آراد ...فرشته ی زیبا

تابستان شلوغ...

1394/5/4 18:09
نویسنده : شهرزاد
857 بازدید
اشتراک گذاری

عزیزممحبت

تو این مدتی که نتونستم بیام برات بنویسم سرمون خیلی شلوغ بود  در کل تابستون شلوغی داشتیم و خواهیم داشت!

اول اینکه قرار بود دختر داییم شکوفه و پسرش نویان و شوهرش به همراه زن داییم بیان تبریز   من و ناناجون هم کارهامونو کردیم و منتظر شدیم تا  اومدن و من رفتم برای خوشامد گویی با دختر داییم سارا و ترنم و شوهرش مواجه شدم! و فهمیدم قضیه سورپرایزی بوده و اصلا" قرار نبوده شکوفه اینا  بیان ! سارا اینا هم از کاشون اومده بودن یه جورایی به جبران خرداد که نیومدن و می خواستن با این کار از دلمون در بیارن که در آوردن! کلی ذوق کردم  شما  خوشحال بودی البته همه از جریان خبر داشتن جز من !  حتی شما هم خبر داشتی من هی میدیدم میای می پرسی ترنم می خواد بیاد! نگو شما می دونی  منم فکر می کردم داری اشتباه می کنی  برای همین بهت می گفتم نه عزیزم نویان می خواد بیاد تو هم بعدا" فهمیدم که با بغض میومدی به نانا جون می گفتی مامان می گه ترنم نمیاد ! و نانا جونم می گفته چرا دارن میاد مامان نمی دونه! هیچی دیگه یه 3 روزی اینجا بودن و به گشت و گذار و قلیون علم کردن حسین (شوهر دختر داییم)  تو تراس ناناجون و بازی کردن شما دو تا با هم گذشت که خدا وکیلی خیلی خوش گذشت  و زود گذشتغمگین تو مدتی که اینجا بودن برای اولین بار تو این 6 سالی که دارم تبریز زندگی می کنم رفتیم عینالی که  جدیدا" تله کابین هم زدن و با تله کابین رفتیم نوک کوه  و تو آلاچیق های اون بالا نشستیم و خوردیم و گفتیم و خندیدیم و غروب رو از اون بالا تماشا کردیم و شب که شد با تله کابین بر گشتیم پایین ...بعد از اونجا هم رفتیم  پارک یادگار امام  بلال خوردیم ...یه روزم که رفتیم لاله پارک ...یه روز دیگه هم رفتیم  ایل گلی و شهربازی اونجا که با ترنم کلی خوش گذروندید هر چند من و سارا بیشتر خوش گذروندیم و  با شوهرهامون ترن هوایی سوار شدیم انقدر خندیدم که همینجوری اشک می ریختم من و سارا جلو نشستیم شوهرامونو فرستادیم عقب نشستن وای کلی جیغ زدیم و بعد از مدتها آدرنالین ترشح کردیم! خیلی وقت بود خودم رو فراموش کرده بودم اونجا حس کردم هنوز هستم!یه دستگاهی هم که اسمش یادم نیست سوار شدیم  مثل چتر نجات بود می بردمون بالا و ولمون می کرد پایین و چتر باز می شد اونم خوب بود کلی خوش گذشت بهمون   یه روزم رفتیم میرداماد و شهربازیش که اونجا هم من و بابات یه گروه شدیم با سارا و حسین  فوتبال دستی بازی کردیم سر  پیتزا! که خوب چون مامانت بازیش حرف نداشت ما برنده شدیم و اونجا یه شام به ما بدهکار شدن ! هر چند بدهیشونو نداده رفتن!خندونکولی ما بیخیال نخواهیم شد و بالاخره یه روزی از حلقومشون می کشیم بیرون !شیطاندر کل بگم که من عاشق فوتبال دستی بودم و هستم و با بابات به فکر افتادیم یکی بخریم!زیبا بعد از شهربازی هم رفتیم پارک بغل همون شهربازی و شاممون رو تو پارک خوردیم    هیچی دیگه بالاخره روزهای خوش با هم بودن تموم شد و سارا اینا  راهی بانه شدن برای رفتن به خونه ی دوستشون ..روز بعدش هم عید فطر بود و  تعطیل که بابا وحید اومد و فرداش که تعطیل بود هم راهی ارومیه شدیم و گفتیم بریم یه سر دریاچه رو ببینیم و بازارش رو بگردیم و یه سرم بریم بند و برگردیم که اول دریاچه رو دیدم و باهاش عکس گرفتیم البته از دریاچه جز نمک چیز زیادی نمونده بود و بیشتر ش  خشک شده بود  بعدش رفتیم بند و غذامونو خوردیم  که پول خون باباشونو ازمون گرفتن! بعد رفتیم بازار و من از اونجا برای شما دو تا لباس خریدم که عکسشو میذارم  و برگشتیم تبریز که تو راه متوجه  شدیم مهموندار شدیم ! و این بار دیگه راستی راستی دختر داییم شکوفه با شوهرش بهزاد و پسرش نویان که از شما 9 ماه بزرگتره و زن داییم اومدن تبریز ...البته چون شوهرش تو دانشگاه آزاد سمتی داره بهشون مکان مخصوصی داده بودن و اونجا بودن ولی خوب بازم ما مهموندار محسوب می شدیم دیگه! خلاصه بعد از 1 ساعت و نیم راهی که از ارومیه تا تبریز هست رسیدیم تبریز و رفتیم در همان مکان که مثل هتله بهشون سر زدیم و اصرار کردیم بیان خونه ی ما که قبول نکردن و قرارمون شد برای فردا نهار که ساعت 11 شب من اومدن و مشغول درست کردن چیز کیک شدم  فرداشم سوپ رو به عهده گرفتمو  نانا جون هم باقی چیزها رو درست کرد  صبح برای بردن ناناجون اومدن خونمون  چون تبریز رو بلد نیستن و به یه راهنما احتیاج داشتن هر چند بابا تم رفت  و من و شما هم به کارها رسیدیم و ظهر اومدن و  شما و نویان خیلی با هم خوب بودید! انقدر خوب بودید که من باورم نمی شد ! دست همدیگر و می گرفتید با هم بازی می کردید خیییلی عالی بودید فقط از اون روز شما لب به غذا نزدی و اعتصابت شروع شد حتی  صبح روز فرداش ساعت 6 صبح با سرفه بیدار شدی و بالا آوردی ...ناناجون گفت رودل کردی چون عاشق زرد آلو و آلبالو و آلو و کلا" میوه هستی و انقدر خورده بودی که هم اسهال گرفتی هم بالا میاوردی !  خلاصه در مدتی که زنداییم اینا اینجا بودن همش بیرون در حال گشت زنی در رشدیه....لاله پارک...بازار....ولیعصر....تربیت ...بودیم چون برای عروسی پسر داییم اومده بودن لباسشونو از تبریز بخرن و خدایی خیلی مشکل پسند بودن و هیچی نمی پسندیدن و پدر پا و کمر ما در اومد انقدر راه رفتیم  البته خدا رو شکر آخر خرید ها انجام شد و زنداییم لباسش رو از پاساز میلاد نور گرفت و برای نویان هم یه کت و شلوار اسپرت از راماکیدز خریدن و بهزاد هم 4 جفت کفش خرید! از همون پاساژ میلاد نور  . یه دست لباس هم شکوفه از لاله پارک خرید    در مدتی هم که اینجا بودن یه شب رفتیم پارک شاممون رو هم بردیم  که یخ کردیم چون دقیقا" از لحظه ی ورودشون هوای تبریز سرد شد و داشتن عشق می کردن با هوای ما البته همون موقعی بود که شهرهای شمالی سیل اومده بود و کلا" دمای هوای همه جا اومده بود پایین   یه شب هم شام دعوتشون کردیم لاله پارک بقیه ی روزها هم که دعوت بودن خونمون  تا اینکه چند روز پیش برگشتن تهران  راستی عمه الهامت هم زانوش رو عمل کرده بود و ما با وجود داشتن مهمون هم رفتیم بیمارستان هم رفتیم خونش برای عیادت

 بعد از اون هم متوجه شدیم که عمه مینا  از آمریکا اومده ایران با دخترهاش تینا و تارا و شوهرش  و بعد از گشت و گذار در شیراز و تهران    رفته بودن ویلای اون یکی عمم در کلار دشت و ما رو هم دعوت کردن برای آخر هفته و ما یک روز بعد از رفتن مهمونها یعنی 5 شنبه صبح زود بعد از دادن قطره ی ضد تهوع شما با ماشین خودمون به همراه ناناجون بدون بابا وحید (بابا وحید از ساوه  رفته بود تهران و با اونا داشت میرفت) رفتیم کلاردشت و بعد از 11 ساعت رسیدیم! اصلا" فکر نمی کردیم انقدر طول بکشه! ولی بالاخره رسیدیم  در حالیکه شما اعتصاب غذات همچنان ادامه داشت و لب به غذا نمی زدی  جمعه هم اونجا بودیم  و رفتیم تپه ی های دو هزار 3 هزار رو دیدیم  و نهارمون رو  تو همون جاده در رستوران نگین سبز خوردیم که باز هم لب  به برنج نزدی و من تونستم اندازه کف دست بهت نون لواش با ماست بدم که به زور خوردی! اونجا هم رفتی سوار ماشین شوهر عمه منیر شدی و کلا" من رو فراموش کردی چون عاشق بررسی ماشینها جدید هستی و هر ماشین تازه ای می بینی سریع میری توشو بررسی می کنی  رنگش و آینش رو که آیا تا می شه یا نه و همشو با دقت بررسی می کنی  کلی هم اونجا با عمه مینا و عمه منیر رفیق شده بودی عمه مینا می گفت من دیدمت یعنی؟ بعد شما داد می زدی بووووووووووووووس و می دویدی بوس میدادی  یه سر هم رفتیم لب دریا که برای اینکه کسی نتونه پاشو تو آب بذاره  جلوی دریا چوب ریخته بودن و ما هم فقط عکس گرفتیم و بر گشتیم ویلا ...عمم اینا با وسواس چند سالی رو صرف ساخت ویلاشون کرده بودن و الحق یه ویلای عالی با ویوی فوق العاده  ساخته بودن که 3 طبقه بود + یه خونه برای سرایدار ... طبقه ی  اول یه سوییت بود با تمامی امکانات  و یه اتاق ورزش با کلی دستگاه ورزشی  طبقه ی دوم که ویوش عالی بود یه حال با پنجره های سرتاسری نیم دایره داشت به همراه یه تراس بزرگ و آشپزخونه و یه اتاق خواب با حمام دستشویی و طبقه ی آخر یه بار خوشگل داشت با حال و 4 اتاق خواب  هر طبقه دارای دو دستشوی و  همه ی طبقات دارای مبل و فرش و تی وی بزرگ و  شومینه  و ویو رو به کوه های سبز و بلند و مه گرفته همه ی اتاقها  تختهای دو نفره  میز توالت و لوستر و فرشهای خوشگل  خلاصه اینکه همه چیز تموم بود و پله های گردی که طبقات رو به هم وصل می کرد و کار ما اونجایی در اومد که شما دلت می خواست پله نوردی کنی ! همش به دنبالت بودیم که پات لیز نخوره با کله بیفتی! چون پله ها  از سنگهای لیز بود وحتی به نرده های طلایی و شیشه ای هم نمی تونستیم اعتماد کنیم ! غذا نخوردنت هم که سرجاش بود و باید بدونی که یه 10 روزی شما اعتصاب کردی  گاهی می شد تو روز نه نهار نه شام نه صبحانه فقط یه شیرینی می خوردی  راستی روز اولی که رسیدیم رفتیم  تو شهر گشتیم و من یه بلیز برات خریدم که عکسش رو میذارم برات یه سر هم رفتیم 5 شنبه بازار و از اونجا برای دختر سرایدار همه لباس خریدن چون تولدش بود!

خلاصه فقط جمعه کلاردشت بودیم و شنبه صبح زود دوباره راه افتادیم به سمت تبریز   شما حسابی نانا جون رو اذیت کردی بس که حرف زدی و هی صداش می کردی ناناجون نانا جون! واقعا" کلافمون کرده بودی  یه 3 ساعتی خوابیدی توراه ولی بقیشو بیدار بودی خلاصه منم تو رانندگی از قزوین نشستم تا تبریز و یه کمکی به بابات کردم  ولی خیلی خسته شدیم ...تو این مدت همش یا مهمون داشتیم یا مسافرت بودیم اصلا" وقتی برای استراحت نداشتیم! و بدتر از اون اینکه  هنوزم راحت نشدیم و عمت 3 شنبه اون یکی پاشو عمل می کنه و ما هم 14 خرداد عروسی پسر داییم تهران دعوت داریم و بلافاصله بعد از اون دختر داییها و خاله ی مامانم دارن میان تبریز ...خلاصه که تابستون به این پر باری تا حالا نداشتم تو زندگیم! اینم بگم که شما بالاخره از دیشب که بر گشتیم غذا خوردن رو شروع کردی  گویا و بالاخره اعتصاب شکسته شد !

بریم سراغ عکسامون

این عکسها مربوط به پست قبل می باشد!

سالادی که برای  نسیم جون اینا درست کرده بودم

اینم دسرمون  بود که اسمش هست فلامینگو خیلی مقوی و خوشمزست)

اینم ماستمون

غذامونم فسنجون بود  که دیگه از اون عکسی ندارم فقط بگم  گردوهاش چه روغنی انداخته بود  به به خوشمزه

اینم یک روز در پارکینگ قبل از رفتن به ایل گولی

اینجا هم ایل گولی قسمتی که این وسیله ها ی ورزشی هستن

اینم سفره ی افطاری  که برای مامانجون تبریزی اینا و عمه الهامت اینا انداخته بودم  اینجا بار اولی بود که هم شله زرد هم چیز کیک درست می کردم  البته اینجا هنوز سوپ رو نکشیده بودم و سفره ی شام هم که بعد از  این سفره انداختم که شامل زرشک پلو با مرغ و دسر پاناکوتا بود که دیگه از اونا عکس ندارم

این کیک رو هم شوهر عمت آورده بود که الکی برای شما و یاشار تولد بگیریم!

اینجا هم داشتیم می رفتیم  شهربازی میر داماد

وقتی رسیدیم افطار شده بود و هیچ کدوم از کارکنان نبودن که دستگاهها رو راه بندازن  شما هم که با دیدن وسایل اونجا ذوق زده بودی بدون توجه خودت می رفتی سوار وسیله ها می شدی البته بدون اینکه کار کنن  مثلا" یکی از وسیله ها که دویدی رفتی توش نشستی این بود

بعد از اینکه دیدم خبری از کارکنانش نشد و معطل شدیم تصمیم گرفتیم بریم یه دوری تو پارک بغلش بزنیم

عزیز دلم خوابش میومد

اینم دسر روزی که قرار بود شکوفه اینا بیان بجاش سارا اینا اومدن! ژله ی خورده شیشه

و بالاخره رسیدن  ترنم اینا

و بعد از کلی شیطنت خواب ظهر شیرین

شما و ترنم در پاساز میلاد نور  در حال در کردن خستگی با نوشیدن آبمیوه که خدا وکیلی یه ضرب خوردید!

و در شهربازی ایل گولی

و بابات که ول کن شما نبود و کلی من باهاش حرف زدم تا تصمیم گرفت تنها بذاره بازی کنی!

ترنم هم این طرف نشسته بود

یه بار هم براشون چیز کیک درست کردم با مروارید خوراکیهایی که بالاخره پیدا کردم و خریدم

اینجا هم سوار  تله کابین شده بودیم و نانا جون وشما و خنده ی زورکی!

اینم سارا و ترنم خانووووممحبت

من و بابات

اینم در راه برگشت با تله کابین

اینجا هم لاله پارک

اینم شهربازی میر داماد که بعد از لاله پارک رفتیم

اینم خوشگل من در خانه با دوربین حسین اینا

همیشه خوب بخوابی عزیزم

بقیه ی عکسها پست بعد

 

 

 

پسندها (1)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (3) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
ندا
5 مرداد 94 22:30
وقتی وبلاگتو باز میکنم و میبینم مطلب جدیدی گذاشتی میخوام از خوشحالی فریاد بزنم چی کار کنم عاشق و معتاد وبلاگت شدم دیگه،دست خودم نیست
مامان آنيسا
7 مرداد 94 18:55
عجب تابستونی دارین شهرزاد جونم همیشه شاد و خوش باشین عالی بود منتظر پست بعدیت هستم راستی گوشیمو عوض کردم کلا شماره هام پاک شده شمارتو دوباره لرام بفرس ممنونم
باربد
15 اسفند 95 14:12
خوشبحالش عجب مامانی داره چقد براش مهمه
شهرزاد
پاسخ
ممنون
1