آراد ...فرشته ی زیبا

کودک من

روزهای خنک...روزهایی پر از مرگ....روزهایی پر از شیطنت

گل پسرم امروز رفته بودیم پیک نیک اونم چه پیک نیکی ! غذا رو که جوجه کباب بود از روز قبل تهیه کردیم و برنجشم ناناجون صبح زود آب کش کرده بود و ساعت 7 صبح بیدار شدیم 8 راه افتادیم به سمت پارک یادگار امام  و همونطور که حدس می زدم آلاچیق ها مقادیری پر بودن و از شانس خوب ما یکی از بهترینهاش جلوی ما خالی شد و رفتیم تو یه آلاچیق بزرگ و پر سایه زیر درختها ..هوا عالی و خنک بود و  بیشتر کسانی که تو پارک بودن مسافر بودن از شهرهای مختلف که در حال خوردن صبحانه و ترک محل بودن البته نگران نباش تا بلند می شدن برن خانواده ی دیگه ای بود که جاشونو بگیره ...ما هم جای دوستان خالی سر شیر عسل گرفتیم با نون تازه و کلی وسیله که از خونه برداشته ب...
18 تير 1395

نی نی وبلاگ عزیز!

چند ساله که از تو به عنوان دفتر خاطرات پسرم استفاده می کنم و چقدر اوایل بیشتر دوستت داشتم! نی نی وبلاگ عزیز  یه سوالی مدتهاست فکرمو به خودش مشغول کرده ...اگه سانسور نمی کنی بپرسم! قسمت رمز دار کردن  وبلاگ چه کارایی هایی داره که من نمی دونم!  اگه  برای گذاشتن عکسهای خصوصی نیست دقیقا" بگو برای چیه؟ و اگه قراره با رمز دار کردن کسی نتونه اون مطلب و عکس رو ببینه پس تو چرا می بینی؟ من یادم نمیاد بهت رمز داده باشم! بی اجازه وارد می شی حذف می کنی میری پی کارت! کارت خیلی درسته خودت جز محارمی دیگه!  بهر حال خواستم بگم روز به روز بیشتر داری خودتو از چشم میندازی   ...
4 تير 1395

کوتاهیه موی دائمی!+تولد مامان شهرزاد+زلزله

عزیزم نمی دونم چرا تنبل شدم در راه نوشتن وبلاگت ولی اصلا" نگران نباش نه تنبلیه من و نه سانسورهای اعصاب خورد کنه نی نی وبلاگ و نه هیچ عامل دیگه ای نمی تونه باعث بشه که من دست از سر وبلاگ نویسیت بر دارم    داریم روزهای سرد و جالی رو می گذرونیم ! و همونطور که در پستهای قبلی گفتم این هوا خیال گرم شدن نداره! همش داره تگرگ و بارون میاد هر روز! یعنی می تونم بگم با سویی شرت میری بیرون حتی الان که دو سه روز مونده تا تابستون شروع بشه ! پیک نیک رفتنمون هم به همین منظور تعطیل شده تا ببینیم بالاخره کی هوا می خواد گرم بشه! امروز چنان تگرگی اومد که من داشتم سکته می کردم! یکم از فندق بزرگتر بود و صدای دزدگیر همه ی ماشینها در اوم...
30 خرداد 1395

عکسهای اهواز

خونه ی مادر شوهر خالت و آیلین 4 ساله تو بغل نانا جون و نگاه های حسودانه ی شما! و خودت وارد عمل شدی! و شما که با خوشحالی جای آیلین رو تو بغل نانا گرفتی!و الکی خودتو به خواب زدی شما و آیلین توپولو در حال دیدن کارتون آماده برای رفتن به خونه ی دوست خالت اینجا هم خونه ی  دوست خالت و اتاق خواب ترمه دختر شونه اینم آیلین و ترمه که بیچاره داره له می شه! و تابش که عین تاب خودت بود و تو وسایلمون تو خونه ی مامان جونت اینا بود که به خاطر اینکه ازمون خواس...
17 خرداد 1395

سفرهای مارکوپولو.....

عزیزم اول بگم که برای بار دومه که دارم می نویسم یک بار نوشتم همش پرید! یکم مختصرتر می گم برات که دلیل غیبت طولانی این بار که باعث شد اردیبهشت 95 نوشته نشه اینه که هم شما که ظهر ها نمی خوابی و بجاش ساعت 9 شب می خوابی در طول روز مدام به من وصلی و با توجه به بیدار بودن و وابسته بودن بیش از حد شما به من ....من فرصتی برای نوشتن پیدا نمی کنم چون مدام می گی مامان ببین...مامان بیا....مامان می خوام بیام بغلت....مامان بیا تابم بده.... مامان بیا بشین باهام کارتون ببین! و خلاصه من جز لاینفک همه ی بازیها ی شما هستم و حتما" باید نگاه کنم وگرنه صدام می کنی که ببین....نگام کن....  این وابستگیت تا اونجاییه که حتی اگه کسی به م...
9 خرداد 1395

اردیبهشتی که گذشت

تو این پست عکسهای اردیبهشتیتو میذازم  عزیز دلم و زیر هر عکس توضیح میدم که کجا بودیم و روزانه هاتو می گم  و در پست بعد که تا امشب یا فردا اونم تایید می کنم برات از اتفاقات و روزانه های اردیبهشتی و خردادی بیشتر توضیح میدم  پس بریم سراغ عکسهات یکی از روزهای اردیبهشتی رفتیم کومه و یه میکی موسی بود که با شما دوست شده بود همون روز ولیعصر هم رفتیم که هوا سرد شد و تو عکس خودتو می بینی دست تو دست ناناجون و بابا وحید یک روز جمعه هم من و شما برای دومین بار تنهایی با هم رفتیم پارک  ادب و شما کلی اسکوتر بازی کردی و یه دوستی هم پیدا کردی که اتفاقا" اسکوتر داشت و حساب...
7 خرداد 1395

روزانه های فروردینی ما

عزیزم همونطور که حدس زده بودم شاهد اتفاقات غیر منتظره ای در سال جدید هستیم! یه مدتیه همه جای ایران سیل میاد و چه عجیب که سد دزفول پر شده و دعا می کردیم نشکنه! و البته خیلی جاهای دیگه مث دریاچه ی ارومیه که پر آب شده ...از اون طرف هم چه زلزله هایی اومده تو ژاپن و اکوادور! 7/8 ریشتر ! خودمونم که امروز یه خبر خوب شنیدیم که خرداد خونمونو تحویل میدن و دوباره نگفتن 3 ماه دیگه! و یه اتفاق دیگه هم اینکه همسایه ی مامان جون تبریزیت اینا از طرف لاله پارک ام وی ام برنده شدن! ما که بخیل نیستیم ولی آخه چرا !؟ یه بار محض رضای خدا چیزی نبردیم!  خوب از اخبار ایران و جهان که خارج بشیم می رسیم به اخبار آقا پسری که شما باشی ... از ا...
30 فروردين 1395

عکسهای وعده داده شده

قبل از هر چیز از دوستای خوبمون که نظراتشون مدتهاست در نوبت تایید شدن هستن عذر می خوام تصمیم گرفتم همه رو بدون جواب تایید کنم  ببخشید که وقت نمی کنم جواب بدم البته هر کدوم سوالی باشه جواب میدم دوستای خوبم مرسی از نظرهای خوبتون همتون رو دوست دارم سفره ی هفت سینمون  ...حالا که فکر می کنم می بینم خوب می شده اگه زیرش رومیزی مینداختم و وقتی از خواب بیدار شدی  با قسمتی از عیدیت عکس گرفتی   ناناجون و بابا وحید هم برای عیدت تقویم سفارش داده بودن که 6 تا بود دستشون درد نکنه ما هم به عمه الهام و خاله شهناز و مامان جون من و مامان جون تبریزیت اینا یکی دادیم اینم مال خود...
23 فروردين 1395

عید 95....قبل و بعد از آن + تولدها

عسلم عیدت مبارک عزیزم ایشالا برای همه سال خوبی باشه  ....ماهگردتم  مبارک البته با چند روز تاخیر. حالا شدی 3 سال و نیمه  ی شیرین من امسال عید یکم بی سرو صدا شروع شد ! یعنی کلا" صبح  که بیدار شدیم  از اونجایی که منتظر اعلام نتایج استیج هم بودیم زده بودیم کانال من و تو و عید که شد اصلا" نه شمارش معکوسی نه صدایی!  همه بهم نگاه کردن گفتن عید شد! ؟ منم به ساعت نگاه کردم دیدم  بله عید شده و هیچ کس درست و حسابی پای سفره نبود یه جورایی فقط من بودم ! شما هم که خواب بودی و ما بیدارت نکردیم! نه اصلا" دوست دارم بدونم آدمایی که بچه همسن تو دارن و بچشونو بیدار می کنن می شونن سر سفره ف...
11 فروردين 1395

اسفندِ بهاری....

عزیزم خوب مثل اینکه یه وقتی گیر آوردم برای ثبت خاطراتت!  هر چی باشه اسفند و هزار جوره کار برای شروع سال جدید ....سال 94 در کل برای  ما که سال بدی نبود  اوایلش که عالی بود یکم آخرش بد بود در کل امیدوارم سال 95 از این بهتر باشه ...لا اقل خونمون رو تحویل بدن مردم از بس بهت گفتم تخت داری ماشین فلان شکل داری و شما هی گفتی پس کو ؟ کجاست! الانم کارت این شده که به همه می گی خونمونو هنوز نساختن! بگذریم بذار برات از روزهایی که به دلیل خونه تکونی و خرید و غیره  نتونستم بنویسم بگم ....روزهای شلوغ پلوغ  اسفندی مثل همیشه شامل حال ما هم شد و ما هم به جمع انسانهای خوشحال و آماده به خرید لباس بچه پیوستیم! بله همون لبا...
19 اسفند 1394