آرادآراد، تا این لحظه: 14 سال و 24 روز سن داره

آراد ...فرشته ی زیبا

یادی از روزهای اولی که متولد شده بودی

گلم از اونجایی که روزهای اول تولدت درگیر بیمارستان و عمل و شما و غیره بودم خیلی چیزها رو ننوشتم که تصمیم گرفتم الان برات توضیح بدم  صبح روز 7 مهر ساعت 6 صبح  رسیدیم بیمارستان ...بیمارستان خیلی خلوت بود و جز ما فقط یک  خانم آقا اونجا بودن که خانومه اومد جلو و سوال کرد شما هم برای سزارین اومدید و گفت دختر اونها هم اومده برای عمل بهر حال من یه 10 دقیقه ای با خاله شهناز و مامان ناهید منتظر نشستم تا بابا سعیدت کارهای بیمارستان رو انجام داد و یه پرستار اومد سراغم و من و بابایی رو با هم برد! انقدر دوست داشتم  بابات تا آخرش ازم جدا نشه ! بهر حال من و بابات و برد توی یک اتاق کوچولو و وسایلم که شامل یک دست لباس نازک...
4 شهريور 1392

نعمتی به نام تاب!

گل مامان از دیروز تابت رو آوردیم گذاشتیم تو حال   که تو پست قبلی هم  عکسهای شما و تابت  رو نمایی شد! برات از امروز بگم که خوابت گرفته بود و من هم دلم می خواست سیر بخوابی تا دستی به خونه بکشم! خدا پدر اونی که این تابها رو اختراع کرد بیامرزه   چه آدم نازنینی بوده ! 3 سوت  توش تاب خوردی و چشمات بسته شد ! البته منم برای اینکه کاملا" محکم کاری کرده باشم و حالا حالا ها بیدار نشی و شب برات تداعی بشه 150 سی سی شیر برات دوشیدم دادم دست بابات همون موقعی که تاب می خوردی شیرت هم خوردی و خلاص! الان من مثلا" دارم کار خونه انجام میدم! پدر اعتیاد به اینترنت بسوزه که با آدم چکار که نمی کنه! ...
4 شهريور 1392

این روزهای ما...

گل مامان اومدم بگم عاشقتممممممممممممممم و اینکه از وقتی 4 ماهت تموم شده  اسمت رو می شناسی و  هر کس صدات می کنه بر می گردی طرفش  و البته این قضیه رو هم مامان ناهید کشف کرد البته من کشف کرده بودم ولی مثل همیشه باورم نمی شد به این زودی اسمتو بشناسی الهی من فدااااااااااااااات بشم کوفته ی من به رورویکت هم شدیدا" علاقه داری  و هر وقت میذارمت توش تا نیم ساعت حسابی همه ی قسمتهاشو مزه مزه می کنی و صداها شو در میاری  الان مثل یه بچه ی خوب لم دادی تو بغل بابایی و داری  تی وی می بینی  یه چیز دیگه هم اینکه از همون 4 ماهگی به بعدت باهامون حرف می زنی هی صدا های عجیب در میاری و منتظر می شی ما هم همون صدا رو در ...
4 شهريور 1392

عکسهای به جا مانده از 3 ماه و نیمگی تا 4 ماه

من و شما بابا و شما عزیزم در حال نگاه کردن به تی وی وقتی آراد نمی خواد تو کریر باشه و  کم کم میاد پایین   تا جاییکه آخرش پاش به زمین می رسه البته تو این عکس هنوز پاش به زمین نرسیده بود که من عکس گرفتم     ...
4 شهريور 1392

خیییییییییلی شیطونی

سلام مامانم گل مامان الان  بعد از کلی شیطونی و سر و صدا و جیغ  و قهقهه و نق زدن خوابیدی  و من و بابا در سکوت شب نشستیم به کارامون می رسیم   بابات داره برای امتحان نظام مهندسی که آخر اسفند برگزار می شه درس می خونه (این امتحان رو مهندسین عمران میدن تا ناظر بشن)  و من دارم برای تو می نویسم ... خیلی شیطونی پسرم یعنی الان که هنوز نمی تونی راه بری اینی وای به روزی که راه بری!!! به کنترل و ظرف میوه علاقه ی زیادی داری   به طوری که وقتی تو بغلمی جیغ می زنی و خودتو هول میدی طرفشون که یعنی منو ببر پیششون تا نزدیکشون می شم با 2 تا دستت می خوای بری زو میز و میوه برداری .. دیگه یک لحظه هم نمی تونم از کنارت برم...
4 شهريور 1392

دوست دارم

  پسملم قربونت بره مامان که الان داری برای بابات قهقه و جیغ می زنی و خوشحالی ... بابات بهت می گه فندق و تو بهش می خندی ! البته به لهجه ی ترکی می گه که یه جورایی می شه فیندیخ! الانم داره میندازدت بالا و تو قهقهه می زنی موهاتم هی میره بالا میاد پایین ! اصلا" یه وضعی! داریم به روز غلت زدنت نزدیک می شیم انگار! امروز  یه ذره مونده بود که از کمر بدون بالش کامل بچرخی ولی   درست موقعی که داشت کار تموم می شد یه چیزی حواستو پرت کرد و........ دیشب کلی خوابیدی و برای شیر خوردن هم به خودت زحمت  ندادی! از ساعت 1/30 خوابیدی تا 9/30 صبح بعد شیر خوردی و خوابیدی تا 11 بعد دوباره شیر خوردی خوابیدی تا 12  ا...
4 شهريور 1392

بالاخره غلت زدیییییییییییییییییی

امروز 4 ماه و نیمته   و در این تاریخ چر خیدی هوووورا عزیزم نمی دونی چقدر هیجان زدم الان کامل چرخیدی اونم وقتی که من دراز کشیده بودم پیشت و داشتم بهت شیر میدادم  شما هم از اونجایی که این مواقع بازیت می گیره  پشتتو کردی به من و شیر نخوردی یهووو دیدم چر خیدی و داری زور می زنی  دستتو بکشی از زیرت بیرون که موفق نشدی و بابایی به دادت رسید .... ...
4 شهريور 1392

چهار ماهگیت مبارککککک

عسل مامان  دیروز تولدت بود گلم  و چه جالبه که  از دیروز خیلی به نظرم بزرگتر شدی!!! هم شیطونتر شدی هم قیافت مردونه تر شده باور کن! امروز با بابایی و مامان ناهید رفتی واکسن زدی ...مامان ناهید می گه که مثل یه مررررررررررد  گریه کردی!!! یه ذره ..... قربونت برم عزیزم که یکمی هم درد داشتی و عصری  یکم گریه کردی و ناله کردی خدا رو شکر تا الان تب نکردی ولی قسمت سختش  نصف شبه ..ببینیم چی می شه کاش تب نکنی اصلا"... خوب می ریم سراغ قد و وزن و دور سرت... قد 65/5         وزن 7600          دور سر 43  &nb...
4 شهريور 1392