آرادآراد، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 2 روز سن داره

آراد ...فرشته ی زیبا

عکسهای سکسیه پسرم!

قربونت برم عزیزم احساس می کنم روز به روز قیافت داره عوض می شه و خوشگلتر می شی  باور نداری !؟ ببین.... ماشالا به پسر توپولیم ماشالا ...فدای ممه هات بشم من نمی دونی این روزا چقدر می چلونمت  آخه خیییییلی خوردنی شدی مامانی ...
4 شهريور 1392

ماجرای 200 پست رو رد کردن!+پارک ایل گلی +ناراحتیهای یک مادر!

عزیزم گل مامان ...چند روز پیش متوجه شدم که 200 پست رو رد کردیم و این یعنی اینکه چند تا پستت رو باید پاک کنم چون تصمیم دارم سی دی بلاگ برات سفارش بدم ولی چون شنبه  دارم میرم اهواز  و کسی خونه نیست که تحویل بگیره معلوم نیست کی بتونم سفارش بدم و ممکنه یه چند وقتی نتونم دیگه پست بذارم برات تا ببینیم چی می شه مامانی دیشب رفتیم خونه ی مامان بزرگ تبریزیت و از اونجا هم رفتیم ایل گلی ...ساعت 12 شب رفتیم ایل گلی  ...کلی شلوغ بود ...هوا هم سرد ....خیلی خوب بود ما که رسیدیم دیگه کم کم داشت خلوت می شد شما و یاشار خوابیده بودید تو کالسکه هاتون   ما هم دور استخر یه دوری زدیم و نشستیم رو نیمکت منم از شما عکس گ...
4 شهريور 1392

اولین سفر هوایی!!!+ددر رفتیم اونم چه ددری!

گلم عزیز دلم شنبه ی هفته ی دیگه  من و شما بدون بابایی پرواز می کنیم میریم اهواز خونه ی خاله شهناز   هووورااا بعد از اون شاید بریم اراک ! خدا بخیر بگذرونه  دعا کن سقوط نکنیم! یه وقت فکر نکنی مامانی از پرواز می ترسه ها !!! نههههههه اصلا" ....خدا بگم چیکار  نکنه این من و تو رو که از وقتی  برنامه ی پیام اضطراری رو نشون داد من اینطوری شدم! جالب اینجاست که همون موقع ها که این برنامه رو نشون میداد  با هواپیما به اجبار رفتم اهواز! بماند که با چه ترسی وارد هواپیما شدم تنهای تنها هم بودم  نه بابایی باهام بود نه شما! اصولا" شما هنوز وجود نداشتی! چشمت روز بد نبینه مسیر 1 ساعته رو 7 ساعت ما تو آسمون...
4 شهريور 1392

چکاپ 10 ماهگی+یه سری عکس

مامانی دیروز با بابایی گفتیم ببریمت بیمارستان کودکان وزن کشی! در کل  الان نباید می رفتیم بهداشت ولی اگه قرار بود بریم هم نمی رفتیم!   ولی نمی دونستیم بریم بیمارستان کودکان چی بگیم ! بگیم ما اومدیم وزن کشی! که یهو عمت زنگید و گفت یاشار پاش سوخته و منهم پیشنهاد دادم ببریمش بیمارستان کودکان و عمت از خدا خواسته قبول کرد و اینگونه بود که منم از خدا خواسته به چیزی که می خواستم رسیدم! بعد از ظهر من و بابات و عمت با دو تا کوچولو! البته برای شما این واژه دیگه برازنده نیست! رفتیم و نوبت گرفتیم و یه 10 دقیقه ای نشستیم  و بعد صدامون کردن  خلاصه بعد از اینکه کار عمت تموم شد و اونم یاشار رو وزن کرد در آخر... که وزنش ب...
4 شهريور 1392