن هر چند دایی مصطفی(شوهر خالت )نیومد اونم یه ضد حال دیگه شد برامون! خلاصه بابا وحید هم اومد و تو تعطیلات جمعمون با بچه ها 7 نفر بود و اتفاقا" هوای تبریز با اومدن خالت کلی ما رو خجالت زده کرد و یهو گرم شد! تو مدتی که خالت اینجا بود ایل گلی رفتیم و به علت شلوغی وحشتناکش زود از دور استخر خ...
18 خرداد 1394

هر روز بهتر از دیروز...

عزیزم نانا جونت برگشته و الان پیش من نشسته ! (هیچ وقت فکر نمی کردم به این سرعت به آرزوم برسمو به همین راحتی راجع بهش حرف بزنم ) در نبود نانا جون فقط  تونستیم بریم خونه ی دایی بابات عید دیدنی! که عکسشم تو پست قبل گذاشتم بقیه ی جاها رو به دلیل  مشغله ی کاری بابات نرفتیم همچنان! یک شب هم نسیم جون اینا رو دعوت کردیم و خوش گذروندیم ضمن اینکه شما و یاسمین با هم خوب بودید و حسابی بازی کردید به طوری که موقع خدا حافظی یاسمین کلی گریه کرد و نمی خواست ازت جدا بشه حیف که عکس ندارم از اون شب و یاسمین کوچولو که حسابی تپلی شده . جمعه ی گذشته  دعوت داشتیم مهمونی ...یه چیزی تو مایه های عروسی که من شما رو نبردم و به بابات ...
31 ارديبهشت 1394

روزهای بهاری زندگی ما

قبل از هر چیز از دوستامون بابت تایید نشدن نظرهاشون معذرت می خوام ایشالا به زودی زندگی کوچولو  این روزا همش بهت همینو می گم ! زندگی کوچولو یا بله و بلا آتیش پاره! تو هم خیلی دوست داری قروبون صدقت برم ! خودتم با خنده  تکرار می کنی آتیش پاره بله و بلا! نانا جونت پریشب با اتوبوس رفت تهران  و بعد بازم با اتوبوس از تهران رفت اصفهان ! که یعنی سر راه پیاده بشه کاشان! و الان کاشان خونه ی مامان بزرگ منه یعنی مامان خودش! همچین نانای فعالی داری شما!  از وقتی اومده تبریز که مدام یا با شما میره پارک یا خودش تنهایی قبل از اینکه ما بیدار بشیم میره کارای بانکیشو خریدهاشو  انجام میده و ما که بیدار می ...
17 ارديبهشت 1394

روزهای خوش مامان شهرزاد! به روایت تصویر

اینم عکسهای تبریز که وعده داده بودم  و خوش گذرونیهای من و مامانم در تبریز با توجه به اینکه خونه ی نانا جونت  نزدیک پل کابلیه این شد که رفت و آمد ما به رفاه زیر پل کابلی بیشتر شده 1 دقیقه راهه دیگه! اینجا هم رفته بودیم   همونجا خنده ی زورکی خونه ی مامان جون تبریزیت از اونجایی که عاشق اتوبوس شدی از رفاه برات اتوبوس خریدم خیلی دوسش داری و کلی باهاش بازی می کنی و البته تفریح این روزات اینه که پیچ گوشتی اسباب بازیتو بر داری و بیفتی به جون ماشینات و پیچاشونو باز کنی می گی "دارم تعمیرشون می کنم مثل بابا وحید " یعنی از خدامه به بابا وحیدت رفته ب...
6 ارديبهشت 1394

کوچ بزرگ...

هستی من بالا خره روزهای  دوندگی  و نقل و انتقال  به پایان رسید البته یه 10 روزی هست که به پایان رسیده ! و ما  در حال حاضر مشغول بخور و بخواب تو خونه ی  به قول شما جدید  نانا جونت اینا هستیم به همراه نانا جون  و بابا وحیدی که برای رفتن به محل کارش 6 ساعت تو راهه! برای همین دیر به دیر مجبوره بیاد تبریز.تو این خونه همه چیز عالیه ...از سکوتش بگیر تا همسایه های خوبش و محله ی شیک و آرومش و یه چشم انداز خوشگل از بالاترین طبقه ی این ساختمون (طبقه ی 4)به تپه های سبزی که روش برجهای بلند سر به فلک کشیده   تازه با همسایه پایینی هم دوست شدیم  خلاصه اینکه اینجا همه چیز بر وفق مرادست  فعلا&quo...
1 ارديبهشت 1394

عید 94 و ماجراهای قبل و بعد از آن ...

عزیزم  امروز 8 فروردین 94 ...عیدت مبارک گل پسرم ایشالا عید همه ی ایرانیها مبارک باشه به خصوص دوستامون و نی نی های گلشون...برای دوست عزیزمون هم که نی نی نداره ایشاالا امسال به خواستش برسه و خدا بهش یه نی نی سالم بده  در ضمن دیروز هم 30 ماهت تموم شد و شما شدی یه پسر 2 سال و نیمه عزیز دلم مبارکت باشه مرد شدی دیگه در کل برات از عید امسال بخوام بگم باید بگم اولین سالی بود که اصلا" نفهمیدیم کی سال تحویل شد! خوب طبیعیه آخه لحظه ی سال تحویل تو اتوبوس بودیم و خواب! چه سالی بشه امسال! می گن تو لحظه ی سال تحویل تو هر حالتی باشی تا آخر همون شکلی هستی! ما هم لابد همش در راهیم و خواب! روزهای قبل از سال تحو...
8 فروردين 1394

آخرین ها...

عزیزم با وجود اسباب کشی ولی ببین! بازم به فکر نوشتن وبلاگت هستم! مخصوصا" که این هفته ای که در پیش است احتمالا" آخرین هفته ایه که تو این خونه ایم و شاید آخر هفته ای که در پیش است اسباب کشی کنیم  اینطور که پیداست این پست آخرین پستیه که تو این خونه می نویسم  ...با اینکه روزهای آخریه که تو این خونه ایم ولی دارم برای رفتن از اینجا لحظه شماری می کنم ...بر همسایه ی بد لعنت که روز و شب نداریم از دستشون ...ایشالا زودتر از دستشون خلاص  می شیم  بالاخره بعد از کلی گشتن دیروز تونستیم برات لباس عید بخریم ....نمی دونم چه بلایی سر لباس فروشیها اومده که  اصلا" هیچی ندارن! انگار لباسهای بنجل باد کر...
14 اسفند 1393