آراد ...فرشته ی زیبا

کودک من

سفر 1 روزه ....+موفقیت پروژه ی ممه گیرون!

1393/4/10 18:30
نویسنده : شهرزاد
708 بازدید
اشتراک گذاری

 

نوشته شده در تاریخ 11 تیر 93

عزیزممحبت

دیگه کامل ممه رو فراموش کردی و سراغشم نمی گیری خوابت خوب شده مثل اینکه و دو روزی هست مثل موقعی که بهت شیر میدادم زیاد می خوابی منتها صبح ها بیدار می شی و من بهت محل نمیذارم تو هم کلی وول می زنی و دوباره می خوابی ...امروز پستچی اومده بود و حسابی سورپرایز شدم! اونم از طرف دایی و زن داییم تو کاشان! برای شما یه پیراهن مردونه فرستادن! نمی دونم به چه مناسبتی ولی دستشون درد نکنه خیلی قشنگه و بهت میاد ببین چقدر خاطر خواه دار ی !

یاد گرفتی شلوارتو در میاری و لخت می چرخی تو خونه فکر کنم همون روزی که مطلب قبلی رو گذاشتم این کار رو کردی و کلی خوشحال بودی !  از یه طرف هم یاد گرفتی بری رو میز توالتم! کشوهارو می کشی بیرون و میری روش! البته موضوع به همین سادگیها هم نیست! یه کمد داره میری روی اون ! میدونی چرا!؟ چون بالاش پنجره داره به بیرون و می خوای برسی به اون مثلا" ! خدا رو شکر که بالاتر از این حرفاست که بتونی نقشت رو عملی کنی! یه بار هم از اون بالا افتادی! یعنی خدا بهمون رحم کرد که کولر اونجا بود و نذاشت بیفتی زمین چون فاصله زیاده و حتما" یه بلایی سرت میومد

فردا صبح زود میریم مهاباد  ....سکوت کنم بهتره وقتی یادش میوفتم و فکرش رو می کنم که داریم می ریم بغضم می گیره یاد دو سال و نیم زندگی تو خوابگاه  بخیر!

دیروز خونه ی مامان جون تبریزی اینا بودیم و کلی از دیدن عمت خوشحالی کردی و جیغ زدی و رقصیدی ...انقدر که یاشار ازت می ترسید و می رفت قایم می شد یه دستشم به باباجون تبریزی می گرفت که باباجون ازش دفاع کنه

راستی یادم رفته بود بگم که وقتی از خواب بیدار می شی اول کولر اتاق رو خاموش می کنی بعد اگه جایی بهم ریخته باشه  جمع می کنی مثلا" در کشو رو می بندی  یا چیزی رو زمین باشه بر میداری میذاری سر جاش تا از اتاق بری بیرون ! قربون تمیزیت بشم من تازه لباستم مرتب می کنی

مطالب بالا رو همون طور که گفتم در تاریخ 11 تیر نوشتم به این امید که تا شب تمومش کنم و بفرستم تو وبلاگت! اما فرصت نکردم

12 تیر صبح ساعت 7 و نیم بیدار شدم و کارامونو کردم و در آخر شما رو هم بیدار کردم و 3 نفری رفتیم مهاباد برای مدرک مورد نظر ! 9 سال بود مهاباد نرفته بودم هوا خیلی گرم بود مثل همیشه که آفتابهای داغ مهاباد پوست آدمو می کنه لا اقل این مورد تغییری نکرده بود چون شهر که خیلی بزرگ شده بود پر از ساختمانهای بلند و جدید البته برای من جدید! اون روزا یادمه ورودیه شهر دانشگاه پیام نور مهاباد کامل به چشم میومد چون روی نوک کوه بود ولی الان اصلا" دیده نمی شد بسکه شهر بزرگ شده بود اون دیگه ورودی نبود ! البته ما که با پیام نور کاری نداشتیم هدف ما دانشگاه آزاد بود ...از شانس ما دو تا اتفاق افتاده بود یکی قطع سراسریه برق بود! یکی هم برگزاریه امتحانهای پایات ترم! البته هیچ کدوم از اینها باعث نشد ما به کارمون نرسیم حتی نگهبان خانومی که به من اجازه ی ورود نمیداد ! نه اینکه فکر کنی فهمیده بودن دانشجوی اونجا نیستم ها! هه! اصولا" همیشه همینطور بوده چه اون زمان که دانشجو بودم و چه الان که با شما و بابایی می رفتیم داخل! مشکل مانتوی به قول خانومه کوتاه من بود! حالا بزرگ می شی می فهمی ! که بعضی آدما همیشه به چشم میان و مورد بازخواست قرار می گیرن! خوب یکی از اون آدمهای بد شانس مامانته که با چادر هم بره بهش گیر میدن! بهر حال با کلی شرط زود برو زود برگرد و مانتوتو بکش پایین اجازه ی ورود به دانشگاه رو یافتم! کلی دانشگاه عوض شده بود از ورودیش بگیر تا ساختمونهای  جدیدی که مثل قارچ سبز شده بود بگذریم دخترهای دانشجو کلی باهات بازی کردن و چلوندنت ...مدرک رو در عرض 1 دقیقه گرفتیم و رفتیم یه رستورانی نهار خوردیم  و از اونجاها هم بازارهای مهاباد و تاناکوراشو گشتیم و در عین حال که از گرما می پختیم خوش می گذروندیم از اونجا هم رفتیم ارومیه یه دوری زدیم تاناکورای اونجا رو هم که معروفه گشتیم بعد رفتیم بند یه دوری هم اونجا زدیم و آشی خوردیم (البته دزدکی )مثلا" ماه رمضونه ! بعد از اون رفتیم دریاچه یا به قول معروف شوره زار بی جان ارومیه ! بماند که چقدر ناراحت بودیم که دریاچه رو اون شکلی میدیدم  و کلی با غروب غم انگیز دریاچه عکس گرفتیم و یکمی آب دیدیم و شما کلی رقصیدی و تو شوره زار به عشق اون یه ذره آب دویدی و جیغ زدی و کیف کردی  خلاصه اینکه  سفر یک روزه ی ما با دستاوردهای زیادی به پایان رسید آخه برات لباس تولدت رو هم خریدم از مهاباد  که خیلی بهت میاد و باحاله آخه  همون تم تولدته که بعدا" می گم تمش چیه

پریشب هم مهمونی گرفتم و باباجون مامان جون و عمه و شوهر عمت و یاشار رو دعوت کردم برای افطار و شام (قرار بود روز اول رمضون دعوت کنم که مامان بزرگ تبریزیت گفت روز اول بزرگها دعوت می کنن ! من که نمی دونستم ! همه چیز خوب بود شما  خوب بودی و اجازه میدادی یاشار با وسایلت بازی کنه البته یاشار به تابت بیشتر از هر چیزی علاقه نشون داد و شما هم کاریش نداشتی چون همش داشتی شیطونی می کردی و وقتی برای گرفتن تابت پیدا نمی کردی!

جدیدا" عاشق کلید شدی! حتی با کلیدات می خوابی! همه جا رو هم می خوای باهاشون باز کنی همش رو میز تی وی هستی و می خوای در بوفه رو با کلیدت باز کنی به کلید می گی ایلید

کامل از شیر گرفته شدی به راحتی شبها رو ی پا می خوابونمت و ظهر ها روی تاب  منتها ظهر ها بعد از یک ساعت بیدار می شی و معلومه خسته شدی از اون مدل خوابیدن منم میارمت تو اتاق خودمون رو تختمون می خوابونمت و شما هم بدون هیچ روشی چشماتو می بندی و می خوابی (رو پا هم نمیندازمت خودت می خوابی) البته دیشب  هم هر کاری کردیم نه رو پا خوابیدی نه رو تاب آخر سر بردمت رو تختمون تو گوشت لالایی خوندم و کمرتو ماساژ دادم دیدم خوابیدی یعنی دنیا رو بهم دادن انگار! کاش زودتر به جایی برسیم که خودت همیشه بخوابی اونم رو تخت اتاقت نه رو تخت ما که من و بابایی از دو طرف آویزونیم! راستی پریشب دیدم تو خواب بدنم سنگینه و نمی تونم تکون بخورم  بله ما اومده بودی رو من خوابیده بودی ! مثل مبل از من استفاده کرده بودی و سر و کمرت  رو کمر من بود!  بلندت کردم آوردمت تو بغلم خوابوندمت تا صبح ...انقدر چسبید نفس خوش بو  و گرمت تو صورتم بود  بابایی هم ازمون عکس گرفته بود وقتی ما خواب بودیم!

مدتیه که به شعر خوندن علاقه مند شدی و برای خودت تبدد تبدد تبدد تبدد می گی (تولد) دقیقا" با  آهنگ تولد  یه آهنگ دیگم تو سی دیته( تیک تاک ) دقیقا" مثل خودش میگی تیک تاک تیک تاک با همون ریتم و سر جای خودش البته شعرهای دیگه ای هم می خونی به زبون فضایی!

نماز خوندنت داره کامل می شه دقیقا" عین  بابا جون وایمیستی جلوی مهر نماز و با صدای یکم آروم یه سری  کلمات عجیب غریب مثل بوگه موگه عمه! و غیره می گی و در تمام این مدت به مهر نگاه می کنی بعد میری سجده و تو حالت سجده هم اینا رو میگی و بلند می شی دو باره میری سجده! یعنی به قول مامان جون تبریزیت تو آخوندی چیزی می شی! حتی وقتی اذان یا قرآن یا نماز خوندن رو تو تی وی  نشون میده هم می شینی جلوی تی وی و کلمات عجیب غریب می گی و با دقت نگاه می کنی یا شروع می کنی به نماز خوندن!  هرکی ندونه بچه ی کی هستی عمرا" باور کنه من و بابات پدر و مادرتیم ! تو اینطوری نماز خون من و باباتم که ....

یه شعر هست که مامان جون تبریزی اینا خیلی دوست دارن مال عمو پورنگ بهت می گم

کی از همه خوشگلتره

آراد:من

کی از همه باهوش تره

آراد:من

کیه که بهشته زیر پاش

آراد:مامان

کی خیلی زحمت می کشه

آراد : بابا

خورشید خونمون کیه

آراد :مانو(مامان جون)

ماه تو آسمون کیه

آراد:بادون(باباجون)

از من و تو ما و شما مامان و بابا بگیم کی مهربونتره

آراد :یا(خدا)

اسم منو قبلا" می گفتی یحیا حالا می گی شهساد!  اسم باباتم می گفتی ییید(yaeed)حالا می گی شع اید!

صبح ها که از خواب بیدار میشی سلام میدی به سلام همیشه میگی yah! نمی دونم چرا اینطوری می گی دیروز عصر با بابایی خوابیده بودید رو تخت تا بیدار شدی بابا یه لحظه یه کوچولو چشمشو باز کرد و بست تو مگه دیگه ول کن بودی بلند داد زدی yah! رفته بودی تو صورت بابات هی می گفتی yah تا بابایی چشماشو باز کنه و بیدار بشه !

بعد از اینکه سلام میدی بلافاصله میگی صبحونه ! (صو! )

راستی خونمون طبقه ی سومه و آسانسور هم نداره شما با اشتیاق کل سه طبقه رو به راحتی و به تنهای میای بالا البته پایین رفتن رو هنوز بهت اجازه نمیدم و خودم دستت رو می گیرم می برمت

دیگه چیزی یادم نمیاد بریم سراغ عکسات

این چند تا عکس مال حدود 1 ماه پیشه

می دونی کجایی؟!

بله با در آوردن کشو رفتی اون بالا!

اینجا هم همون روزیه که می خواستیم بریم ختم انعام 

یعنی عاشقتم خوشگلمبوس

عکس زیر هم مربوط می شه به روزی که رفته بودیم خونه ی یاسمین کوچولو و شما داشتی ادای چهار دست و پا رفتن یاسمین رو در میاوردی ! هر چند همون روز  یاسمین جون راه افتاد و بالاخره شما یه خوب آموزی هم داشتی برای یکی!خندونکفکر می کنی بعد از اینجا کجا رفتی!عینک

سکوتسکوت

یه روز که رفته بودیم رستوران لاله پارک و دیگه داشت تعطیل می شد!

بقیه ی عکسها جدیده

 

کار هر روزت ..... از این بدترش وقتیه که میری رو بلندگو ی پشت سرت

محبت

شما و بابا (بازار تاناکورا ی مهاباد)

اینم دریاچه ی بی جان

یه روز که خوابیده بودی و عرق کرده بودی موهات این جوری شده بود آراد مو فرفری!قه قهه

همیشه خوب بخوابی عسلم

دوستای گلم از این به بعد مجبورم نظراتتون رو بدون پاسخ تایید کنم شرمنده چون وقت نمی کنم فقط نظراتی رو جواب میدم که سوالی باشه یا وبلاگ نداشته باشن دوستای عزیزی که وبلاگ دارن رو میرم تو وبلاگشون نظر میدم بازم ببخشید

 

 

 

 

پسندها (6)
نظرات (8) مشاهده جعبه ارسال نظر
ترنم
17 تیر 93 23:48
شهرزاد جان عکسها مثل همیشه زیبا و جالب بود و خدارا شکر گل پسری بخوبی با این پروژه کنار اومده
مامان آنيسا
18 تیر 93 11:11
عسلی بخورمت خیلی دوست داشتنی هستی
جیران بخشنده
18 تیر 93 18:46
خوشگلترین پسر دنیاااا عاشقتم آرادی خوشتیپ
شهرزاد
پاسخ
مرسی جیران جونم
مامان علی(نازی)
19 تیر 93 10:35
سلام عزیزم از طرف عابرسان که میاد سمت مارالان مسجد و پارک طوبی هست که شهر کتاب هم درست همون جاست
شهرزاد
پاسخ
مرسی نازیلا جون
مامان مريم
19 تیر 93 13:53
اراد خیلییییییییییییی دوست دارم از اینجا میخورمتتتتتت
شهرزاد
پاسخ
مرسی دوست جوون
مریم
19 تیر 93 16:46
وای چه پسری داری خیلی خشگلو دوست داشتنیه، عاشقش شدم...
شهرزاد
پاسخ
مرسی مریم جووون لطف داری
مامان مریم
20 تیر 93 10:01
ماشاالله به این تپل خان دوست داشتنی عکسهات خیلی قشنگ شده اخه پسر خوب چرا همش اون بالا بالاها بازی میکنی خطرناکه..
شهرزاد
پاسخ
مرسی لطف داری خانومی ...همینو بگو اصلا" زمین رو دوست نداره !
persian mom
22 تیر 93 18:25
موفقیتت رو تبریک میگم خسته نباشی عکسای اراد روی ماشین خیلی ناز شده اخی شعر خوندنشو قربونن تولدشو خونه میگیری؟ من باز دودل شدم حوصله ندارممم خی بیان بخورن برن فقط ما باید تولد بگیریم اونا بیان والاااااااا
شهرزاد
پاسخ
مرسیآىه تو خونه می گیرم منتها احتمال داره خونه ی مادر شوهر بگیریم که بزرگتره ! خوب من برای 1 سالگیش تولد نگرفتم که اون موقع به نظرم بهش خوش نمی گذشت الان خیلی دوست داره و می فهمه قشنگ برای همین می خوام تولد بگیرم