آراد ...فرشته ی زیبا

کودک من

روزانه های خرداد

1396/4/1 23:29
نویسنده : شهرزاد
60 بازدید
اشتراک گذاری

عشقممحبت

امروز اول تیر ماهه و بلندترین روز سال بود. ناناجون رفته اهواز برای اسباب کشیه خالت نمی دونم گفتم یا نه که خاله شهنازت اینا یه خونه ی توپ  گرفتن و خونه قبلیشونو یک سال  پیش فروختن و مدتی خونه ی مادر شوهرش اینا زندگی می کردن  تا خونه ی جدیدشون رو تحویل بدن که تا دو سه روز دیگه اثاث می برن درست مثل ما که خونه ی نانا جونت هستیم تا خونمونو تحویل بدن منتها ما الان دو ساله منتظریمسکوت

منم خیلی دوست داشتم  با ناناجون  برم اهواز ولی شما انقدر شیطونی که اصلا فکرش هم نمی شه کرد با وجودت اثاث کشی کرد!!

راستی از  اوایل خرداد گذاشتیمت کلاس ژیمناستیک . اولش خیلی نا امید بودم فکر نمی کردم بتونی ولی رفته رفته علاقه پیدا کردی  و دوست داری  بعضی از حرکاتت از همه بهتره یک بار هم جایزه گرفتی هر چند حرکاتی که سر باید پایین باشه  رو  دوست نداری و زیاد همکاری نمی کنی حرکت بالانس و سه پایت  جالب نیست اما حرکت شمع .پل و همه ی حرکات کششی  عالییییی هستی پاهات رو خیلی عالی باز می کنی من و بابا سعید هم مثل بقیه  ی مامان باباها اونجا می شینیم تا کلاست تموم بشه هر چند من اولش راضی نبودم  ما بمونیم چون تو بچگی خودمون هیچ وقت والدین حق نداشتن تو کلاسمون باشن ولی مثل اینکه همه چی عوض شده واقعا تازه بهمون می گن تو خونه باید باهاتون کار کنیم !! والا ما بچه بودیم هیچ کس نمی پرسید چی یاد گرفتی چیکار کردی خودمون میومدیم تمرین می کردیم! روبروی کلاستون درخت توت هست عاشق اینی که برگشتنه بریم توت بچینیم ما هم قشنگ می چینیم توت سیاهه خیلییی دوست داری  بعد از کلاست که یک روز در میونه میریم گردش یه بار رفتیم ایل گلی چند بار هم رفتیم چارک پتروشیمی که یه دوست پیدا کردی اونجا که هر روز میاد شما دو بار تا حالا دیدیش اسمش پویاس و از شما هفت الی هشت سالی بزرگتره  منم چند وقتیه خودم رانندگی می کنم یه بارم خودم بدون بابا بردمت کلاس کلا رو دور افتادم و از لاکه خودم یکم در اومدم  تصمیم دارم کلاس ایروبیک  برم البته بعد از برگشت از اهواز چون قراره  یازدهم برای زایمان خالت بریم اهواز با هواپیما!!! من از الان از استرس نابودم بدبو یعنی حاضر بودم با اتوبوس 24 ساعت تو راه باشم ولی با هواپیما نرم چه کنم که شما هستی و نمی شه

بعد از برگشتمون از اهواز که یک هفته طول می کشه قراره شما رو هم موسسه خلاقیت بذاریم

راستی برای رحلت امام که تعطیل بود رفتیم سرعین خیلییی خوب بود به خصوص که یه استخر جدید باز شده به اسم پهن لو عالی بود تا حالا انقدر تو آبهای جوشان  سرعین بهم خوش نگذشته بود شما هم با بابا وحید و بابا سعید رفتی همون استخر مردونش بازم چسبیده بودی به بابا!!! نمی دونم چرا با آب آشتی نمی کنی! بابا وحید می گفت یه مردی از شما خوشش اومده بوده بهت خندیده شما هم برگشتی بهش گفتی هه هه هه  چیه خنده داره به چی می خندی!!!!تعجبیعنی بیچاره مرده دلم براش سوخت! گفته هیچی خوشگلی خوشم اومده ازت بهت می خندم ! خلاصه یک شب موندیم سرعین و فرداش رفتیم فندق لو که می خواستیم بمونیم ولی انقدر شلوغ بود  اتاق برای موندن نداشتن و همش پر بوده برای چادر زدن جا زیاد بود ولی سرد بود ما هم برگشتیم تبریز   عکسها پست بعد

پسندها (3)
نظرات (1) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
سحر
28 تیر 96 17:37
سلام میشه خاطراتتون رو تو اینستاگرام بنویسین و آدرس شو به ما تو همین وبلاگتون بدین ممنون
شهرزاد
پاسخ
سلام من با تبلت میرم اینیستا برام خیلی سخته نوشتن طولانی با تبلت برای همین مجبورم اینجا بنویسم با لب تاب
1