آراد ...فرشته ی زیبا

روزهای بهاری زندگی ما

1394/2/17 18:55
نویسنده : شهرزاد
1,358 بازدید
اشتراک گذاری

قبل از هر چیز از دوستامون بابت تایید نشدن نظرهاشون معذرت می خوام ایشالا به زودی

زندگی کوچولو  محبت

این روزا همش بهت همینو می گم ! زندگی کوچولو یا بله و بلا آتیش پاره! تو هم خیلی دوست داری قروبون صدقت برم ! خودتم با خنده  تکرار می کنی آتیش پاره بله و بلا!خندونک

نانا جونت پریشب با اتوبوس رفت تهران  و بعد بازم با اتوبوس از تهران رفت اصفهان ! که یعنی سر راه پیاده بشه کاشان! و الان کاشان خونه ی مامان بزرگ منه یعنی مامان خودش!خندونک همچین نانای فعالی داری شما!  از وقتی اومده تبریز که مدام یا با شما میره پارک یا خودش تنهایی قبل از اینکه ما بیدار بشیم میره کارای بانکیشو خریدهاشو  انجام میده و ما که بیدار می شیم می بینم نانا جون یه نون بربری تازه هم گرفته و داره صبحونه می خوره! بعدشم دست شما رو می گیره می بره پارک ! یعنی دنیا از این بکام تر وجود نداره!خندونکراضی

ما هم از نبود نانا استفاده کردیم و گفتیم تا نیست بریم عید دیدنیهای عقب افتاده!و دعوت دوستان !  و در همین راستا دیشب اولیش رو که خونه ی  دایی ناصر بابات بود رفتیم بماند که قبلش چقدر شیطونی کردی تو خونه تا تونستم حاضرت کنم! اصلا" من و بابا رو دیوانه  کردی  ! یه کمی هم کتک خوردی ولی تو بگو عین خیالت بود ! نبود! هیچی دیگه راه فتادیم 5 دقیقه ی بعد اونجا بودیم! خندونک خوب عجیب بود برامون چون همیشه کلی تو راه بودیم ! به خونشون نزدیک شدیم  ...کلا" اینجا انگار به همه جا نزدیکتریم ! حتی هتل پارس ایل گلی هم ار تو تراس رویت می شه در این حد !بغلبرای 5 شنبه ی هفته ی دیگه هم نسیم جون  اینا رو دعوت کردیم خونمون!(خونه ی ناناجون خندونک)

راستی تو دو روز تعطیلی که مربوط می شد به روز پدر. بابا وحید هم اومده بود و همگی رفتیم سرعین ! اتفاقا" همون روزی که راه افتادیم یعنی 5شنبه هوای تبریز یهویی گرم شد شدید! و چه خوب شد ما رفتیم ! چون سرعین هوا خوب بود و چون باد میومد سرد هم بود ! بابا وحید 30 سال بود سرعین رو ندیده بود ! و کلی از تغییر شهر تعجب کرده بود  تو آب که نرفتیم ابته من و شما و بابا وحید نرفتیم ولی نانا جون و بابا سعید رفته بودن شب هم هتل موندیم و یه سری خرید هم کردیم و فرداش رفتیم یه گشتی هم تو گردنه ی حیران زدیم و عکسمونو گرفتیم ونهارمونم همونجا تو رستوران خوردیم و بر گشتیم تبریز  و بعد از اون بود که شما مریض شدی و آبریزش بینی و عطسه هات شروع شد البته دکتر بردیمت الان فقط کمی آبریزش داری و یکم بینیت کیپه بلبل زبون من تو ماشین بابا وحید که بودیم به بابا وحید دستور می دادی یواش برو بابا وحید! صدای ضبط رو زیاد کن بابا وحید " دیروزم به بابا سعید می گی یه آهنگ خوب بذار! قه قههتازه شعرش رو هم می خونی تا همون آهنگ رو بذاریم بعد که آهنگ دلخواهت تموم می شه می گی دوباره بذار! با آهنگهای مورد علاقت هم صدایی هم می کنی و می خونی باهاشون .

وای عزیزم وقتایی که حوصله نداری انقدر نق نقو می شی ! الان از خواب بیدار شدی  می خواستم ماساژت بدم جیغت رفت هوا و بغض کردی ! تازه پا شدی رفتی به بابات می گی" مامان شهرزاد ماساژم داد!"مثلا" داری گله می کنی!قه قهه

بریم سراغ عکسات

یه روز خونه ی مامان جون تبریزی اینا در حال خوردن کوجه (عاشق بی چون و چرای گوجه ای و مثل میوه می گیری دست و گاز می زنی ...روزی 2 الی 3 تا می خوری)

از اونجایی که همه ی وسایلت خونه ی مامان جون تبریزی ایناست  وقتی رفته بودیم اونجا تصمیم گرفتم کیف کولیهات رو از اتاق بالا بردارم و شما دنبالم اومدی و ماشین شارژیتو دیدی! بعد از اون بود که بست نشستی پشت در تا ماشینتو بیاریم وبعد از اینکه آوردیم هم شروع کردی به هول دادنش و موقع رفتن هم کلی جیغ و داد کردی که با خودمون ببریمش خونمون ! حتی تو ماشین هم حاضر نشدی از روش بیای پایین

عکس پایین هم مال وقتیه که رفته بودیم  برای روز پدر کادو بخریم  اینجا هم تسنیم  البته کادوی باباجون تبریزیت رو از پیرایش خریدیم  یه شلوار تو خونه و کادوی بابا وحید رو هم از توکا خریدیم یه دمپایی  رو فرشی  ...کفشهاتم که تو عکس می بینی از لاله پارک خریدیم

دست در دست بابا در حال رفتن به پیرایش...در کل پیرایش رو دوست دارم و هر وقت می ریم برای کس دیگه ای لباس بخریم منم یه چیزی می خرم برای خودم خندونک

یه روز دیدم خیلی بیصدایی! اومدم دیدم واویییلا قیچی رو برداشتی شلوارتو اینجوری کردی ! حالا شانس آوردم زود رسیدم  چون تصمیم داشتی موهاتم کوتاه کنی !

(عکس پایین)در راه سرعین بغل ناناجون با ماشین بابا وحید

اینم جلوی در هتل  بابا سعید و شما و نانا جون

اینم هتلمون تو شب

شما و بابا سعید و یه اسب عصبانی (بیچاره اسبه!دلم خیلی براش می سوزه از صبح تا شب از شب تا صبح روی آسفالت آدمها رو می چرخونه با کالسکه ..نابود می شه یعنی! ولی کی به فکره؟

برای شام رفتیم باغ رستوران  و دیزی خوردیم این آقا هم از این سازا می زد که اسمشو نمی دونم! البته ترکها میگن عاشق!؟ یا عاشیخ! یه چیزی تو این مایه ها ! خلاصه شما هم محو تماشا شده بودی

اینم فردا صبحش که برات این فولکس واگن رو خریدیم و شما کلی باهاش حال می کردی

بعد از اون حرکت به سمت اردبیل  که 10 کیلومتر فاصله داره با سرعین و بعد گردنه ی حیران  من و شما در ماشین  بابا وحید

بابا وحید و نانا جون در رستوران خدایی غذاش عالی بود خیلی هم شلوغ بود

این همون رستوران

اینم منظره ی روبروی رستوران

اینم من ....آزاد

در راه برگشت

اینم حلوایی که نانا جون درست کرد برای روز مرد برای باباش(باباجون من) حلواهای نانا جونت حرف نداره خیییییلی خوشمزنخوشمزه

عکس پایین هم مربوط می شه به شنبه که برای روز پدر رفتیم خونه ی باباجون مامان جون تبریزیت و یاشار و عمت و شوهر عمت هم اونجا بودن  البته قبل از اومدن عمت اینا باباجون تبریزی بردت شهربازی   نزدیک خونشون

شما و یاشار در عکس پایین روی پای باباجون نشستید دارید اسمارتیز می خورید

تو عکس پایین هم داری ماشین بازی می کنی .بازی مورد علاقت.

اینجا هم پارکینگ خونه ی ناناجون  دیشب در حال رفتن به خونه ی دایی ناصر بابات

عکس پایین هم خونه ی دایی باباته و پسر داییه بابات (شهاب) برات ویولون زد

شما هم به این شکل داشتی تماشا می کردی در بغل زندایی بابات

و عکس یادگاری با ویولون یا به قول شما نیولون! انقدر خوشت اومده بود که تصمیم گرفته بودی بری ویولون بخری! یهو دیدیم داری میری ازت پرسیدم آراد کجا میری گفتی " در باز نمی شه کلید بده!"پرسیدم  کجا می خوای بری گفتی می خوام برم  نیولون بخرم !قه قهه

این عکس رو هم در آخر موقع خدا حافظی دایی بابات ازت گرفت و برای ما هم فرستاد

اینجا هم دم در خونه ی نانا جون پس از بازگشت از مهمونی  از وقتی نانا جون رفته تا بر می گردیم خونه می گی "ناناجون خوابیده؟" من می گم نه رفته کاشون شما می گی ساکت نباشم! چون هر وقت بر می گردیم دیر وقته و نانا جون خوابیده  بهت می گم آراد صدا نکنی ها نانا جون خوابه

 

 

 

پسندها (1)
نظرات (5) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
مریم(مامان ثنا جون)
19 اردیبهشت 94 22:09
سلام خاله جون خوبی خوش تیپ انشالله همیشه به گردش و تفریح باشید خوشحالم که بهتون خوش گذشته
فاطمه
23 اردیبهشت 94 10:54
سلام ،شهرزاد جون دوتا سوال داشتم ازت میخواستم ازت آدرس مرکز خرید پیرایش رو بپرسم،وسوال دومم این بود که بابا و مامانت قراره جدا از هم زندگی کنن؟بابات نمیخواد بیاد تبریز
ندا
24 اردیبهشت 94 20:59
شهرزاد جون میبینم که تو هم مثل من عاشق خریدی ،زعفرانیه مرکز خرید کومه هستش هم جنساش خوبه و هم قیمتاش مناسبه به خونه مامانت اینا هم نزدیکه میتونی از اونجا هم خرید کنی من خودم همیشه واسه خرید میرم اونجا
مهسا
27 اردیبهشت 94 16:51
سلام شهرزاد جونی اومدم دعوات کنم چرا برامون از آرادی چیزی نمینویسی؟؟؟؟ تورو خدا زود به زود برامون مطلب بزار من تو شهر غریب دلم باخوندن وبت آروم میشه یه خبر خوشم دارم بیرجند آزمون استخدامی داره وقراره شوهرم شرکت کنه.دعا کن قبول بشه و ماهم از غربت خلاص شیم بریم پیش مامانم اینا از صبح دارم گریه میکنم.از خدا خواستم منو ب خونوادم برگردونه تا کلفتیشونو بکنم.ان شاالله یه خونه میگیرم نزدیک خونه مامانم. دعاکن هممون سالم باشیمو بریم بیرجند از وقتی ک فهمیدم قراره خونوادت بیان پیشت خدامیدونه خیلی برات خوشحال شدمچون درد غریبی رو حس میکنم.از طرفی خونواده شوهر وقتی تنها گیرت بیارن.... در صورتیکه وقتی بابام میاد اخلاقشن زمین تا آسمون عوض میشه و عروس بیچاره... خلاصه اینکه عزیزم مدیونم باشی هر وقت ک نگاه مامانت کردی و یاد من افتادی برا منم دعا کن ک مشکلم حل شه.دعا کن خدا خیرمو تو رفتن ب بیرجند قرار بده ممنونم عزیزم ک سنگ صبورمی ب مامانت سلام منو برسون و آرادی رو هم ببوس
مهسا
12 خرداد 94 16:59
تنبل خانوم سلام ما رفتیم بیرجند و اومدیم اما شما هنوز پست نذاشتی دعا کن شوشو جونم تو آزمون قبول شه و منم مث تو برم پیش خونوادم و به همون راحتی ک تو راجع بهش صحبت کردی منم در موردش حرف بزنم به امید اون روز که از خونمون تو بیرجند برات بنویسم
1