آراد ...فرشته ی زیبا

کودک من

عکسها ی فروردین 96

لباسهایی که برای عیدت خریدیم اینو از تسنیم خریدیم اینو از السی وایکیکی خریدیم اینم از السی وایکیکی خریدیم اینم از تسنیم خریدیم این شلوار تو خونه رو هم ناناجون برات قبل از عید خرید این بلیز هم ناناجون خرید برات خیلی بهت میاد اینم عیدی برای نی نیه خالت خریدیم این لباس رو هم که دو تیکه بود برای آیلین عیدی خریدیم این گردنبند نقره هم برای تولد ترنم خریدیم اینم عیدی ناناجون و بابا وحید به شما یه آدم آهنیه...
27 ارديبهشت 1396

کاشان گردی

عزیزم همونطور که گفتم من و شما و ناناجون  و بابا وحید بدون بابا سعید با ماشین بابا وحید رفتیم کاشان   سر راه غذامونو تو زنجان خوردیم و  خلاصه به خوبد و خوشی بدون اینکه بالا بیاری البته به لطف داروی ضد تهوعت رسیدیم کاشان مامان جون من که خبر نداشت من و شما هم هستیم با دیدنمون حسابی سوپرایز شد از همون اول فهمیدیم عروسی دعوت شدیم اونم عقد کی!!!! سوگل دختر دایی 17 ساله ی من !!! هممون متعجب بودیم   فردا شبش هم تولد ترنم بود که البته ما دعوت نداشتیم فامیل شوهر سارا دعوت بودن با این حال زنگ زد که بیان دنبال شما و ببرنت ولی من  داشتم بهت شام میدادم و گفتم ساعت 9 شما می خوابی و نمی شه    خ...
24 ارديبهشت 1396

عید 96

عزیز دلم به شدت برای  جبران عقب موندن از روزانه های وبلاگت دارم تلاش می کنم  و الان می خوام برات از روزهای قبل و بعد از عید 96بگم تا امروز  اگه شما بیدار نشی تا چند ساعت. ایشالا می تونم تمومش کنم وگرنه دوباره میفته به فرداها اینو بدون که برای یاداوریش خیلی باید فکر کنم تا بنویسم روزهای قبل از عید  مثل هر سال اول با خونه تکونی شروع شد منتها فرق امسال با پارسال این بود که شما امسال مهد نمی رفتی و کار ما سخت می شد از یک طرفی هم برای اولین بار من استارت خونه تکونی رو از بهمن زدم اونم در حالی که ناناجون رفته بود کاشان و مشغول خونه تکونیه مامان بزرگ من بود  یعنی هم شما تو خونه بودی هم من دست ...
28 فروردين 1396

عکسهای بهمن و اسفند

بعد از یه سلمونی خوشگل من شدی   من فدای خوش تیپیهات گلم کیف تبلت منو کردی تو سرت   عکس بچگیهای من من و بابات عشق من تو خونه ی مامان جون تبریزیت اینا     اینم عکس رو تختیت که گفتم برات خریدیم با ملحفه و رو بالشیه ملحفش عین خود رو تختیته  خیلی گرم و راحته ایشالا تختت بره تو خونه ی خودمون تو اتاق خودت    اینم از نمایی دیگر لگو سازیهای خوشگلت ...
24 اسفند 1395

عکسها ی آذر و دی

یه خبر جالب بدم بعد بریم سراغ عکسات خالت که بچش دختر بود تو سونوگرافیه بعد گفتن صد در صد پسره حالا یکی منو بگیره یکی از عکسهای جامونده از شمال باباسعید در حال قلیون کشیدن یه سری عکس از زمانی که خالت اینا تبریز بودن آذر ماه   شما و آیلین با لباسهایی که ناناجون براتون بافته دستش درد نکنه خیلی بهتون میاد اینجا هم برف اومده بود با خاله شهناز که ویار داشت و می خواست بره تو حیاط حال و هواش عوض بشه و آیلین می رفتید برای برف بازی .....نگاه کردن شیطنت آمیزتو ببین شب یلدا و تدارکات من برای اون روز...
9 اسفند 1395

عکسها ی آستارا و تولد آیلین و غیره

سوغاتی هایی که بابا وحید از چین برامون آورده بود واقعا دستش درد نکنه سنگ تموم گذاشته همه چی مارک  بود و اندازه و خیلی به هممون میومد اون آی پد  مال منه بابا وحید برام آورده کفش شما چراغ داره اون گوشیه موبایل هم مال بابا سعیدته که نشکنه و چراغ قوه هم داره بابا وحید برای بابا سعید آورده که تو محل کارش به جای موبایل خودش اینو ببره شهربازی کوثر حدود دو ماه پیش   ناناجون هم با ما اومده بود و از همونجا بردیمش ترمینال رفت کاشان یه سلفیه با حال از خودت یک روز در خیابان ابوریحان شهر بازی کومه (عکس پایین) ...
10 بهمن 1395

آذر تا بهمن 95

عزیزم  می خوام برات از آذر ماهمون بنویسم آذر ناناجون از کاشان برگشت و یکی دو روز بعدش خاله شهناز و آیلین  و دایی مصطفی اومدن تبریز و البته خونه ی نانا که همچنان خونه ی ما هم هست!  روزهای خوبی رو کنار هم گذروندیم البته به جز ویار خالت و بالا آوردنهای گاه و بی گاهش و شما و آیلین ! که همش در حال جیغ و داد و دعوا و بدو بدو بودید  یکی دو روز تبریز موندیم و خالت تولد آیلین رو زودتر  با تم آنا و السا گرفت و کیکشم به همون خانومی که کیک خونگی  درست می کنه و برای تولد شما هم به اون سفارش داده بودیم سفارش دادیم و برای آیلین یه تولد خودمونی با حضور ناناجون و بابا وحید و من و بابا سعید و شما و مامان باب...
13 دی 1395

عکسها ی آبان

این عکسها مربوط به آبان ماهه داشتی می رفتی تو پارکینگ بازی کنی     یه روز خونه ی مامان جون تبریزیت اینا   اینم اختاپوس تو باب اسفنجیه که کشیدی کلا علاقه داری هر چی اطرافت هست بکشی   یادم نیست گفتی این کیه! خورشید سمت چپی رو من برات کشیدم گفتم شکل من بکش و شما سمت راستی رو کشیدی و گفتی ابروهاش بهم اومده مال من! خورشید ابرو پیوسته کشیدی بابا وحید و شما       آبرسان رفتیم یه روز  هم رفتی...
3 دی 1395

یه خبر خوووووووووووووب

 عزیزم لب تابمون دچار مشگل شده و من همیشه برات با لب تاب مطلب میذاشتم و برام اصلا راحت نیست با تبلت مطلب بذارم ولی ببین به خاطر اینکه برگی از خاطرات زندگیت کم نشه چطور دارم با تبلت می نویسم    سعی می کنم خیلی خلاصه برات همه چیز رو بگم  خاله شهناز با دایی مصطفی و آیلین آذر میان پیشمون و میریم مسافرت شما انزلی و آستارا کلی خوشحالم من عاشق آستارا هستم و دارم لحظه شماری می کنم برای خرید کردن یه خبر خوب هم دارم خاله شهناز حاملس  من دارم از خوشحالی می میرم خوش به حال آیلین واقعا شما هم از وقتی فهمیدی همش به من می گی برای منم نی نی بیار منم گفتم با نی نیه خاله بازی می کنی خوب ...
14 آبان 1395

تاسوعا عاشورای خود را اینگونه گذراندیم..

عزیز دل مادر پسر دوست داشتنی من خوشت میاد مامانت دوباره فعال شده! چقدر از خودم خوشم میاد از این  روزا بخوام برات بگم  بابا وحید برای تاسوعا عاشورا اومد تبریز و با هم به گشت و گزار پرداختیم ولیعصر رفتیم گشتیم لذت سنتر باقلوا خوردیم  عاشورا برای نهار رفتیم پیک نیک حسابی اسکوتر بازی کردی و تو پارک بازیش با سرسره کیف کردی  همونجا هم خوابوندمت و غروب برگشتیم خونه ...روزایی که بابا وحید(بابا ی من بابا بزرگ آراد )میاد  خیلی خوبه ولی حیف زود میره چند روز بیشتر نموند راستی اومدنش هم جریان داره ناناجون(مامان من مامان جون آراد) که رفته بود کاشان قرار بود برگرده و قرار بود بابا وحید بره دنبالش و تا تهران ببر...
24 مهر 1395