آراد ...فرشته ی زیبا

کودک من

چکاپ 10 ماهگی+یه سری عکس

مامانی دیروز با بابایی گفتیم ببریمت بیمارستان کودکان وزن کشی! در کل  الان نباید می رفتیم بهداشت ولی اگه قرار بود بریم هم نمی رفتیم!   ولی نمی دونستیم بریم بیمارستان کودکان چی بگیم ! بگیم ما اومدیم وزن کشی! که یهو عمت زنگید و گفت یاشار پاش سوخته و منهم پیشنهاد دادم ببریمش بیمارستان کودکان و عمت از خدا خواسته قبول کرد و اینگونه بود که منم از خدا خواسته به چیزی که می خواستم رسیدم! بعد از ظهر من و بابات و عمت با دو تا کوچولو! البته برای شما این واژه دیگه برازنده نیست! رفتیم و نوبت گرفتیم و یه 10 دقیقه ای نشستیم  و بعد صدامون کردن  خلاصه بعد از اینکه کار عمت تموم شد و اونم یاشار رو وزن کرد در آخر... که وزنش ب...
4 شهريور 1392

ده ماهگیه گل پسر و مصادف شدن آن با سالگرد ازدواج من و بابایی

عزیزم امروز شما 10 ماهه شدی مبارکت باشه گلم  انقدر زود زود داره می گذره که فکر کنم به زودی دوماد بشی! والا!  جالبترین قسمتش اینه که 7 مرداد  علاوه بر اینکه ماهگرد شماست  سومین سال ازدواج من و باباییته  از همین تریبون! برای گفتن تبریک استفاده می کنم و می گم که بابایی دوست داریم !! یا نه بهتره بگم سعید عزیزم سالگرد ازدواجمون مبارک بدون که  مثل روز اول  دوستت ندارم بلکه بیشتر از روزهای اول دوستت دارم و عاشقتم آراد در حال فضولی پشت یخچال    اینم برای یه بابای دوست داشتنی بگذار یکبار دیگر بگویم که"مرد همیشه محبوب من"   چقدر دوستت دارم د...
4 شهريور 1392

پیشرفتهای این روزها +خصوصیات اخلاقیه شما +عکسهای جا مونده از 2 ماه و نیم پیش

 عزیز دلم  گل مامان یاد گرفتی وقتی صدات می کنیم می گی بله منتها 1...همیشه  جواب نمیدی ! 2 کامل نمی گی بله یا می گی بba یا می گی بیه baye  غیر از اون وقتی هم بهت می گیم آراد می خوای این اسباب بازیتو بهت بدم می گی ب ba یعنی بله ...الهی فدات بشم من دیروز هم بین منو بابات نشسته بودی و هی ما بهت یه وسیله میدادیم مثلا" من می گفتن اینو بگیر بده به بابا می گرفتی یه نگاهی به بابات مینداختی وسیله رو  دراز می کردی سمت بابات بعد بابات یه چیزی بهت میداد و می گفت بده مامان و تو این کار رو می کردی ... در ضمن یاد گرفتی چشم چیه و چشم من رو نشون میدی و می گی جیش! از لحاظ حرکتی هم در این حد بگم که مثل  قبل وسایل...
4 شهريور 1392

مرگ یک عزیز+کلمه های فضایی+حل اولین بازیه هوش به سبک آراد!

عسلم یکی از پسرهای فامیل(پسر پسر عموی بابام)  چند روز پیش فوت کرد  ...نمی خواستم از این جور مطالب تو وبلاگت بنویسم ولی  این یکی فرق می کنه ! یه پسر 17 ساله که تک فرزند خونواده ای بوده که الان اگه بخوان هم نمی تونن دیگه بچه دار بشن ...وقتی این خبر رو شنیدم انقدر شوکه شدم که اولش اصلا" بیخیال ! می خندیدم و به مامانم می گفتم شوخی می کنی! ولی بعد از چند ساعت انگار تازه فهمیدم چی شده انقدر گریه کردم که  حد نداره  البته الان سومشه و این قضیه مال چند رو پیشه ...مامانی  ...پسر رتبه ی پنجم تیزهوشان ...رتبه ی دوم ربوتیک مکزیک....از دانشگاه صنعتی شریف دعوت نامه داشته که برای ادامه ی تحصیل بره اونجا بدون کنکور! مقا...
4 شهريور 1392

تقلید کردنهای آراد

عزیز دلم قبل از هر چیز در مورد پست قبلی بگم که باباییت گذاشته! دستش درد نکنه چه چیز جالبی به فکرش رسیده قربونت برم که این روزا فقط داری تقلید می کنی ! هر کاری می کنم تقلید می کنی و ادامو در میاری صبح دستامو میذاشتم رو چشمام بعد یهو بر میداشتم می گفتم دالی  تو هم بعدش دستاتو میذاشتی رو چشمام بر میداشتی و می خندیدی! الان داشتم برات سوت می زدم دیدم لباتو مثل من کردی و  ادامو در میاری قربون تو پسر برم من   ...حرف زدنمون هم به راحتی تقلید می کنی .. الان خوابیده بودی و من از فرصت استفاده کردم و چتریاتو کوتاه کردم البته خیلی کم...در حدی که تو چشمای خوشگلت نره ...بار سومه که موهاتو کوتاه می کنم عسلم ...
4 شهريور 1392

ترسهای جدید ...ترسهای عجیب!

عسلم  دیروز بردمت حموم! وای که حموم بردنت چه کار سختی شده!! انگار نه انگار یه زمانی عاشق حموم بودی! ترسو شدی! از صدای آب می ترسی ! تا وارد حموم می شیم و می بینی قراره بری تو وانت سریع می چسبی بهم و جدا نمی شی... از اول تا آخرش هم گریه می کنی انگار که شکنجس! وای به وقتی که رو سرت آب می ریزم! چنان جیغی می کشی انگار گوشت تنتو دارم می کنم! البته دختر خالت آیلین هم مثل تو بود ! تو همین سن از حموم دیگه خوشش نمی اومد ولی الان خوب شده کاش تو هم زودتر با حموم آشتی کنی! از صداهای دیگه هم می ترسی! یه روز صبح یه جت جنگنده از بالای خونمون رد می شد ساعت 6 صبح چنان جیغی کشیدی تو خواب که من و بابات بلند شدیم نشستیم تو تخت! بعد زدی زیر گر...
4 شهريور 1392