آراد ...فرشته ی زیبا

کودک من

شهریور خوب

1395/6/24 19:03
نویسنده : شهرزاد
431 بازدید
اشتراک گذاری

عزیز دلممحبت

خیلی وقته برات ننوشتم  همش تقصیره تلگرامه! یه گروهه خانوادگی زدم به مدیریت خودم!بغل همش سرم با اون گرمه! کلی هم بابت ننوشتن وبلاگت عذاب وجدان داشتم! غمگین

از خودت بگمبغل

ماشالا مرد شدی آقا شدی بزرگ شدی  مخصوصا اینکه موهات و کوتاهه کوتاه کردیم مدل فشن! نمی دونم اسم مدلش چیه دقیقا بابات می گفت خامعه ای! فقط یه تیکه بالای موهات بلنده بقیشو با ماشین کوتاهه کوتاه کرد یه درجه از کچلی بلندتره! واااای هر چی بگم از قشنگیت کم گفتم عالی شدی خودتم خیلی دوسش داری همش میری جلوی آینه دست می کشی بهش با خوشحالی خودتو نگاه می کنی کامل کامل پسر شدی عزیز دل خودم شدی دیگه همیشه موهاتو این مدلی می زنیم هم بزرگ و مردونه شدی هم جیگر و خواستنی و توپولی!محبت

خوب داریم به مهر نزدیک می شیم و یه تولد در پیش داریم بله مثل همیشه تولد دو تا عشقولیای من یعنی شما و بابا سعید با هم! امسال اولین سالیه که داری برای تولدت لحظه شماری می کنی تا جایی که امروز صبح از خواب بیدار شده بودی و با خوشحالی می گفتی امروز تولدمه! منم گفتم نه عزیزم ! قهر کردی اساسی با هممون!  از رختخوابت هم بلند نمی شدی همین جوری دراز کشیده بودی به شکم و دو تا دستت رو گذاشته بودی زیر چونت چشماتم بسته بودی قه قهه

کلا هر چی از نمک بودنت بگم کم گفتم همه رو شیفته ی خودت می کنی هم با خوشگلیات هم با اون زبون ریختنات ماشالا اصلا ذره ای خجالت هم سرت نمی شه همه ی  اتفاق های خونه رو همه جا بلند بلند می گی ! بابا وحید ماشینش رو عوض کرده و سابرینا خریده خیلی خوشگله مبارکشون باشه  همین ماشین خریدن بابا وحید رو همه از دست تو فهمیدن با جزییات کامل! حتی راجع به ماشین قبلیشون و ایرادهاشم می گی به همه ! خدا به خیر بگذرونه چیزای خصوصی تر رو نگی! خنده

راستی یکی دو ماه پیش دو تا چیز با مزه گفتی من یادم رفته بود بنویم یکی اینکه یه بار می خواستی باهام بجنگی گفتی با دست خالی هم از پست بر میام!قه قهه

یه بارم گرمت شده بود داشتی تبلت بازی می کردی گفتی مامان پاشو کولر رو روشن کن من و نانا داریم تبلت بازی می کنیم شما روشن کن!شاکی

راستی هستیا  بهم گفت که وبلاگ شما رو به شکل تصادفی دیدن! البته حق هم دارن! من خودم به شخصه هر چیزی رو سرچ می کنم تو گوگل محاله عکسای تو توش نیاد! اصلا" باور نکردنیه! چند وقت پیش سرچ کردم پارکهای تبریز میون عکس پارکهای تبریز عکس من! شما! دایی بهرام!!! و هر کی فکر کنی بود! کلا معروف شدیم رفت! مامان هستیا هم خیلی شما رو دوست داره حتی به نانا جون گفته بود فامیلهاشونم شما رو دوست دارن بس که حرف شما رو پیششون زدن! تا جایی که یک بار که مهمون داشتن و ما هم داشتیم می رفتیم مهمونی هستیا اومد دنبال شما و اجازتو گرفت بری یک لحپه خونشون تا فامیلاشون شما رو ببینن! شما هم که آماده و خوشتیپ جهت رفتن به مهمونی بودی رفتی دم درشون و صدای مهمونهاشون میومد که داشتن قربون صدقت می رفتن! و شما که داشتی همه ی زندگیمونو تعریف می کردی! خنده

بعد از اون هم رفتیم خونه ی  دایی بابات که  یکی دیگه از داییهاش از آلمان اومده بود  خلاصه اونجا هم حسابی آتیش سوزوندی و به زور نگهت داشتم تا برگشتیم خونه! ماشالا مثل نخورده ها همچین حمله کرده بودی  به میوه و شیرینی و آبمیوه کلی خجالتمون دادی! مخصوصا" اینکه بلند بلند تقاضای شکلات می کردی!خجالتغمناک
 

خیلی خیلی خییییییییییییییلی هم به من وابسته ای و من تا حالا بچه به وابستگی تو ندیدم!  همش بغلم می کنی بوسم می کنی تو چشمام نگاه می کنی که کوچکترین ناراحتی ازت نداشته باشم وگرنه تا اخم ببینی ناراحت می شی معذرت خواهی می کنی بوسم می کنی یعنی تو طول روز مدام در حال ابراز احساساتی به من و از منم همینو می خوای و وای به روزی که من حال نداشته باشم بهت بچسبم اون روز رو برای هممون جهنم می کنی تا تحویلت بگیرم اگه کم محلی ببینی بدترین کاراتو رو می کنی از پرت کردن وسایل بگیر تا خاموش روشن کردن چراغ و کوبیدن در! و چیزای دیگه  اصلا از اون بچه ها نیستی که اسباب بازی ببینی بیخیال من بشی مدام حواست به منه منم با تمام عشقی که بهت دارم واقعا" بعضی وقتها دلم می خواد کسی کاری بهم نداشته باشه آزادانه غذا بخورم فیلم ببینم  ولی فقط وقتی نیستی یا خوابی این امر امکان پذیره!

راستی از تولدت گفتم   قرار بود یه تولد خودمونی تو رستوران برات بگیریم امسال اما مهمون دار شدیم سارا دختر داییم و شوهرشو ترنم از کاشان برای تولدت میان به اضافه ی خاله شهنازت و آیلین و شایدم  شوهر خالت که برای 28 شهریور بلیط هواپیما دارن از اهواز میان و مامان جون بابا جون تبریزی و عمه الهام و شوهر عمت و خلاصه 15 نفری شدیم و من تصمیم گرفتم تولد تو رستوران نباشه  به خصوص که امسال خیلی تولد دوست شدی و منتظری یه کادوی خوب هم برات از اینترنت خریدم که امروز پست کردن  کیکت هم برای اولین بار از اینترنت سفارش دادم خدا به خیر بگذرونه و خوب باشه حتی گرونتر از بیرون  برامون در اومد چون خونگیه ایشالا خوب در بیاد سر افکنده نشم!آرام و اینکه تولد باباتم هست و نمی دونم چرا انقدر از این بابت خوشحالی که با بابات تو یک روز تولدته همش داری پز میدی بهمون! قه قههبابات می شه 33 سالش شما هم 4 سالت  تم خاصی هم برای تولدت در نظر نداشتم این ماه ولی بنا به دلایلی که بعد از تولدت می گم  تم تولدت شد مک کویین  البته برای لباس مهمونها  تم قرمز رو  انتخاب کردم   که به مک کویین بیاد بغل

دیگه اینکه خونمون رو قرار بود شهریور تحویل بدن حالا گفتن مهر! شاکیشاکیشاکییعنی دندونم رو جیگرشون کار می کنهکچلکچلکچل

راستی چند وقت پیش شب داشتم می خوابوندمت گفتی مامان دوسم داری؟ منم گفتم بله عشقم پاشدی نشستی گفتی اگه دوسم داری یه بوس شب بخیر بدهقه قهه

تو این مدتی که ننوشتم اتفاق خاصی نیفتاده لاله پارک رفتیم ستاره باران و تسنیم و شهناز  رفتیم پارک و شهربازی و هم که عضو ثابت بیرون رفتنهامون بوده

یه بارم بابا جون تبریزی شما و یاشار رو برد شهربازی نزدیک خونشون کوثر که همه ی وسایل رو سوار شدید منم کشتی صا سوار شدم با بابات و چشمت روز بد نبینه داشتم بالا میاوردم  انقدر جیغ زدم  که بعد از ما صف شد همه فکر کرده بودن چقدر خوش می گذره لابد! من توووووووووبه کردم  تووووبهسبز

بریم سراغ عکسات

این همون شهربازی روی چرخ و فلک

عمت و یاشار در همان مکان

اینم میکی موسی که از بچگیت عاشقش بودی و هستی

یه روز خونه ی بابا جون مامان جون تبریزی

یه روزم در حال بیرون رفتن

وسایل تولدت

دستمال

سلفی من و ناناجون

خواب شیرین

یه روز تو حیاط در حال بازی با دختر های همسایه!شما وسط نشستی

یه خواب شیرین و خوشگل دیگه

بازم یه خواب شیرین و عمیق دیگه

خوشگل من وقتی خودشو لوس می کنه موقع عکس گرفتن محبت

در حال خوردن صبحانه

در حال دیدن تی وی

آقا شیره من

خوشگل من با عینک ناناجون عزیز دلم عجله نکن به زودی عینکی خواهی شد متا سفانه چون بابات عینکیه منم عینکی بودم عمل کردم چشمهامو پس تو هم مطمینا عینکی می شیبدبو

یه روز خونه ی مامان جون باباجون تبریزی

یه شبم رفتیم پارک بازیه روبروی ترمینال

یک شب هم رفتیم باغلارباغی

 

سلفی من و بابا سعید

و یه روز دیگه هم رفتیم خیابون تربیت و از صبح رفتیم نهار هم همونجا خودریم به مناسبت شیرینی ماشین بابا وحید و تا عصر حسابی گشتیم خییییلی خوش گذشت بعد از اون هم رفتیم بازار مشروطه برای تولدت یه سری چیز خریدم

شما و ماشین بابا وحید عاشق ماشینهایی و خودت خواستی این عکس رو ازت بگیریم

در حال رفتن به بازار مشروطه

یه سری هم رفتیم بازار ماهی

بعد از کوتاه کردن موهاتبغل

قربون موهای خوشگلت

یه روزم با بابا وحید رفتی فوتبال

یه روزم لاله پارک

یه روزم شهناز

در حال رفتن به پارک با بابا سعید

اینم یه سری از غذاهایی که درستیدم

صبحانه

راستی این عکس از زمانی که نویان و نوژان اینجا بودن جا مونده بود

شما  و نوژان

اینم چند روز پیش تو تلگرام دیدم دیدم موهاش عین موهای جدید شماس

 

 

 

پسندها (2)
نظرات (2) مشاهده جعبه ارسال نظر
محبوبه مامان الینا
4 مهر 95 10:51
به به تولدهای پیش رو مبارک امان از تلگرام دوست هنرمندم عکسها عالی جیگر گل پسرمون همیشه شاد باشید و خووووووووش
شهرزاد
پاسخ
مرسی دوست جووون
مامان سما
14 مهر 95 21:50
وبلاگتون خیلی با سلیقست..... خدا حفظش کنه اراد کوچولورو...
شهرزاد
پاسخ
مرسی خواننده ی عزیز منم وبلاگ شما رو خوندم خیلی خیلی متاثر شدم ایشالا مشکلتون حل بشه