آراد ...فرشته ی زیبا

کودک من

آخرین پست قبل از تولدت

سلام  نینیه تو دلم این آخرین مطلبیه که قبل  از به دنیا اومدنت  می نویسم  مامانی ....فردا این موقع شما  به دنیا  اومدی  و من هنوز باور نمی کنم دارم مامان می شم! بعید می دونم امشب بتونم بخوابم    صبح زود باید بیمارستان باشیم و اینجا همه در حال آماده  شدنن حموم و بستن ساک و ....  هستند.سعی می کنم در اولین فرصت بعد از بیمارستان بیام برات بنویسم  .... دلم برای تو شکمم بودنت تنگ می شه ...
3 شهريور 1392

و بالاخره قطعی شدن تاریخ سزارین

هوراااا پسملی هوووراااااااااااا دیروز رفتیم دکتر و دکتر بعد از  دیدن شما  و کلی بررسی و تفکر و رفتن رو اعصاب مامانی گفت ته تهش بخوام زود درش بیارم 8 مهر! منم که دیدم 5 مهر رو قبول نمی کنه گفتم نه آقای دکتر لا اقل بکنیدش 7 مهر  جمعه ...خلاصه بعد از چونه زدن فراوان ایشون قبول فرمودند  که شما 7 مهر به دنیا بیـــــــــــــــــای هــــــــــــــــــــوراااااااااااااااااااااااااااااا بازم حرف من شد شما می شی متولد 91/7/7 ساعت 6 صبح جمعه باید بیمارستان باشیم .....تو هم که انگار فهمیدی به زودی قراره بیای بیرون انقدر تو شکم مامان شیطونی می کنی که همه می بیننت  ...امروز هم تولد باباییه می خواستم...
3 شهريور 1392

ورود به هفته ی 39

سلام ناناز مامان گردلیه من دیروز شما وارد هفته ی39 شدی منتها مامان وقت نداشت همون دیروز بیاد برای بنویسه  چون با بابایی خونه رو تمیز کردیم و طبق معمول بابای مهربونت! کلی مامانی رو  دعوا کرد که تو کار نکن! هی می گفت من می دونم آخرش آراد زودتر به دنیا میاد  حالا ببین! خلاصه کارها که تموم شد زود خوابیدیم که امروز صبح زود ساعت 6  مامان ناهید از  اراک می رسید ...بابا هم زود بلند شد و رفت دنبال مامان ناهید  و خلاصه اینکه الان مامان ناهید اینجاست و کلی از کارهای مامانی رو انجام داده ...دستش درد نکنه د ر ضمن برات بگم که تا خواستیم دیروز  خونه رو جارو کنیم جارو از کار افتاد! این جاروی مامانی در کل د...
3 شهريور 1392

همچنان تاریخ سزارین در هاله ای از ابهام!!!!!!

دلم می خواد از دست دکترت سرمو بکوبم به دیوار عصری رفتیم دکتر و دوباره شروع کرد حرف خودشو زد! می گه بچه درشته ولی بذار بمونه 5 مهر زوده!!! خلاصه پسملم مامان هیچ اعصاب نداره  همین.... ...
3 شهريور 1392

6 روز دیگه میای گلـــــــــــــــــم

سلام عسل مامان مامانی امروز کلی کار کرده خسته شده چون دیگه شما داری میای و منم هنوز خونه رو درست و حسابی تمیز نکرده بودم امروز بالای یخچال و هود  و توی یخچال و مکروفر و اسنک ساز و کابینتها رو تمیز کردم بوفه های آشپزخونه رو هم تمیز کردم ..ببخشید اگه خستت کردم عزیزم  بعدشم رفتم حموم و آماده شدم برای فردا که وقت آرایشگاه دارم ساعت 10 صبح ...کی می تونه 10 از خواب بیدار بشه!!! سخت ترین قسمتش همینه ....مامانی می خواد خودشو برای ورود شما آماده کنه و موهاشو رنگ و کوتاه کنه  ابروهامم می خوام بردارم خلاصه کلی تو آرایشگاه کار دارم فقط دعا کن زود تموم بشه  چون بعدش کلی بیرون کار داریم  با بابایی می خوایم بریم برای ش...
3 شهريور 1392

آرایشگاه

سلام عزیز دل مامان خسته که نشدی مامانی؟ آخه   4 ساعت تو آرایشگاه بودیم و شما یکم شیطونیهات زیاد شده بود گفتم شاید خسته شده گل پسملم... بر عکس اون چیزی که فکر می کردم هر کس منو دید فهمید ماه آخرمه! من فکر  می کردم هیشکی نمی فهمه  چون شکمم کوچیکه ولی مامانی همه فهمیدن و می گفتن قشنگ معلومه ماه آخری! کلی ذوق کردم ...حالا بذار برات از آرایشگاه بگم و از خودم که بعد از این همه وقت چقدر تغییر کرد قیافم ...ابروهامو که خانومه بر میداشت پرسید چند وقته آرایشگاه نرفتی!!!  ببین مامان چه لولویی بوده واسه خودش! موهامو کوتاه کرد اندازه ی یک  وجب  و خیلی خوب شد برای رنگ هم کلاهه مش گداشت و  موهامو کشید از...
3 شهريور 1392

تصادف....

سلام مامانی امروز تصادف کردیم   یه ماشینی که ادعا می کرد ترمزش نگرفته با شدت از پشت زد بهمون  خیلی ترسیدم و بیشتر از اون نگرانت بودیم بابایی خیلی نگران شده بود و هی دور من و تو می گشت ولی خدا رو شکر شما که سرحالی و داری شیطونی می کنی منم از اینکه حال شما خوبه خوشحالم و دیگه نگران نیستم...پسره ی احمق بدون گواهینامه نشسته بود پشت ماشین باباش و کلی التماس می کرد که بابام نفهمه!!! مسخره!...راستش مامانی من که به چشم زدن اعتقاد ندارم ولی انرژی منفی رو قبول دارم!  یه حسی بهم می گه یه همچین چیزی در کار بوده می خوام صدقه بدم برات عزیزم ...
3 شهريور 1392

همه دارن میــــــــــان

 سلام گلم یه خبر خوب برات دارم گل پسمل ....خاله بلیط پیدا کرده هووووووووووورا قرار شده با هواپیما برن تهران از اونجا هم با هواپیما بیان اینجا سوم  مهر اینجان ...مامان ناهیدم 1 مهر اینجاس...همه دارن به خاطر شما میان هاااااااااا  ...
3 شهريور 1392

زودتر میای ببله مامانی!!!؟

سلام پسر تپلی خوشگل مامان ...دیروز رفتیم دکتر  به خاطر انقباضهای شب قبلش  ..دکتر اولش که مامانی رو دید گفت,مثل اینکه خیلی عجله داری بچت بیاد! احساس کردم فکر کرده من خیلی آدم حساسیم ! منم گفتم نه اتفاقا" اصلا" دوست ندارم زود به دنیا بیاد گفت حالا برو بخواب رو تخت تا ببینیم (یه جوری با تمسخر) منم رفتم برای سونو گرافی ..بابایی هم یه گوشه وایساده بود و دو تامون تلاش می کردیم شما رو ببینیم چون دستگاه سونوی آقای دکترت قدیمیه و هیچی جز ابر و باد و مه خورشید دیده نمی شد! تا دستگاشو گذاشت کله ی مبارکت نمایان شد دکتر گفت رشدش خوبه بعد هی دوباره همین رو با تعجب تکرار کرد  رشدش خیلی خوبه!!!! بعد قلبتو ...جفتتو دنده هاتو اونج...
3 شهريور 1392