ترسهای جدید ...ترسهای عجیب!
عسلم دیروز بردمت حموم! وای که حموم بردنت چه کار سختی شده!! انگار نه انگار یه زمانی عاشق حموم بودی! ترسو شدی! از صدای آب می ترسی ! تا وارد حموم می شیم و می بینی قراره بری تو وانت سریع می چسبی بهم و جدا نمی شی... از اول تا آخرش هم گریه می کنی انگار که شکنجس! وای به وقتی که رو سرت آب می ریزم! چنان جیغی می کشی انگار گوشت تنتو دارم می کنم! البته دختر خالت آیلین هم مثل تو بود ! تو همین سن از حموم دیگه خوشش نمی اومد ولی الان خوب شده کاش تو هم زودتر با حموم آشتی کنی! از صداهای دیگه هم می ترسی! یه روز صبح یه جت جنگنده از بالای خونمون رد می شد ساعت 6 صبح چنان جیغی کشیدی تو خواب که من و بابات بلند شدیم نشستیم تو تخت! بعد زدی زیر گر...








