آراد ...فرشته ی زیبا

عکسهای بهمن و اسفند

بعد از یه سلمونی خوشگل من شدی   من فدای خوش تیپیهات گلم کیف تبلت منو کردی تو سرت   عکس بچگیهای من من و بابات عشق من تو خونه ی مامان جون تبریزیت اینا     اینم عکس رو تختیت که گفتم برات خریدیم با ملحفه و رو بالشیه ملحفش عین خود رو تختیته  خیلی گرم و راحته ایشالا تختت بره تو خونه ی خودمون تو اتاق خودت    اینم از نمایی دیگر لگو سازیهای خوشگلت ...
24 اسفند 1395

عکسها ی آذر و دی

یه خبر جالب بدم بعد بریم سراغ عکسات خالت که بچش دختر بود تو سونوگرافیه بعد گفتن صد در صد پسره حالا یکی منو بگیره یکی از عکسهای جامونده از شمال باباسعید در حال قلیون کشیدن یه سری عکس از زمانی که خالت اینا تبریز بودن آذر ماه   شما و آیلین با لباسهایی که ناناجون براتون بافته دستش درد نکنه خیلی بهتون میاد اینجا هم برف اومده بود با خاله شهناز که ویار داشت و می خواست بره تو حیاط حال و هواش عوض بشه و آیلین می رفتید برای برف بازی .....نگاه کردن شیطنت آمیزتو ببین شب یلدا و تدارکات من برای اون روز...
9 اسفند 1395

عکسها ی آستارا و تولد آیلین و غیره

سوغاتی هایی که بابا وحید از چین برامون آورده بود واقعا دستش درد نکنه سنگ تموم گذاشته همه چی مارک  بود و اندازه و خیلی به هممون میومد اون آی پد  مال منه بابا وحید برام آورده کفش شما چراغ داره اون گوشیه موبایل هم مال بابا سعیدته که نشکنه و چراغ قوه هم داره بابا وحید برای بابا سعید آورده که تو محل کارش به جای موبایل خودش اینو ببره شهربازی کوثر حدود دو ماه پیش   ناناجون هم با ما اومده بود و از همونجا بردیمش ترمینال رفت کاشان یه سلفیه با حال از خودت یک روز در خیابان ابوریحان شهر بازی کومه (عکس پایین) ...
10 بهمن 1395

آذر تا بهمن 95

عزیزم  می خوام برات از آذر ماهمون بنویسم آذر ناناجون از کاشان برگشت و یکی دو روز بعدش خاله شهناز و آیلین  و دایی مصطفی اومدن تبریز و البته خونه ی نانا که همچنان خونه ی ما هم هست!  روزهای خوبی رو کنار هم گذروندیم البته به جز ویار خالت و بالا آوردنهای گاه و بی گاهش و شما و آیلین ! که همش در حال جیغ و داد و دعوا و بدو بدو بودید  یکی دو روز تبریز موندیم و خالت تولد آیلین رو زودتر  با تم آنا و السا گرفت و کیکشم به همون خانومی که کیک خونگی  درست می کنه و برای تولد شما هم به اون سفارش داده بودیم سفارش دادیم و برای آیلین یه تولد خودمونی با حضور ناناجون و بابا وحید و من و بابا سعید و شما و مامان باب...
13 دی 1395

عکسها ی آبان

این عکسها مربوط به آبان ماهه داشتی می رفتی تو پارکینگ بازی کنی     یه روز خونه ی مامان جون تبریزیت اینا   اینم اختاپوس تو باب اسفنجیه که کشیدی کلا علاقه داری هر چی اطرافت هست بکشی   یادم نیست گفتی این کیه! خورشید سمت چپی رو من برات کشیدم گفتم شکل من بکش و شما سمت راستی رو کشیدی و گفتی ابروهاش بهم اومده مال من! خورشید ابرو پیوسته کشیدی بابا وحید و شما       آبرسان رفتیم یه روز  هم رفتی...
3 دی 1395

یه خبر خوووووووووووووب

 عزیزم لب تابمون دچار مشگل شده و من همیشه برات با لب تاب مطلب میذاشتم و برام اصلا راحت نیست با تبلت مطلب بذارم ولی ببین به خاطر اینکه برگی از خاطرات زندگیت کم نشه چطور دارم با تبلت می نویسم    سعی می کنم خیلی خلاصه برات همه چیز رو بگم  خاله شهناز با دایی مصطفی و آیلین آذر میان پیشمون و میریم مسافرت شما انزلی و آستارا کلی خوشحالم من عاشق آستارا هستم و دارم لحظه شماری می کنم برای خرید کردن یه خبر خوب هم دارم خاله شهناز حاملس  من دارم از خوشحالی می میرم خوش به حال آیلین واقعا شما هم از وقتی فهمیدی همش به من می گی برای منم نی نی بیار منم گفتم با نی نیه خاله بازی می کنی خوب ...
14 آبان 1395

تاسوعا عاشورای خود را اینگونه گذراندیم..

عزیز دل مادر پسر دوست داشتنی من خوشت میاد مامانت دوباره فعال شده! چقدر از خودم خوشم میاد از این  روزا بخوام برات بگم  بابا وحید برای تاسوعا عاشورا اومد تبریز و با هم به گشت و گزار پرداختیم ولیعصر رفتیم گشتیم لذت سنتر باقلوا خوردیم  عاشورا برای نهار رفتیم پیک نیک حسابی اسکوتر بازی کردی و تو پارک بازیش با سرسره کیف کردی  همونجا هم خوابوندمت و غروب برگشتیم خونه ...روزایی که بابا وحید(بابا ی من بابا بزرگ آراد )میاد  خیلی خوبه ولی حیف زود میره چند روز بیشتر نموند راستی اومدنش هم جریان داره ناناجون(مامان من مامان جون آراد) که رفته بود کاشان قرار بود برگرده و قرار بود بابا وحید بره دنبالش و تا تهران ببر...
24 مهر 1395

پاییز افسرده!

عزیزم دوباره پاییز شروع شد و هوا زود تاریک می شه منم اصلا از این قضیه خوشم نمیاد  آدم دپرس می شه جمعه هوا خیلی خوب بود برای همین ظهر رفتیم پیک نیک که خوب و خلوت بود و ما کلی بازی کردی تو پارکش از اونجا هم رفتیم یه جای دیگه نشستیم نهار خوردیم خیلی چسبید شب هم که مثل همیشه رفتیم خونه ی بابا جون تبریزیت اینا و شما پدرمونو در آوردی بس که اذیت کردی  همش صرای هیولا در میاوردی به به همه حمله می کردی همه رو می زدی  یعنی هیچ راهی برای جلوگیری از کارات وجود نداره  حتی کتک خوردنت هم بی فابدست البته از من ساب می بری ولی اونجا که میریم من نمی تونم دعوات کنم جلوی مامان جونت اینا برای همین تو هم انگار اینو خوب می دونی خی...
18 مهر 1395

تولد 4 سالگی عسل من

عزیزم الهی فدای مرد شدنت خوشگل مامان ...خیلی دوست دارم آقا پسر 4 ساله ی من ...ایشالا روزها و لحظه های زندگیت پر از شادی و موفقیت باشه و همیشه مثل امسال برای رسیدن به تولدت اشتیاق داشته باشی  برم                                  پسر پاییزی من ت و ل د ت م ب ا ر ک همون طور که گفته بودم مهمون دار شدیم اول از همه خاله شهنازت با آیلین از اهواز اومدن که من و بابا سعید و شما  رفتیم فرودگاه دنبالشون  ماشالا آیلین خاله خیلی خانوم و بزرگ شده و یه جورایی اولش اصلا بهمون...
14 مهر 1395