حس واقعی...
امروز بازم مریضی انگار! نمی دونم با اشکام چیکار کنم! هیچ وقت فکر نمی کردم مادر شدن یعنی تماما" احساس! از دست خودم شاکیم اساسی! آخه یکی نیست بگه دختر گریت واسه چیه! الان رفته بودم وبلاگ یه غریبه که دخترش تازه رفته مدرسه! حالا یکی منو بگیره ! زدم زیر گریه که دخترش رفته مدرسه! نه راستش گریم واسه ی خودمه و روزهای پیش رو! روزی که تو بری مدرسه ! منه واقع بین بی احساس و ببین ! شدم یه پارچه احساس! فکر جدا شدن تو از من وقت مدرسه واااای مگه می شه! بهر حال تا اونجا راه زیادی مونده ( یه دلداری به خودم) الان رو داشته باش که دوباره تب داری! خالت می گه رزویلا به زودی قطع نمی شه و بازم بر می گرده انقدر میاد تا تموم می شه...











