آرادآراد، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 4 روز سن داره

آراد ...فرشته ی زیبا

و بالاخره دندون هفتم

عزیز دلم فدای تک تک دندونای نازت مامانی امروز صبح دیدم بالاخره دندون پیش پایینی سمت چپت در اومده مبارکت باشه مامانی هر چند ما منتظر بودیم سمت راستت یه اتفاقاتی بیفته چون مدام انگشتت اون طرفه! خدا رو چه دیدی شاید اون طرفها هم به زودی قراره دندون در بیاری امروز ۸ ماه و نیمه شدی و من به همین مناسبت وزنت کردم! شدی ۱۰/۸۰۰ قدت هم به زودی می گیرم ببینم چقدر رشید شدی راستی دیروز یادم رفت بگم که یاد گرفتی در می زنی! میری پیش در بهت می گم در بزن با هیجان و ذوق زدگیه هر چه تمامتر با کف دستت محکم می زنی به در  البته یه ۱۵ روزی می شه که این کار رو بلد شدی قللللبونت بلم اینم دو تا عکس... بقیشو هنوز کوچیک نکردم در...
4 شهريور 1392

در سفر+بالا و پایین رفتن از پله+پیشرفت در ایستادنها

گلم عزیزم دیروز با بابابزرگت(بابای من) و مامان بزرگت اومدیم اراک  در کل روزهای خوبی رو تو تبریز با مهمونها گذروندیم و ۳ بار سورپرایز شدیم! بذار از اول برات بگم که مامانم و خواهرم و آیلین یه روز جمعه در زدن و اومدن خونمون قیافه ی من اون لحظه قیافه ی مامانم اینا شما هم که خواب! بعد از چند روز بدون اینکه خبر داشته باشم دیدیم یکی جز خودمون تو خونمونه! و اون کسی نبود جز شوهر خالت!که با هماهنگیه خالت بدون اینکه زنگ در رو بزنه وارد شده بود! و بعد از چند روزش این بار نوبته بابام بود که مار و سورپرایز کنه و یک رو صبح دوباره دیدیم جز خودمون یکی دیگه هم تو خونس و این بار مامانم همکاری کرده بود با مجرم! و اینگونه بود که ...
4 شهريور 1392

دلیل غیبت طولانی و عذر خواهی از دوستان

دوستای خوبم از همتون بابت نظراتتون تشکر می کنم منتها فقط خواننده بودم ایشالا سر  فرصت جواب میدم و تایید می کنم  دلیل غیبتم اینه که مهمونهای عزیزم یهو سورپرایزم کردن! و 1 روز صبح زود در زدن و  مامان و خواهرم وارد شدن! و حسابی خوشحالمون کردن و بعد از اون  بقیه ی مهمونها اومدند و ما همچنان مهمون داریم تا وقتی من و آراد بریم اراک پس تا اون موقع از دیدن وبلاگهاتون محرومم و نمی تونم مطلبی بنویسم چند روز دیگه میام با مطلب و عکس و غیره مرسی از همتون   ...
4 شهريور 1392

8 ماهگیت مبارک ...

گلم دیروز 8 ماهه شدی  مبارکت باشه دیروز تصمیم داشتیم ببریمت بهداشت! ولی پریشب یهو با خبر شدیم که برای  ناهار فرداش مهمون دار شدیم! و این یعنی بهداشت تعطیل! عمت و یاشار اومده بودن خونمون ..... بماند که دیر بهمون خبر دادن و من ساعت 1 که از خونه ی مامان  بزرگ تبریزیت برگشتیم تا ساعت 4 صبح  در حال گردگیری و جمع و جور کردن و درست کردن دسر و این چیزها  بودم  و گفتم جارو و درست کردن غذا هم ساعت 9/30  صبح انجام میدم! آخه می دونی عزیزم مامانت یکم استرس می گیره وقتی مهمون داره ! مخصوصا" وقتی قرار باشه ناهار مهمون داشته باشیم که بدتر!  بهر حال  شمایی که همیشه ساعت 12  ظهر بیدار می شدی...
4 شهريور 1392

فایل عکسهای آتلیه

ما مانی همونطور که می بینی این عکسات کار نشده هستند چون فایلشونه که از طرف عکاسی بهمون دادن  از  دو تا  عکس کار شده ای هم که بزرگ کردیم به زودی عکس می گیرم میذارم برات این عکست رو بزرگ کردیم و من خیلییییییی دوسش دارم با اون شکمت این عکست رو هم تصمیم داریم بزرگ کنیم چون الان  تازه فهمیدیم چقدر خوشمون میاد ازش! این عکس پایینی هم بزرگ کردیم که از تابلوش عکس می گیرم بعدا" .....دوسش دارم ولی نه به اندازه ی اولی! بقیه ی عکسهاتم به شرح زیر: همشووووووووونم دوست داریم و برای آلبومت چاپ خواهیم کرد تصمیم داشتی کفشت رو بخوری و هی تو عکسها بهش نزدیک و نزدیکتر می ...
4 شهريور 1392

بلند شدی وایسادی +دلمو شکستی+ اولین حموم با بابایی+همسایه ی روانی

  پسمله من فردا شما 8 ماهه می شی....  برای چکاب هم می بریمت بهداشت که ببینیم اوضاع چطوره! چون چند روز پیش تو خونه ی بابا بزرگ وزنت کردیم و هر بار یه چیزی نشون داد! بابا بزرگ که وزنت کرد شما 10/300 بودی بابایی که وزنت کرد شما 10/500 بودی و من که وزنت کردم شما 10/900 بودی! خلاصه تنها نتیجه ای که گرفتیم این بود که شما  10 کیلو  حتما" هستی! تو خونه ی خودمونم هر دفعه یه چیزی نشون میده! خلاصه فردا معلوم می شه عسلم پریروز  وقتی شما رو گذاشته بودم رو مبل دستت رو گرفتی به دسته ی مبل و بلند شدی یعنی می شه روزی که راه بری و من از خوشی بمیرم!؟ راستی مامانی چند روز پیش برات سرلاک گندم میوه گرفتیم ک...
4 شهريور 1392