آراد ...فرشته ی زیبا

کودک من

کوتاهی مو+مهوندار شدن ما+40 مادر بزرگ+تولد قمری

1393/6/22 20:22
نویسنده : شهرزاد
1,405 بازدید
اشتراک گذاری

عزیزممحبت

خیلی وقته فرصت نکردم بیام برات بنویسم کلی هم به خاطر این موضوع عذاب وجدان داشتم و احساس می کردم یه کار مهمی مونده که باید انجام بدم ...خوب این اتفاق امروز با رفتن خالت و آیلین افتاد

بذار تا جایی که می تونم به مغزم فشار  بیارم و از اولش برات تعریف کنم ولی قبل از اون  از دوستای عزیزی که در مورد غذا خوردن شما بهم دلگرمی داده بودن تشکر کنم واقعا" دوستون دارم و حرفهاتون تاثیر گذار بوده برام مرسی از همتونزیبا

در روزهایی که گذشت:

 بالاخره تصمیم گرفتیم برای بار دوم بری آرایشگاه و  یکم موهاتو کوتاه کنیم و این قضیه در یک روز صبح اتفاق افتاد ...وقتی که من و شما با هم رفتیم آرایشگاه سانی(آرایشگاه من)منم کلی نگران از بابت گریه کردن یا نکردن شما و از یک طرف نگران از بابت خوب شدن یا نشدن موهای شما ! وارد آرایشگاه شدیم کلی تحویلت گرفتن و ازت عکس گرفتن و چلوندنت ! دیگه طوری شده بود که همه کار و زندگیشونو ول کرده بودن دور ما جمع شده بودن و بدتر از اون اینکه می گفتن موهاشو کوتاه نکن همینطوری خوبه! حالا من کلی با خودم کلنجار رفته بودم که کوتاه کنم این ها هم در حال زدن رای من بودن ! آخر گفتم تو رو خدا نگید وگرنه پشیمون می شم! خلاصه نشوندنت رو صندلی و خانومه شروع کرد به کوتاه کردن موهات ! شما حسابی خجالت کشیده بودی و سرت رو انداخته بودی پایین و خانومه هم هی سعی می کرد با پرت کردن حواست نذاره تکون بخوری ! اوضاع خوب بود ! لا اقل از دفعه ی  قبل که خیلی بهتر بود ! تا اینکه  به قسمت جلوی موهات رسید و آب پاشید رو پیشونیت که بغض کردی و دیگه کنترل کردنت داشت سخت می شد که من بغلت کردم و خانومه بقیه ی کارش رو در حالی انجام میداد که شما تو بغل من بودی ! بالاخره به خیر و خوشی تموم شد و رفتی زیر دست خانومی که سشوار می کشید ! اوضاع همچنان خوب بود ولی اصلا" نمی خواستم برات سشوار بکشه چون از اینکه موهات مثل حالت مصری تو رفته باشه خوشم نمیومد  بعد از اون هم کلی ازت عکس گرفتن و خواستم ببرمت بدم دست بابات و بیام خودم کارام رو انجام بدم که دیدم بغلت کردن بردن طبقه ی دوم آرایشگاه! حالا من خودم کلی کار دارم اینا هم بچه دوستیشون گل کرده بود ! حسابی کلافه شده بودم ها ! یکم پایین پله ها منتظر موندم دیدم نخیر نمی خوان بیارنت خودمم رفتم طبقه ی دوم ودیدم یه بچه ی دیگه  هم اونجاس و شما ها رو گذاشتن پیش هم با هم دوست بشین خودشونم وایسادن تماشا! اسم اون یکی بچه کایا بود  که اسم ترکیه ...راستی اسم بچه ی  یکی از کارمندای اونجا آراد بود ! هیچی دیگه با یه مکافاتی اومدیم بیرون و من شما رو دادم به بابایی که تو ماشین منتظرمون بود و خودم برگشتم برای کارهایی که داشتم 

در کل بد نشد موهات ولی همچنان طرفدار موی بلندیم هم من هم بابات البته این قضیه مربوط می شه به 1 ماه پیش و الان موهای شما همچنان بلنده مثل قبل از آرایشگاه!angel

در مورد تولدت 

تولدت برگزار شد در تاریخ 16 شهریور ساعت 5 عصر  ...  ضمن اینکه دوستهای وبلاگت رو هم دعوت کرده بودم (البته تبریزیها رو ) که از بین این همه دوست فقط دو تاشون اومدن که از همینجا ازشون تشکر می کنم یکی سعیده جون مامان آنیسا  و یکی عاطفه جون مامان الای  ...بذار از قبل از تولد بگم که هر روز من و بابات بیرون بودیم و یه چیزی برای تولدت می خریدیم مدتها هم دنبال بادکنک آبی بودیم که نمی دونم چرا پیدا نمی کردیم تا اینکه تلاشهای بابات به نتیجه رسید و پیدا کردیم  برای سفارش دادن کیکت هم کلی دردسر داشتیم !چون یکی اینکه تا بابات بیاد و بریم بیرون شب شده بود و کیک پزشون می رفت و دوم اینکه هیچ کس اون کیکی رو که ما خواسته بودیم نمی تونست در بیاره و قبول نمی کردن! ما مونده بودیم و حوضمون !غمناک شیرینی تک درخت که اصلا" هیچی....شاکی  رفتیم سفارش بدیم عکس رو نشونش دادیم می گیم ما اینو می خوایم برامون در بیارید  با اعتماد به نفس  بادی به غبغب انداخت و گفت بله می تونیم نمونه هامون رو ببینید ! و تو تبلتش نشونمون داد! انگار یه بچه نشسته کیک درست کرده! دلخوراصلا" هیچ شباهتی به چیزی که ما می خواستیم نداشت عصبانی من و بابات هم با نا امیدی یه نگاه بهم کردیم و اومدیم بیرون!  بعضی جاها واقعا" جز اسم هیچی ندارن !

هیچی دیگه بالاخره کیکت رو تشریفات شعبه ی آبرسان سفارش دادیم (جایی که  همیشه شیرینیهامون رو اونجا می گیریم) البته نه اون کیکی که مورد نظرمون بود یه مدل دیگه از اینترنت پسندیدم و به ناچار اونو سفارش دادیم که چون دو طبقه بود برامون زیاد بود تصمیم گرفتیم یک طبقش کنیم با کمی تغییرات

نانا هم چهار شنبه 12 شهریور از اراک راه افتاد و 5 شنبه 13 شهریور صبح ساعت 6 رسید  که خیلی در نگهداری شما بهم کمک کرد و من تونستم به کارام برسم  هر چند تولدت تو خونه ی مادر بزرگت (مادر شوهرم) برگزار می شد( به دلیل کوچیک و آپارتمانی بودن خونه ی خودمون) ولی خوب قرار بود عصرونه بدیم و من خودم می خواستم کاراشو بکنم  خلاصه خاله شهنازت و آیلین هم شنبه با هواپیما از اهواز اومدن که ساعت 11 شب رسیدن دست همشون درد نکنه که به خاطر ما این همه راه رو اومدن و با اون همه خستگی تازه ساعت 12 شب رفتیم برای تزیین خونه ی مامان جون تبریزیت و نانا هم شما دو تا وروجک رو تو خونه نگه داشت (هر دو تاتون تا کلی وقت بیدار مونده بودید و نمی خوابیدید تا اینکه آیلین خوابیده بود ! وقتی ما رسیدیم نانا گفت بیا پسرتو ببر کلی دلم براش سوخته بس که گفته مامان مامان ...بله شما هنوز بیدار بودی و منتظر بودی من بیام  عاشقتم عزیز دلم محبت) بماند که سر چسبوندن بادکنکها به ستون وسط خونشون چقدر خندیدیم  البته باباجون تبریزیت که خواب بود من و بابات و خالت کارها رو می کردیم مامان جونت هم به خاطر ما بیدار بود  بالاخره تا حدودی ساعت 3 شب کارمون تموم شد زیاد دوست نداشتم شلوغ باشه     راستی کارتهای دوستای تبریزیمون  رو که میدادیم متوجه شدیم سعیده جون مامان آنیسا (دوست وبلاگت) هم محله ایمون هستن و تقریبا" سر کوچمون می شینن! کلی تعجب کردیم بابت این موضوع و دنیای کوچیکی که همیشه یه جوری خودشو بهمون اثبات می کنه 

لیست کسانی که دعوت داشتن و اومدن

نسیم  دوست عزیزم و دختر گلش یاسمین

عاطفه  دوست خوبم و دختر گلش الای

سعیده جون و دختر گلش آنیسا

سپیده جون(خانم دوست بابات) و پسر گلش پرهام

فرناز جون و دختر گلش آیسل

همسایه ی مامان بزرگت که 3 نفر بودن

فاطمه جون که نی نی نداره هنوز (خانم دوست بابات

عمت و یاشار

خالت و آیلین

ناناجون و مامان جون

از همشون ممنونم خیلی لطف کردم تشریف آوردن و کادوهای قشنگی هم برات آوردن

اینم لیست کسانی که دعوت داشتن و نیومدن

خاطره جون و آراد عزیز(دوست وبلاگت

شهره جون و آراز و سویل عزیز(دوست وبلاگت

الهه جون و آیهان عزیز(دوست وبلاگت

مهسا جون و رهای عزیز(دوست وبلاگت

فاطمه جون و آیلین عزیز(دوست وبلاگت

سمیه جون(دوست خودم در تبریز

لیدا جون(دوست خودم در تبریز

آرام جون و آیهان عزیز

مهدیه جون و محمد مهدی عزیز

 مرسی از همه ی دوستایی  که نیومدن!بی حوصله از دست بعضیهاشون دلخورم چون  قرار بود بیان ولی بدون هیچ خبری نیومدن ! بعضیهاشون هم که اصلا" وبلاگ نرفتن و ندیدن دعوت ما رو یا دیر  متوجه شدن .... دوست عزیزم الهه جون قرار بود بیاد که متاسفانه آیهان عزیز تب کرد و نتونست بیاد ...خلاصه هر کس به یه دلیلی نتونسته بود بیاد ولی این باعث نشد که به ما بد بگذره و با وجود خلوت بودن تولدت به شما وروجکها که  10 نفری بودید خوش گذشته بود

تم تولدت اسپایدر من یا همون مرد عنکبوتی بود که با توجه با بالا رفتنهای شما از در و دیوار و اینکه تمیه که کمتر انتخاب می شه انتخاب کرده بودم چون بعضی از تم ها دیگه خیلی تکراری شدن و این یکی یکم بهتر بود هر چند تو کارتت نوشته بودم تم تولد آبی و قرمز  که بعضی از دوستامون رعایت کرده بودن و بعضیها هم نه البته چیز مهمی نبود می خواستیم دور هم باشیم و خوش بگذرونیم 

  حالا عکساشو میذارم می بینی و تو عکس بقیشو توضیح میدم

نانا به خاطر مراسم چهلم مامان بزرگم خیلی زود بر گشت به اراک یعنی درست فردای تولدت روز دوشنبه 17 شهریور بر گشت و خالت و آیلین هم دیروز  ساعت 5 و نیم عصر پرواز داشتن که  به خوبی و خوشی رسیدن... به هواپیماهای ایران هیچ اطمینانی نیست! تازه با تاخیر رفتن و وقتی هواپیماشون بالای سر خونمون بود ساعت 7 عصر بود

چهلم مامان بزرگم روز 5 شنبه بود یعنی همین 3 روز پیش ... ایشالا روحش در آرامش باشه که با توجه به خوابی که نانا دیده که حالش حسابی خوب بوده احتمالا" در آرامشه

عمم از آمریکا برای چهلم اومده که نشد بریم ببینیمش و تو چهلم شرکت کنیم چون مهمون داشتیم دستش درد نکنه برات یه کاپشن خوشگل سوغاتی آورده که پیش ناناست و عکسش رو از طریق وایبر برامون فرستاد

با خالت هم کلی گشتیم و کلی خرید کردیم منم برات یه شلوار زمستونی که توش پشمیه خریدم خیلی خوشگله و بهت میاد اگه وقت کنم عکس اونم میذارم برات  1 بار هم با خالت رفتیم پارک باغمیشه  همون قارتال خودمون که انقدر سرد بود نتونستیم بشینیم و بر گشتیم ...حتی پتو هم افاقه نکرد!

طبق معمول لاله پارک  هم که عضو ثابت گردشهای ما شده و با خالت رفتیم گشتیم و خالت خرید کرد و آخرشم رفتیم بالا تو قسمت تراسش غذا خوردیم  

اینم یادم رفته بگم که دایی بهرام من از کاشان اومده بودن خونمون  فکر کنم 1 ماه پیش بود یا بیشتر !  داییم و زن داییم و سوگول دخترشون دو 3 روز مهمونمون بودن و کلی خوش گذشت بهمون با اونا هم رفتیم لاله پارک گشتیم! البته تسنیم و تربیت و بازار تبریز و پارک باغمیشه هم رفتیم و جای دوستان خالی جوجه کبابی تو پارک خوردیم به قول تبریزیها یملی

yemaliyes

 

البته دو بار رفتیم پارک  خیلی هم شما رو دوست داشتن و شما هم دایی بهرام رو خیلی می دوستتیدی! حتی دو بار تو بغلش تو ماشین خوابیدی! همه از این همه علاقه ی شما متعجب بودیم دایی هم خیلی از حرف زدنت خوشش میومد مخصوصا" از سبز و دایی گفتنت 

1 بار هم دعوت شدیم خونه ی دختر داییه بابات ( پروین ) برای  شام که عکسای اونم میذارم البته تو گوشیه باباته و تو این پست نمی تونم بذارم

راستی به زودی تو مهر میریم شمال البته این بار انزلی نیست بلکه می ریم نور  ایشالا که مثل دفعه ی قبل خوش می گذره آرام

از خودت برات بگم که تو مدتی که آیلین اینجا بود حسابی ماستاتو کیسه کرده بودی و جیکت در نمی اومد ! شده بودی یه مظلوم واقعی  حرف زدنت خیلی خنده دار و با مزست و با هر حرفی که می زنی کلی می خندیم به همه سلام میدی و دستت رو دراز می کنی برای دست دادن  ...تلفن رو بر میداری و شروع می کنی  پشت سر هم ...ابو(الو)...سیام(سلام)...بوبی(خوبی)...عمه بیا...باباجون بیا... یا می گی نانا بوبی؟آخه دیگه خیلی وقته به بادون و مانو می گی باباجون و مامان جون ....دیگه  کامل حرف می زنی و جمله می گی ....امروز  پی پی کرده بودی تو پوشکت و من نفهمیده بودم و می خواستم بخوابونمت که خودت دست زدی به پوشکت گفتی مامان پی پی کردم ...

فعلها رو اشتباه می گی کلی می خندیم ...مثلا" الان داری می گی  آراد بدم ! شکلات می خوای از بابات به جای اینکه بگی به آراد بده می گی به آراد بدم ...

 

راستی چند وقت پیش مامان جونت اینا خونمون بودن و یه دفعه برقهامون دچار نوسان شد به طوری که چراغهامون مثل نور شمع تاریک می شد یه دفعه روشن می د و این در حالیه که ترانس داریم و ترانسه هی برقارو کم و زیاد می کرد با یه صدای مهیب و بوی سوختگی! نگو خود ترانس داشته می سوخته ...منم حسابی هول کردم  و مونده بودم چیکار کنم ...داد می زدم به بابات می گفتم ترانس رو خاموش کن  و می دویدم این ور اون ور حالا این در حالی بود که هیچ کس انگار متوجه ی جریان نشده بود جز من ...در این حد بهت بگم که مامان جون تبریزیت فکر کرده بود زلزله اومده و شما رو بغل کرده بود رفته بود تو کوچه! اونم با این پای درد کنش و 3 طبقه بدون آسانسور! و البته شما با 16 کیلو وزن ! ببین چطوری دویده! خلاصه که چند تا لامپامون سوخت و همچنین ترانس! همه ی این مسایل که تموم شد تازه کارای شما شروع شد ... می گم آراد چی شده بود می گی :برقا یفت(رفت) مامان جون ترسید.....بابا جون ترسید ...آراد ترسید....مامان ترسید ..مامان اوووووووووووووووو.....و با دستت هم زمان ادای منو در میاری که چیکار می کردم و می گی بدو بدو برقا رفت ...سوخت! و این سوخت هم جز حرفای من بود که می گفتم همه چی سوخت !جالبیش اینه که با لهجه حرف می زنی اونم نه ترکی ! یزدی! وای ما می میرم از خنده با اون لهجت! چرا یزدی نمی دونم ! راستی 1 ماهی هست که رنگها رو یاد گرفتی کامل و یه پازل چوبی داری که شکل ماشینه و رنگاشو می گی و میذاری سر جاش ...نازینی(نارنجی)...آبی(آبی) ...شبز(سبز)...ارمز(قرمز).....سیاه(سیاه)....ففید(سفید).....زرد(زرد)...بقیشو هنوز  بلد نیستی

تا اشتباه می کنی و می بینی دعوات کردیم یا از دستت ناراحت شدیم سریع میای می گی ببخشید  این جوری...ببببببببببببخششششششششششییییییید در این حد کشیده بعد اگه آشتی نکنیم میایم بلند می گی سلااااااام و دست می دی که محلت بذاریم

مامان جون تبریزی می گه(منیم بالام هاردادی) یعنی :بچه ی من کجاست  شما جواب میدی (بوردادی) یعنی :اینجاست! کم کم داری دو زبانه می شی البته به لطف مامان جون تبریزی چون اصلا" باهات فارسی حرف نمی زنه ! هر چند شما هیچی نمی فهمی از حرفاش ولی مثل من که تو محیط قرار گرفتم و به خاطر مادر شوهرم (مامان جون تبریزیت) که با منم فارسی حرف نمی زد ..خود به خود یهو دیدم آذری یاد گرفتم تو هم احتمالا" اینجوری می شی

یه ده روزی هست بوس هات صدا دار شده  و حسابی خوردنی تر شدی  اگه گفته باشم قبلا" به جای بوس میومدی لبامونو یا  گونه هامونو فوت می کردی

در حال حاضر بیشترین علاقه رو به خودکار داری و منم بهت نمیدم...شما هم هی نق می زنی! به خودکار می گی فوفار!خنده

خالت که اینجا بود هی صداش می کردی آله ...خالتم می گفت جونم یه روز اومدی منو صدا کردی مامان شهساد ! می گم بله یه نگاه بهم کردی به شکل کشیده می گی جووووونم ! یعنی می خوای منم بهت بگم جونمآرام

شعر خوندنت همچنان ادامه داره و هر روز بهتر می شه ..الان چشم چشم دو ابرو رو می خونی منتها اینطوری..چش چش...ابووو....دما...با همون آنگ چشم چشم دو ابرو...شعر لالاییتم که می خونی (قبلا" گفتم چطوری می خونی) ...خرگوشک می دونه هم تقریبا" می خونی ..البته شعرای من درآوردی هم از خودت در میاری و می خونی

راستی وقتی خاله اینجا بود غذا خوردنت عالی شده بود ! اصلا" دیگه معضلی به نام غذا نخوردن شما وجود نداشت خندونکچون از خالت می ترسیدی و تا می گفتم خاله 3 سوته همه ی غذا تو می خوردی  حالا که رفته امیدوارم همچنان با آوردن اسم خاله دهنت باز بشه

یه چیز دیگه اینکه عمت یاشار رو امروز برده دکتر برای چکاب ماهانه (1 سال و نیمگی) وزن :13 کیلو و نیم ...دکتر دعواش کرده که زیاد میدی می خوره کمتر بده بخوره! حالا که فکر می کنم می بینم شما که اون سنی بودی 15 کیلو بودی و دکتر حق داشته من و دعوا کنه گویا!

خوب بریم سراغ عکسها

 

یه روز که رفته بودیم بیرون و من و شما تو ماشین منتظر بودیم تا بابایی بیاد  البته این عکس مال یک ماه پیشه و شما هنوز موهات کوتاه نشده

تو عکس پایین  هم رفته بودیم خونه ی مامان جون تبریزی اینا و تو حیاط آب بازی می کردی با باباجون تبریزی  البته این عکس هم مال همون 1 ماه پیشه که هوا گرمتر بود الان دیگه نمی شه این کارارو کرد

البته بعد از این  آب بازیها خیس شدی و ....

تو عکس زیر هم از آرایشگاه بر گشته بودیم و تازه موهات کوتاه شده بود البته خیلی کم کوتاه کرد چون ازش خواستم یکم کوتاه کنه  طوریکه هنوز بشه دم اسبی بستش

یه روز شنیدم داری زور می زنی اومدم ببینم جریان چیه دیدم رفته این قسمت تختت نشستی

اینجا هم با داییم اینا رفته بودیم لاله پارک و من از شما و دختر داییم سوگل عکس گرفتم در حالی که سوگل کلاهتو پشت رو کرده بود

یه روز  ظهر تو اتاق ما خوابیده بودی اومدم دیدم اینجوری شدی

اینجا هم رفته بودیم پارک

اینجا هم داشتیم می رفتیم بیرون و شما رفتی سر وقت آینه ی من طبق معمول

و وقتی می گم آراد  نرو تو آبها ...

و البته خوابیدن شما که هر دفعه با وسایل مختلفی که تو دستت می گیری  می خوابی خودت ببین

یه روز صبح که بیدار شدی  سریع رفتی رو علی کوچولو خوابیدی

یه روز که داشتیم  می رفتیم بیرون  (تو کوچه)

همون روز رفتیم فروشگاه رفاه زیر پل کابلی و خریدهای تولدت رو کردیم  شما تو ماشین سبد اولش نشستی و کلی بوق زدی ولی بعدش دیدیم داری از پنجره میای بیرون اصلا" یه وضعی بود! یه پات بیرون بود !یه پات تو ماشین ..... آخر موفق شدی اومدی بیرون و کمک کردی به بابات تا سبد رو هل بده

بعد از اون هم برای شام رفتیم خونه ی مامان جون تبریزیت که یاشار اینا هم اونجا بودن و شما کلی خوشحالی کردی و برای خودت قایم موشک بازی می کردی  و فکر می کردی یاشار می خواد بیاد بگیردت و کلی جیغ می زدی از خوشحالی  و این در حالی بود که یاشار اصلا" کاری باهات نداشت و بازی نمی کرد  فقط داشت راه خودشو می رفت  تو فکر می کردی داره باهات بازی می کنه

اینم یه روز دیگه که با نانا رفته بودیم بیرون ...اینجا جلوی در خونمونه

اینجا هم یکی از روزای بعد از تولده که با آیلین نشسته بودید کارتون می دیدید و خاله رفته بود آرایشگاه

عکس پایین هم همون شبیه که رفتیم پارک باغمیشه و یخ کردیم زودی بر گشتیم

عکس پایین هم مال روزیه که با خالت رفته بودیم لاله پارک و شما طبق معمول که آینه می بینی داشتی برای خودت شکلک در میاوردی

عکس پایین هم مال روزیه که با خاله و بابات  رفته بودیم ابوریحان برای آیلین لباس بخریم  و شما توسط بابا تو ماشین نگه داشته شده بودی

اینم عکس پارک بازیه که جمعه شب رفتیم  البته قبلش رفتیم پارک منظریه و چند تا وسیله مثل قطار و هاه کوپتر سوار شدید از اونجا اومدیم این پارکه که بازی کنید که چقدرم دوست داشتی می رفتی  اون بالای بالا و از اون طرف سورسوره که مثل دالون بود و الان تو عکس پیدا نیست میومدی پایین ...ما هم بهت کاری نداشتیم نشسته بودیم چایی می خوردیم و تو کلی سرسره بازی کردی و خندیدی ...آخرش به نفس نفس افتاده بودی از خستگی  ...آیلین جوجو هم بازی می کرد و  خوشحال بود

 تو عکس زیر داری میری بالا از سرسره واین همون دالونیه که ازش سر می خوردی ..البته گوشیم فلش نداره برای همین کیفیت عکس پایینه

اینم دوستایی هستن که آیلین پیدا کرده بود منتها کارشون به دعوا کشید!

تو هم که بی خیال بقیه سرت به کار و بازیه خودت گرم بود

همیشه خوب بخوابی گلم

 

عکسهای تولد و کادوها و کلا" هر چیزی که مربوط به تولدت می شه در پست بعد تا یکی دو روز آینده گذاشته می شه

 

 

 

 

 

پسندها (1)
نظرات (6) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
persian mom
24 شهریور 93 4:27
تولد قمریت مبارک عزیزم ایشالله 120 ساله شی وقت نکردم کل پست رو بخونم سر فرصت میخونم نظرامو میدمممم
neda
24 شهریور 93 22:34
منتظر عکسای تولد هستیم بی صبرانه
مامان سویل و آراز
25 شهریور 93 0:56
سلام شهرزاد جون تولد اراد عزیزمو تبریک میگم ایشالا همیشه زنده و سلامت باشه ولی در تعجبم که منو تولد دعوت کردی منم یه روز مونده یهو تصمیم گرفتم با ارازی بیام برات نظر خصوصی نوشتم ادرس خواستم و تا فردا همش به نظرات نگاه کردم که حالا شهرزاد خانوم میاد ادرس میده نیومدی بدی به خودم دلداری دادم که لابد در تلاش و بدو بدوی تولده و نتونسته نظرمو بخونه ولی دلم میخواست بیام حتی یادم نیست از سعیده جون یا عاطفه جون ادرس خونتونو خواستم اونا هم جواب ندادن همچنان در تعجبم هنوزم دهنم این شکلیه ولی عکسهای تولدتونو وبلاگ انیساجون دیدم تولد خوشگلی برگزار کردین دست مامان و بابای مهربون ارادی درد نکنه
شهرزاد
پاسخ
شهره جون خیلی دوست داشتم بیای فکر کنم 10 روز قبل از تولد دعوتت کرده بودم ولی هر چی میومدم می دیدم جواب ندادی حتی از خاطره جون شمارتو خواستم گفت نازیلا داره از نازیلا خواستم گفت ندارم دیگه روزای آخر سرم شلوغ شد و نتونستم بیام وبلاگ بعد که نظرت رو خوندم کلی افسوس خوردم که ای کاش آدرس رو برات قبلش فرستاده بودم که می تونستی بیای حتی تو تولد سعیده جون گفت مثل اینکه می خواستی بیای کلی ناراحت شدم گفتم کاش بهش آدرس میدادید ...دیگه نشد که بشه ولی دوست داشتم بیای خانومی
مامان آنيسا
25 شهریور 93 16:03
سلام شهرزاد جون بازم تولد قمری آراد جون مبارک باشه خیلی بهمون خوش گذشت دستت دردنکنه بابت همه چیشهره جون برا من پیام داده بود و آدرس خواسته بود منم فردای تولد آراد جون دیدم خیلی حیف شد فسقلی رو ببوس
مهسا
31 شهریور 93 18:15
سلام شهرزاد جون.منو ببخش الان پیامتو دیدم و خیلی دیر.اونموقع که تو پیام گذاشتی واسم ما مسافرت بودیم بعد هم که اومدیم رها مریض شد.یعنی درست 16 شهریور رها بدجوری مریض بود.اسهال اسفراغ ویروسی گرفته بود. یه هفته طول کشید.امروز که 31 شهریوره تونستم بیام نت.ولی الان که میفهمم میگم کاش میشد ما هم تو تولد آراد جون بودیم.ببخشید.از دعوتت ممنونم.روی آراد جونمو ببوس.ماشاالله واسه خودش مردی شده.تولدش رو تبریک میگم.
شهرزاد
پاسخ
اشکال نداره مهسا جون خودم متوجه شدم که نتونستی بیای وبلاگ رها جون ...ایشالا که الان خوب خوب شده ؟
مهسا
3 مهر 93 2:11
آره الان خوبه شهرزاد جون مرسی.ممنونم.
1